343
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
همیشه برای دوستانم، یک غریبه بودهام.
هرگز در کنارشان احساس امنیت نکردم، آنها مرا نمیخواستند.
از خودم معذرت میخواهم،
برای تمام لحظاتی که باید میرفتم، اما ماندم.
- یلدا سیدی
«به مادر بگو برایم، گاهی، گریه کند. من این جا پوسیدهام و کسی نمیداند. چهل سال
است.»
- عباس نعلبندیان
• نقّاشیای که ونگوگ قبل از خودکشی کشید. ونگوگ در طول زندگیاش ۲۱۰۰ اثر خلق کرد، ولی در زمان حیاتاش تنها یکی از آنها به فروش رفت.
روزی جلادان به سراغ ونگوگ آمدند، درست همانطور که به سراغ ژرار دونروال، بودلر، پو، و لوترآمون رفتند.
آنان که روزی به او گفتند «ونگوگ دیگر بس است! به سوی گور بشتاب، به قدر کافی از نبوغ تو کشیدهایم، و بینهایت هم برای ماست.»
زیرا ونگوگ بابت یافتن بینهایت نمرد.
نه از آن رو که احساس میکرد مجبور است از فلاکت و خفقان زجر بکشد.
او بدین خاطر مرد که دید همهی آن اراذل و اوباش بینهایت را از او منع میکنند،
همانها که حتی در طول زندگیاش هم انگار بینهایت را از او دریغ میکردند؛
و ونگوگ میتوانست برای تداوم زندگیاش به حد کافی بینهایت بیابد اگر آگاهی دَدمنشانهیِ تودهها، که هرگز هیچ سروکاری با نقاشی یا شعر نداشتهاند، نمیخواست بینهایت را از او دریغ کنند، آن هم برای تغذیهی عیاشیهایشان.
بهعلاوه، هیچکس به دستدخود، خودکشی نمیکند: هیچکس هرگز به دست خود زاده نشده است.
حتی هیچکس به دست خود نمیمیرد.
اما در مورد خودکشی باید سپاهی از شرارتپیشگان در کار باشند تا بدن را وادارند جلوی طبیعت درآید، یعنی زندگی را از خود بستاند.
و باور دارم همیشه کس دیگری در لحظهی مرگ غایی وجود دارد تا زندگی را از ما بستاند.
پس این ونگوگ بود که خود را به نابودی محکوم کرد، زیرا از زندگی بریده بود، زیرا، همانطور که از نامههایِ او به برادرش میتوان دید، به خاطر تولد فرزند برادرش، «حس میکرد نانخور اضافه است.»
- آنتونن آرتو
از ابتدای زندگی خود را در طوفان زندگی یافتم و از همان روزهای اول در اثر آزمایشهای زیاد دانستم که من برای زندگی کردن در این جهان ساخته نشدهام و ساختمان فکر و احتياجات من به طوری است که هرگز نخواهم توانست به جایی برسم.
- ژان ژاک روسو
