298
Subscribers
No data24 hours
-37 days
-930 days
Posts Archive
298
وقتی کسی میگه ”نباشی می ميرم” منظورش این نیست که واقعا می میره؛ منظورش اینه که دیگه اون آدم سابق نمیشه، مثل قبل نمی خنده، شبا دیگه راحت خوابش نمی بره، دیگه پیتزا ها براش خوشمزه نیستن، دیگه هیچی قشنگ نیست و هرجا می ره بهش خوش نمی گذره، دیگه صبحا با انگیزه بیدار نمی شه و گوشیشو چک نمیکنه، دیگه قوی با مشکلاتش رو به رو نمی شه و امیدی برای ادامه دادن نداره. اون داره می گه نباشی همه چیز زهر مارم می شه و این از صد تا مردن بدتره این دقیقا هر روز مردن و ادامه دادنه بیهودس.
298
میپرسی چه شد؟
غم تمام شد؟ شادی برگشت؟ زخمها التیام یافتند؟
نمیدانم.
رهایشان کردم و به گور پدر همهشان خندیدم.
بهجای آنکه یک گوشه غمباد بگیرم تا خبر مرگم،
زندگی از این رو به آن رو شود،
تصمیم گرفتم میان گریههایم بخندم.
میخواهم دروغ یک روز خوب را با همه تقسیم کنم؛
و اگر قرار است غمگین باشم، ترجیح میدهم با غم رها باشم،
نه در حصار چهاردیواری یک خانه.
298
«تنم هزار آشفتگی دیده است و هزار خوشحالی، چه نصیب بردهام؟، هیچ. پیشتر ساکت بودم، اکنون ساکتتر🦢
298
میبینی؟
طوری در رنج کشیدن ماهر شدهای،
که گاهی خودت هم زخمهایت را
از یاد میبری.
و اما عزیزم دیدی؟
دیشب هم صبح شد.
