خمـارِ چشمانت'
Open in Telegram
«تو گُمی در من و من در تو گُمم.» http://t.me/HidenChat_Bot?start=319958500
Show more299
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
در کسری از ثانیه به عقب و درون زندانی پرحرارت، کشیده و محاصره شد.
چشمهاش رو با حسِ شوک و ترسی که چشیده بود، رفته رفته باز کرد و بلاخره چهرهی کاپیتان رو توی فاصلهی چند سانتیش دید، اون هم به طرزِ شدیدی عصبانی، که رگههای خشم توی نگاهِ تاریکش موج میزدن و این تصور به قدری هات بود که لبهای شاهدخت با دیدنش بیشتر و بیشتر از هم فاصله گرفتن و نگاهِ لیسا رو جذبه خودشون کردن.
در حینِ عصبانیت، بخاطره کاره احمقانهی دختر و سرپیچی از دستورش، پوزخندِ بیصدایی زد و با پرت کردنه سنگینیه دختر به سمته مقابلش، کمرِ باریکش رو به عرشه کوبید و جوری روش خم شد که از جلو کاملا بهش چسبید و تقریبا لبهاشون مماس و رویِ هم قرار گرفتن.
+ گفتی خوشگلِ وحشی، هوم؟ میخوای نشونت بدم لقبی که روم گذاشتی تا چه حد درسته دختر کوچولو؟
انتهای سوالش، لیسِ عمیقی به فکِ خوش فرمِ دختر زد و زبونش رو به نرمیه گوشش کشید که نالهی ظریفی گلوی شاهدخت رو ترک کرد و باعث شد کاپیتان زیر گوشش، شلتر از همیشه بخنده.
+ از اولین باری که صدات رو شنیده بودم میدونستم چه الماسِ باارزشی رو توی حنجرهات پنهانش کردی!
فاصلهی کمی ازش گرفت و سیلیِ حریصانهای به یک طرف صورته دختر زد که صداش توی گوشهاشون پیچید و نالهی عمیقِ جنی، فاکینگ نگاهِ کاپیتان رو تیره و وحشیتر کرد.
با خشونت چونهی دختر رو گرفت و به سمت خودش چرخوند تا چیزی بگه ولی دیدنه سرخیِ یک طرفه صورتش کافی بود تا هوس کنه اون گونهاش رو هم رنگ بپاشه!
+ شاهدختی که تمام عمرش رو لای پر قو و ابریشم بزرگ شده، ولی حالا دستهای من اینجان تا تنت رو سرخ و کبود کنن!
لیسا انتظاره واکنشِ دیگهای رو داشت ولی وقتی شاهدخت خودش رو بیشتر به تنِ سفت از عضلهاش مالید و از درد و سوزشِ صورت و کمرش، کمصدا ناله کرد، با خشونته تمام چنگی به موهای دختر زد و جوری لبهاش رو به روی لبهای جنی پرس کرد که تصورش سخت نبود اون تکه گوشتها به زودی خون مرده میشن!
مک عمیقی بهشون زد و با صدا ازشون جدا شد، پوزخندِ لعنتیش به سرعت روی صورتش پاشیده شد و نگاهِ وحشیش رو حینِ پاره کردنه بالا تنهی پیراهنِ شاهدخت به نگاهِ لرزونش دوخت و خمارِ اون چشمها، لحن مالکانهاش رو به گوشهای دخترک رسوند.
+ حالا که روی عرشهی منی پس جزوی از اموالِ من محسوب میشی و خویِ من همیشه تشنهی فتح کردن بوده، تو برام یه گنجینهی بزرگی که میخوام تا انتها غارتش کنم شاهدختِ دریا!
Part.2
تـو سـاید ای از مـن رو دیـدی و لـمسش کردی که بقیـه حـتی نتـونـسته بودن بیـدارش کنـن؛
قدمی به عقب رفت که باریکیِ کمرش به نردههای چوبی عرشه برخورد کرد ولی دردش با وجودِ شب و سرمای شدیدِ اواخره نوامبر، حتی اخمی به صورتش نیاورد و تنها لبخندِ غمگینش رو عمیقتر از لحظهای پیش کرد.
– من به نقطهای رسیدم که میتونم همه چیز رو توی یه چشم به هم زدن تموم کنم، میبینی کاپیتان مانوبان؟
باد بیرحمانه به سر و صورتِ شاهدخت شلاق میزد و تنِ ظریف و پوشیده درون ساتنِ برفیش رو به اطراف میکوبید، درحالی که از نیمه شب گذشته بود و تقریبا هیچ منبع نوری جز فانوسِ کمسوی کنجِ عرشه، اون اطراف وجود نداشت؛ یکی از مچهای برهنه و تراش خوردهی پاهاش رو بالا برد و روی نردههای عرشه گذاشت و سعی کرد روی تختهی چوبیش بایسته.
+ کی اینکارو باهات کرده؟!
رو به جنی با صدای کنترل شده و لحنی که بیطاقتی و عصبانیتِ ذاتیش، درش موج میزد فریاد کشید و تن دختر از اون صدای گرفته و خشن، بار دیگه توی اون شب لرزید و خوشبختانه موهای پریشونش، پردهی نگاهِ مست شدهاش بودن وگرنه تا به حال قلبش برای اون زن رو شده بود.
– تو چی فکر میکنی خوشگلِ وحشی، هوم؟
+ من فکر میکنم یا همین الان از عرشهی فاکیه من فاصله میگیری یا میام اونجا و جوری میکوبمت بهش که تنِ سفیدت جاش رو به کبودیِ تیره تغییر بده پرنسس!
جنی که حالا تونسته بود با موفقیت روی عرشه بایسته 'هینِ' واضحی از لرزی که سببش نه هوای سرد، بلکه کلمات و لحنِ لعنتیه کاپیتان بود، کشید و با برخوردِ موج بزرگی به بدنهی کشتی، تعادلش رو از دست داده، به جلو پرتاب شد طوری که پاهاش دیگه عرشه رو لمس نمیکردن و چشمهاش از حسِ سقوط به شدت روی هم بسته شدن . . .
Part.1
