en
Feedback
روزنه‌ی امید!

روزنه‌ی امید!

Open in Telegram

-برای لمس نفس‌های زندگی!

Show more
237
Subscribers
No data24 hours
+47 days
No data30 days

Data loading in progress...

Attracting Subscribers
June '25
June '25
+7
in 0 channels
May '25
+6
in 0 channels
Get PRO
April '25
+7
in 1 channels
Get PRO
March '25
+13
in 1 channels
Get PRO
February '25
+23
in 0 channels
Get PRO
January '25
+16
in 0 channels
Get PRO
December '24
+33
in 1 channels
Get PRO
November '24
+27
in 1 channels
Get PRO
October '24
+33
in 0 channels
Get PRO
September '24
+17
in 1 channels
Get PRO
August '24
+29
in 1 channels
Get PRO
July '240
in 2 channels
Get PRO
June '240
in 1 channels
Get PRO
May '240
in 1 channels
Get PRO
April '240
in 0 channels
Get PRO
March '240
in 0 channels
Get PRO
February '240
in 1 channels
Get PRO
January '240
in 2 channels
Get PRO
December '230
in 0 channels
Get PRO
November '23
+6
in 2 channels
Get PRO
October '23
+10
in 1 channels
Get PRO
September '23
+6
in 0 channels
Get PRO
August '23
+4
in 0 channels
Get PRO
July '23
+8
in 0 channels
Get PRO
June '23
+72
in 0 channels
Get PRO
May '23
+122
in 0 channels
Get PRO
April '23
+289
in 0 channels
Get PRO
March '23
+323
in 0 channels
Get PRO
February '23
+457
in 0 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
07 June+3
06 June+1
05 June+1
04 June0
03 June0
02 June+2
01 June0
Channel Posts
Fariborz Lachini Hezaro Yek Shab (320).mp312.83 MB

2
پری دوست داشت به صداها عادت کند. دوست داشت گوش‌هایش تن به شنیدن مشتقات صداها و مالک پشت آن حنجره‌ها دهد. مثلا عادت کند که او وقتی عصبانی بود وسایل را به در و دیوار می‌کوباند تا حرف‌های ناگفته‌اش را به گوش پری برساند. دوست داشت به صداهای بلند اطرافش عادت کند و تن کوچکش از ارتعاش صداها نلرزد. پری حتی گاهی دوست داشت گوش‌هایش را در طاقچه‌ای بذارد تا بتواند به جای شنیدن صداها و ترسیدن از آنها، چشم‌های معصوم پشت خشم‌ها را خوب ببیند. مثلا اگر در صورتش فریاد می‌کشیدند و از او طلب هر آنچه که بود و نبود را می‌کردند، به چشم‌های رنجیده خاطر مقابلش نگاه کند، به این چشم‌ها که بارها خودش را در شفافیت و برق معصومیت آنها پیدا کرده بود؛ به این چشم‌های لطیف زل بزند و تن مجروح شخص پشت خشم‌ها را از درون گلوی زخمی‌اش بیرون بکشد و شانه‌هایش را در میان کف دستانش فشار دهد و بگوید: داد بزن، تو صورتم فریاد بزن، من میترسم ولی چشمای معصوم تو هنوزم میتونن خونه من باشن. میتونن آره؟ پری دوست داشت این صداها را بشنود و نترسد، یا اگر ترسید گوش‌هایش را بگذارد لب پنجره‌ای یا در میان انبوه علف‌های باغچه دفن کند تا بتواند به جای شنیدن فریادها، دستانش را به عمق جراحت گلوی او برساند، به عمق جراحت قلبی که برایش همواره عزیز بود و انگشتانش برای نوازش روی آن زخم‌ها لحظه‌ای تعلل به خرج ندهند. پری دوست داشت به جای فرار، بماند و بشنود و ببیند. پری کوچک قصه ما دوست داشت همان کار‌هایی را انجام دهد که دل کوچکش آنها را تجربه نکرده بود.
123
3
Arman Garshasbi Akharin Yad.mp3
158
4
در سرم مزرعه‌ای از گل‌ها بر لبانم هزار هزار بوسه در تنم باغی از درختان پرتقال و اگر مرا در آغوش بگیری بهار خواهم شد وداد نبی ترجمه:سعید هلیچی
174
5
سلام دوستان، کمک شما هرچقدر هم کوچیک می‌تونه تبدیل بشه به یک جلد کتاب بیشتر در کتابخونه‌ی مدرسه‌ی ما. یا یه لبخند عمیق‌تر، شا+2
سلام دوستان، کمک شما هرچقدر هم کوچیک می‌تونه تبدیل بشه به یک جلد کتاب بیشتر در کتابخونه‌ی مدرسه‌ی ما. یا یه لبخند عمیق‌تر، شاید یه آگاهی وسیع‌تر، یه انسان همدل‌تر. پس از خرید کتاب‌ها فاکتور و رسیدش رو همین‌جا می‌ذارم برای اطلاع دوستان. شماره کارت: 5859831114924417 در صورت تمایل برای ارسال کتاب‌های مناسب سن بچه‌ها در شخصی پیام بدین تا آدرس پستی بفرستم خدمتتون. @fereshte_alijani
49
6
کلما اردتِ ظلاً تحولتُ الی شجرة… هر بار که سایه‌ای خواستی به درخت بدل شدم… عادل الروای ترجمه: سعید هلیچی
178
7
به رسم آن بار، برای کسی که "قصاد عینی فی کل مکان" شما باشد، احتمالا از محبوب‌ترین‌ها خواهد شد. و ترجمه.
176
8
No text...
151
9
یک ماه، خواب‌های غریب و دوست‌نداشتنی. خواب‌هایی که هربار یک موضوع واحد و غریب دارند. در تمام آنها تنم را در میان پیرهن حریر سفیدی می‌یابم که زیر مشت‌های سنگین خاک نفس‌های منقطع می‌کشند.  قفسه سینه‌ام تنها جنگ‌جو برای یافتن اکسیژن و بازیابی وجود خود‌ است، چون دستانم از لمس مشت‌های قدرتمند خاک به دورند و از میان تنِ تنومند خاک خود را بیرون کشیده‌اند و در میان خطوط کوچک و بزرگ خودشان، ریشه‌هایی دوانده شده و از هر دو دست درختانی تنومند روییده‌اند. از جایی به بعد چشمانم که راوی داستان هستند روی هم می‌افتند اما ناگهان دستانی از دل آسمان کشیده می‌شوند و با قدرت شانه‌هایم را در مشت‌های خود می‌فشارند و تنم را از خاک بیرون می‌کشند. حلقم از هوا پر می‌شود و آسمان و زمین دور سرم چرخ می‌زنند. به کف دستانم که نگاه می‌کنم سرخی آغشته شده به تنشان تمام چشمانم را می‌پوشانند. استخوان شانه‌هایم را از فشار دستان موجود غریبی که در هیچ‌کدام از خواب‌ها چیزی از او را نمی‌بینم حس نمی‌کنم و ناگهان به سمت آسمان کشیده می‌شوم. به آسمانی سیاه و خوفناک که در تضاد با زمین سبز آن پایین است؛ زمینی که در آن به جای تن از خاک بیرون کشیده من، دو درخت را کاشته‌اند که خون از ریشه‌های آن جاریست و صدای پرندگانی که روی شاخه‌هایشان نشسته‌اند با صدای وحشت‌آمیزی ترکیب شده است و موجب می‌شوند دستان خون آلودم را به گوش‌ها و چشمهایم بمالم. از بوی خونی که به زیر مشامم کشیده می‌شود از خواب بیرون کشیده شوم. خوابی که هیچ شبیه خواب نبود؛ انگار که از کتاب هزار صفحه‌ای، آن صفحه‌ای را به تو نشان دهند که آغشته به رویا‌های سیاه است. آغشته به مرگ و معجزه‌. آغشته به آن خیال وهم‌برانگیزی که هرشب خواب را از چشمانم می‌ربایند و در دنیای واقعیت رهایم می‌کند. آغشته به موجودی که از هویت‌بخشی ناخودآگاه به او و ترسی که از او در درونم ریشه می‌دواند، واهمه دارم.
159
10
یک ماه، خواب‌های غریب و دوست‌نداشتنی. خواب‌هایی که هربار یک موضوع واحد و غریب دارند. در تمام آنها تنم را در میان پیرهن حریر سفیدی می‌یابم که زیر مشت‌های سنگین خاک نفس‌های منقطع می‌کشند.  قفسه سینه‌ام تنها جنگ‌جو برای یافتن اکسیژن و بازیابی وجود خود‌ است، چون دستانم از لمس مشت‌های قدرتمند خاک به دورند و از میان تنِ تنومند خاک خود را بیرون کشیده‌اند و در میان خطوط کوچک و بزرگ خودشان، ریشه‌هایی دوانده شده و از هر دو دست درختانی تنومند روییده‌اند. از جایی به بعد چشمانم که راوی داستان هستند روی هم می‌افتند اما ناگهان دستانی از دل آسمان کشیده می‌شوند و با قدرت شانه‌هایم را در مشت‌های خود می‌فشارند و تنم را از خاک بیرون می‌کشند. حلقم از هوا پر می‌شود و آسمان و زمین دور سرم چرخ می‌زنند. به کف دستانم که نگاه می‌کنم سرخی آغشته شده به تنشان تمام چشمانم را می‌پوشانند. استخوان شانه‌هایم را از فشار دستان موجود غریبی که در هیچ‌کدام از خواب‌ها چیزی از او را نمی‌بینم حس نمی‌کنم و ناگهان به سمت آسمان کشیده می‌شوم. به آسمانی سیاه و خوفناک که در تضاد با زمین سبز آن پایین است؛ زمینی که در آن به جای تن از خاک بیرون کشیده من، دو درخت را کاشته‌اند که خون از ریشه‌های آن جاریست و صدای پرندگانی که روی شاخه‌هایشان نشسته‌اند با صدای وحشت‌آمیزی ترکیب شده است و موجب می‌شوند دستان خون آلودم را به گوش‌ها و چشمهایم بمالم. از بوی خونی که به زیر مشامم کشیده می‌شود از خواب بیرون کشیده شوم. خوابی که هیچ شبیه خواب نبود؛ انگار که از کتاب هزار صفحه‌ای، آن صفحه‌ای را به تو نشان دهند که آغشته به رویا‌های سیاه است. آغشته به مرگ و معجزه‌. آغشته به آن خیال وهم‌برانگیزی که هرشب خواب را از چشمانم می‌ربایند و در دنیای واقعیت رهایم می‌کند. آغشته به موجودی که از هویت‌بخشی ناخودآگاه به او و ترسی که از او در درونم ریشه می‌دواند، واهمه دارم.
1
11
بسی عاشقانه. و احتمالا محبوب‌ترین میشه برای اونی که باید بفرستین واسش. و ترجمه‌
138
12
-از بی‌شمار عکسای محبوب با درختا.+1
-از بی‌شمار عکسای محبوب با درختا.
163
13
+2
No text...
193
14
+1
No text...
165
15
به یاد تموم این خاطره‌های ریز و درشت.
45
16
No text...
1
17
+1
No text...
311
18
Video message
2
19
-خونه‌م دستای تو بود.
-خونه‌م دستای تو بود.
225
20
یک دفتر نقاشی و مشتقات مورد نیازش که آن شبی که ویس گرفته بودی و گفته بودی عاشق نقاشی و کار با مدادرنگی‌ها بودی اما هیچوقت فرصت یادگیری نقاشی حرفه‌ای با آنها را نداشته‌ای خریدم. یعنی اینجور شد که آن شب من میان کتابفروشی ایستاده بودم و دنبال کتاب کمیاب و محبوبم می‌گشتم که با دیدن ویس چهل و سه ثانیه‌ای تو دستانم از گشتن میان جلد‌های کتاب‌ها باز ماندند و دنبال جلد کتاب‌های شناخت تو از میان ویس کوتاه و عزیز تو بودند. با شروع شدن و شنیدن اولین حروف از لبان تو، حس می‌کردم صدای تو از تمام بلندگوهای شهر پخش می‌شود. صدا با قدرت بیشتری به گوش‌هایم می‌رسد اما این حرف‌ها، این قصه که تو دستش را گرفته‌ای و از کودکی‌ات بیرون کشیده‌ای و به من امانت داده‌ای فقط برای من است. انگار از میان تمام مردم دنیا، فقط من بودم که آن معنای جمله "فرصتش پیش نیومد هیچوقت و حالا هم که دیگه دیره واسه این حرفا…" را می‌فهمم و در ازای این فهمیدن، باید کاری می‌کردم. باید دست حسرت کوچک کودکی‌ات را می‌گرفتم و آن را در دلت به خاطره زیبا و روشنی تبدیل می‌کردم. باید این جوانه‌های ضعیف و نارس حسرت را می‌چیدم و باغچه‌ای از نور را در دلت می‌کاشتم. باید کاری می‌کردم تا دستانم نیز رنگ عشق بگیرند. باید این‌ها هم به رسالتشان می‌رسیدند. باید دستان ظریف کودکی‌ات را می‌گرفتم و از دنیایی که خیلی زودتر از آنچه که باید با آن آشنا شده بودی بیرون می‌کشیدم و جایی میان همان قدم‌های کوچک و پرشورت در آن دوران جای می‌گذاشتمت. باید دستان روحت را، آن موجود عزیز و رنجور را می‌گرفتم و به آغوش گرم روح خودم می‌چسباندم و شعله‌های خاموش تنش را از نور پر می‌کردم. از این باید‌ها، از این رویاهای کوچک و شکستنی، به اکنون پرتاب می‌شوم. به تو و اسم ساده و معمولی‌‌ات در گوشی‌ام، به ویس‌ها و صداهایی که رد و بدل شده بود، به تراوشات فکری که سطرها از آن نوشته بودیم فکر می‌کنم و پرده‌ها از دستانی که پنهانی رویاهای کوچک می‌بافتند و به تن دلشان می‌کردند کنار می‌روند و بعد تن ظریف و کوچک خودشان را با پارچه‌ای می‌پوشانند؛ با پارچه‌ای از جنس خوابی عمیق، با پارچه‌ای از جنس واقعیت که تو را که در خطوط ریز و درشتش آغشته شده بودی پنهان کنند. آن پیرهن‌های بافته شده از جنس رویا پنهان ماند و حالا در دستان من، یک کتاب رنگ‌آمیزی و چند دفتر نقاشی و بسته مداد رنگی وامانده‌اند و بی‌صاحب، در تقلای کشیده شدن تنشان در دستان دیگری‌اند. درست مثل نفس‌های من که در تقلای چشیدن بوی عشق بودند.
206