خمـارِ چشمانت'
Open in Telegram
«تو گُمی در من و من در تو گُمم.» http://t.me/HidenChat_Bot?start=319958500
Show more299
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
پیشونیش رو به پیشونی مهتابی پسر تکیه داد و خیلی نرم بازدمش رو بیرون فرستاد، طوری که ناخوداگاه لرزی کوتاه به تن کوچیکتر انداخت و چیزی نگذشت که زمزمهی مردونهاش، تیرِ خلاصِ اون شب رو بهش زد.
_حدس میزنم الان، حتی اسمت رو هم بخاطر نیاری، هوم؟
- دو سالِ فاکیـه که میگذره و من هنوز نتونستم طعم عسلیِ لبهات رو از یاد ببرم بانی، چطور ممکنه؟!
+ شاید چون همیشه بهم میگفتی اون چیزیـه که بهم معتاد نگهـت میداره کِلاید!
کمی سرش رو بالا داد و درحالی که هیچ تلاشی برای کنار زدنه دو تار مویِ جلوی چشمهاش نمیکرد, آهسته پرسید:
_چی صدات بزنم؟
مرد پلک نرمی از آرامشی که صدای برخورد قطرات باران به پنجرهی مقابلش, باعثش بود زد و کوتاه جوابش رو داد بدون اینکه به چهرهی پسر نگاه کنه.
+پناهگاه.
