ابدےِ مَن♥︎
Closed channel
تو زادگاهِ منی! من در وجودِ تو، از آغوشِ تو، با دستهای تو در بیست و چند سالهگی بود که متولد شدم… #نـونـــسا
Show more211
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-830 days
Posts Archive
211
شما که او را ندیدهاید چشمهایش، چشمهایش، چشمهایش... باور کنید من هم او را سیر ندیدهام؛ چشمهایش نگذاشتند.
#نـونـــسا
211
زیستن جرأت میخواهد؛ جرأت آنکه در برابر زشتی جهان چشمهایت را نبندی، دروغها را ببلعی و وانمود نکنی که چیزی نمیبینی. جرأت آنکه در میان این همه خاموشی، صدای لرزان قلبت را فریاد کنی، حتی اگر کسی نشنود. زندگی یعنی با دستهای خالی به جنگ تقدیر رفتن، یعنی دوست داشتن در جهانی که مدام نفیات میکند، یعنی هر صبح از نو برخاستن، با زخمی تازه، اما با شوقی که هنوز نمیگذارد در تاریکی فرو بروی.
#نـونـــسا
211
خوشذوقی اینروزهایم!
هر بار که نامت از لبانم عبور میکند، جهان درونم رنگی تازه میگیرد. مثل بوی باران که از دور میآید و درختان را بیدار میکند، حضورت در من، تمام خوابهای بیجان را جان میبخشد. من در میان شلوغیِ روزها، پناهی جز یاد تو ندارم؛ پناهی که در آن نه دیواری هست و نه سقفی، تنها آسمانیست بیانتها و نوری که از نگاهت میتابد.
تو را که تصور میکنم، حتی واژهها از شرمِ این همه زیبایی کنار میروند. من میمانم و دلی که هر لحظه تو را فریاد میزند، بیآنکه صدایی شنیده شود. تو در من به شکوفهها معنا میدهی، به پرندهها پرواز، به آسمان رنگ آبی، به ابرها قشنگی و به آفتاب گرما. من بیتو تنها سایهای از خودم هستم؛ اما در حضورت، حتی سایهام نیز بوی عطر تو را میگیرد.
میدانی؟ گاهی از خودم میپرسم چگونه ممکن است انسان تا این اندازه در جانِ دیگری نفوذ کند، در رگهایش جاری شود و در مغز استخوانهایش رسوخ کند؛ بیآنکه حتی به او دست بزند، عطرش را بو کند و او را در آغوش بگیرد. این را تنها عشق میداند؛ همان عشقی که میانِ من و تو همچو رودِ خروشان جاریست، درست مثل رودخانهای بیانتها که نه آغازش پیداست و نه پایانش. عشقی که زمان را در هم میشکند، فاصله را بیمعنا میکند و حتی در خاموشیِ مطلق، صدای خودش را دارد. عشقی که بیاجازه در رگهایم میدود، در جانم میپیچد و در عمیقترین لایههای وجودم خانه میسازد. عشقی که نه مرز میشناسد، نه مکان؛ تنها حضور میشناسد و تپشی را که با هر نفسِ تو در من زندهتر میشود
اگر روزی روزگاری، جهان بر من سخت گرفت، به یادِ تو برمیگردم، به این خانهی امنِ درونم که تو در آن قشنگ نشستهای و لبخند میزنی؛ و همان یک لبخندت، چشمهایت و قشنگی حضور ابدیات در من و در لحظههایم کافیست تا دوباره، جوانه زنم، قد بکشم، سبز شوم و دوباره به زندگی لبخند بزنم.
#نـونـــسا
211
تو آغاز منی
از تو
زمان
سر برمیآورد
و نام هر چیز
در روشنی حضورت
معنا میشود
بیتو
اینجا سکوتیست
به سنگینیِ مرگ
و جهان
به تکرارِ بیثمرِ خویش
محکوم است
تو آغاز منی
که دستت
سرنوشتِ مرا
چنان مشعلی در تاریکی میافروزد
با تو
سختیها
چنان خاکِ حاصلخیز
بارور میشوند
و رنج
چهرهای از شکوفه به خود میگیرد
و من
در چشمهای تو
سرودِ جاودانهای میشنوم
که به زبانِ هیچ کتابی نوشته نشده
تو آغاز منی
پایانِ هر بیپایانی
و بدایت یک زندگی ابدی
#نـونـــسا
211
این بار منِ خسته، منِ قوی را نجات میدهد؛
او را در آغوش میگیرد، زخمهایش را لمس میکند و برایش نشان میدهد که چقدر قویست.
#نـونـــسا
211
و واقعاً المبار و دردآورست که بعد این همه سال، هنوز نتوانستم این خارها را از گلویم جدا کنم و دور بندازم.
ولی امیدوارم، امیدوارم که اینبار، این خارها را از ریشه جدا کنم و برای همیشه دور بندازم.
211
متاسفانه هرباری که ماجرای آنزمان و اتفاقهای بعداز آن زمان، پیش میآید تا صحبت کنم، یا هم به هنگام صحبتهای دیگران در باره آن زمان، خارهای در گلویم جوانه میزنند که هیچیک نمیگذارند حرف بزنم و چیزی بگویم.
211
اشکهایش را پاک کرد، به آیینه نگریست و گفت: «حالا وقت جا زدن نیست، وقت کوتاه آمدن نیست، وقت افتادن نیست، وقت خسته شدن نیست، وقت گریه کردن نیست، وقت کمآوردن نیست، وقت سقوط کردن نیست، وقت زخمی شدن نیست، وقت تسلیم شدن نیست، وقت فرسوده شدن نیست…»
دستش را پیش برد، چهرهی که در آیینه نمایان شده بود را لمس کرد و اضافه کرد: «بمیرم برات! میدانم خستهای، شکستهیی، فرسودهیی، بیزاری، درماندهیی… فقط کمی دیگه تحمل کن، فقط کمی…»
#نـونـــسا
211
در آخر نامه، با چشمهای نمناک و غمین نوشت:
«برو پی زندگیت، برو دنبال خوشبختیت، برو با کسی رویا بباف، زندگی بساز و بخاطرش بجنگ که حال و هوای زیستن داشته باشد، شوق خوشبخت شدن داشته باشد، توان خندیدن داشته باشد، نای جنگیدن داشته باشد، رمق دویدن داشته باشد و تاب زن بودن داشته و… باور کن؛ از منِ خسته و شکسته، دیگر زنِ زندگی جور نمیشود.»
#نـونـــسا
211
چقدر دردآورست؛ به آدمی که عمیقاً دوستش داری بگویی «برو پی کارت و بار زندگیت».
#نـونـــسا
211
در آستانهی زردرنگی و سردی پاییز، سرگردان و پریشانحال، به دنبال خودم بودم که تو را یافتم.
#نونسا
