874
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
874
Repost from мастер
در چشمانت شهری بود پهناور، شاید هم کشوری ناشناخته و من سرگردان برای پناه یافتن در آن
874
Repost from 𝘋𝘦𝘢𝘵𝘩 𝘪𝘯 𝘝𝘦𝘯𝘪𝘤𝘦
و شاید بهتر باشد که بمیرم
نمیدانم من در هرلحظه میکوشم تا بهترین خود را به عمل اورم
ولی نمیشود نمیشود و نمیشود!
صبح ها بیدار میشوم و به ایینه نگاه میکنم..لبخند میزنم و تازه میفهمم که چرا دیگران نمیتوانند کمی درکم کنند
این لبخند دردهایم را جوری پنهان کرده است که گاهی خود باور میکنم که هیچ غمی در دلم نمیروید
قلبم بیشتر از قبل درد میکند
بوی خونِ ریخته شده در دماغم میپیچد.. ولی هرکجا را که میگردم زخمی پیدا نمیکنم
ماه هاست که به دنبال جراحت میگردم، دردی، نشانه ای، چیزی که بگویم "آهاننن احساس مضخرفی که دارم مال اینجاست" ولی پیدایش نمیکنم...
من مانده ام و روحی زخمی که درمانی برایش پیدا نمیکنم
ایکاش میفهمیدی.. و بیشتر به زخمم نمک نمیپاشیدی!
-آلما
874
Repost from N/a
تو دلیلِ زخمی شدنِ قلبمی؛
قلبمی که با وجودت زنده بود.
اما حالا زخمی رو قلبم گذاشتی که
تمامِ وجودمو فرا گرفت و نابودم کرد
حالا چیزی جز پوچی حس نمیکنم.
874
Repost from N/a
یه بار توی چنل نوته هیونگ؛ ازمون پرسید که اگه همین الان ازتون بپرسن، دوست دارید کجا برید؟
من دوست داشتم بگم؛
_ اگر میتونید، لطفا من رو ببرید مارسی، هبیتیت. امکانش هست؟!
من دلم میخواد دزیره رو، یه بار دیگه، حداقل قبل از مرگم تو هبیتیت بخونم. دلم میخواد برم مارسی، دلم میخواد برای خودم تصور کنم کافه پاپا سالیوان رو، بشینم پشت میزش، بخونم اتفاقاتش رو. برم مارسی، بارون بیاد، یاد غمی که ناپلئون با خودش آورد بیوفتم. بگم، نمیدونم چطور، ولی میشه من رو ببرید فرانسه؟ شاید عجیب و غیر قابل باور باشه،ولی اگه تا آخرین لحظات عمرم هم بگذره، بازم دوست دارم برم فرانسه. کاش میشد، یکی من رو ببره هبیتیت و من، با دزیره، غرقش شم. یکی باشه که صداش کنم همشهری. فکر کنم همونجا متولد شدم. فکر کنم میتونم توی داستان به عنوان یه روح متحرک، فقط نظاره گر باشم و ببینم. ببینم اتفاقاتشون رو. ببینم عشق بین اوژنی رو. ببینم لبخنداشون رو، ببینم دیوونگی هاشون رو، عاشقی هاشون رو. نظاره گر بودن براشون قشنگه، نیست؟ اینکه ببینم چی بهشون گذشت، ولی با تموم درداش، آخرش رو ببینم. شایدم دزیره ی اصلی رو که "آن ماری سلینکو" نوشته رو هم، با خودم ببرم و هر از گاهی مابین روزمرگی هام، از اون کتاب پرخاطره هم بخونم.
ولی، رویای قشنگی برای فکر کردنه. نیست؟!
