en
Feedback
Tehran Academy

Tehran Academy

Open in Telegram

▪️آکادمی هنر و علم طهران | سینما | تئاتـر | ادبیات | | هنـر و هـوش مصنوعـی | ▪️مجری آموزش دوره‌های هنرهای اجرایی دانشکدگان هنرهای زیبا 09025509867 ☎️ 09965500567 @PerformativeArts_UT 🌐 TehranAcademy.com Insta: @TehranAcademy_ گروه: @TehranEventsGroup

Show more
600
Subscribers
No data24 hours
-47 days
-830 days
Posts Archive
🎥لحظه اعلام نام جعفر پناهی به عنوان برنده جایزه نخل طلا @payamema

Repost from N/a
پرت من چربی بودم آویزان بودم گوشت بودم من را می‌برن از بالا پرت کنن گشنه بودم خودم را از چشم‌هایم از دهانم از دماغم مکیدم چند تا پرسش همین الان به ذهن رسید چرا تنم از تنم کنده نمی‌شه علامت سئوال چی بود شیفت و علامت سئوال چرا سیاه و سفید پخش می‌شم پایان سئوال‌ها تویِ من من را خیلی خوب برانداز می‌کنه و چقدر ندار ندارم فدات شم فدات شم ندارم اشتها نیست سوءتفاهم پیش آمده لکنت افتاده به جونم دستم را گرفتم جلوی خودم دستم را گرفتم عقب خودم برای گرفتن دیگر دست نداشتم اگه من رو نندازین پایین قول می‌دم سه بند اول که همش تکرار بند بعدی اقلن یه شوکی می‌ده این همه پرسش برای کسی که قراره بیفته طبیعی نیست و لکنت در هیچ‌تکه‌ آشکار نشده چربی برای سوزاندن است طوری نیس نمی‌تواند از این‌جا برود تا آن‌جا نمی‌تواند از این‌جا تا زانو برود تا آن‌جا قوزک حالا مثلن دارم پرت می‌شوم و هنوز ‌بار دیگه از از سر تعریف ‌می‌کنم روزبه کمالی @Rouzbeh_Kamali

مهمانی حسن کامشاد با ویوالدی و شاهرخ مسکوب . #حسن_کامشاد در گپ‌وگفتی که سال ١٣٩۶ از رادیو فردا پخش شد و کاملِ آن را پای همین فرسته گذاشته‌ام، خیلی شیرین و دلنشین از خودش و رابطه‌ی عجیبش با ویوالدی می‌گوید و پنج نفر دیگر: شاهرخ مسکوب، ارحام صدر ، توماس (تام) پین، جواهر لعل نهرو ، ولادیمیر مینورسکی. دو پاره از خاطراتش: 📍من موقعی که در کمبریج درس می‌دادم یکی از شاگردهای من یک هندی بود. با جواهر لعل نهرو خویشی نزدیک داشت. قرار بود که به ایران برود و در سفارت هند کار کند. یک مجلس شامی بود که دعوت کرده بودند و این شاگرد من هم مرا هم با خود برده بود و سر میزی که نهرو بود ما را هم نشاندند همان‌جا. ضمن شام که صحبت از اینجا و آنجا می‌شد، من خواستم یک خودشیرینی بکنم و حرفی زده باشم، به نهرو گفتم که اگر ما یک شخصیتی مثل شما در ایران داشتیم، وضع‌مان خیلی بهتر از این بود. یک‌دفعه بلافاصله درآمد گفت شما مصدق داشتید با او چه کردید! و من اصلاً دیگر هیچ چیزی نبود که جوابش را بدهم. 📍دو نفر در زندگی من نقش بزرگی بازی کردند و خیلی حق به گردن من دارند؛ همسر بنده و دومی شاهرخ مسکوب است. شاهرخ مسکوب را من در کلاس ششم ادبی به او برخوردم و آشنا شدیم. من و شاهرخ و مصطفی رحیمی انشانویسان خوب کلاس بودیم. ولی انشاهایی که من می‌نوشتم بیشتر اقتباس از ح.م.حمید، لامارتین و ترجمه‌های قلابی آن روزها بود. یک روز وقتی که من انشای خودم را خواندم و معلم هم به‌به و چه‌چه کرد و برایم دست زدند، توی حیاط مدرسه موقع زنگ تفریح یک دستی به شانه‌ی من خورد که شاهرخ بود. برگشتم گفت این مزخرفات چیه که می‌نویسی و اینها هم باورشان می‌شود…گفتم که منظورتان چیست. گفت که چرا کتاب نمی‌خوانی. آن روز رفتیم به خانه‌ی شاهرخ و یک تاریخ بیهقی درآورد و به من داد و گفت این را بخوان. خودش معلوم بود که این‌ها را خوانده و وارد است… نشستیم و تاریخ بیهقی را خواندیم. او برای من می‌خواند و معنی می‌کرد و لغات را تعریف و تقسیر می‌کرد… از آن‌جا دوستی ما شروع شد و شصت و سه سال طول کشید تا مرگ شاهرخ. @KhabGard کاملِ گپ‌وگفت در یوتیوب خوابگرد همین‌جا هم می‌توانید بشنوید👇

داستان‌خوانی شیوا ارسطویی از مجموعه د‌استان‌خوانی‌های جشن الفما شب هفتم هزار و یک شب الفما @alefma https://t.me/joinchat/AAAAAD05XVdKHQbvBDlVaQ

Repost from alefma
داستان‌خوانی شیوا ارسطویی از مجموعه د‌استان‌خوانی‌های جشن الفما شب هفتم هزار و یک شب الفما @alefma https://t.me/joinchat/AAAA
داستان‌خوانی شیوا ارسطویی از مجموعه د‌استان‌خوانی‌های جشن الفما شب هفتم هزار و یک شب الفما @alefma https://t.me/joinchat/AAAAAD05XVdKHQbvBDlVaQ

Repost from N/a
هنرِ میرا ۲ وقتی از پنجره بیرون را نگاه می‌کند و نور را می‌بیند که زردی‌اش کم می‌شه اما رد بدن اندوه‌زده را نشان می‌ده، نور سرد می‌شه. و آبی اطراف ساختمان‌ها نورشون کم می‌شود. و سرد می‌شه. یاد زمان‌هایی می‌افتد که تماشای این آبی کم‌رنگ احساس امنیت می آورد. حالا این نور کم رنگ دوروبر ساختمان‌ها می‌ایستد و نورِ کم‌رنگِ این دور و بر همان دور و بر می‌ایستد. می‌گه ببین یه جا می‌مونه توی تشک. جای تنِ دیشب من و یه نور ملایم رنگ‌پریده هست که انگار می‌بینم نوریه مربوط به اواخر شهریور. نور عجیبی روی تنه‌های درخت‌ها. حالا سوار تاکسی و پهلویش می‌نشیند و کیفش رو می‌گذارد رو پاش. می‌رود به خانه‌ها و جای تن‌ها را روی ملافه ثبت می‌کنه. نه عکس و فیلم می‌گیره، نه نقاشی می‌کنه، نه یادداشت برمی‌داره، فقط نگاه می‌کنه، حالا با چشمای باز یا بسته یا هر چی. و سعی می‌کنه جزییات را به حافظه بسپارد. ممکنه هم بلافاصله یادش بره. هر بار نه، اما بسیار وقت‌ها که می‌رفت به آن خانه، بر میزها و روی زمین و جاهای دیگر وسایل و یا آثاری از معاشرت‌هایِ حتی تا یک هفته پیش می‌دید. خب اینم همون رد نمی‌شه؟ رد بدن‌های معاشر؟ این صحنه را به خاطر می‌سپارد. ایده برای نوشتن، برای اجرا، اصلن برای خاطرات روزانه. اصلن فقط یه مدتی فقط تو کله می‌گرده. مساله این نیس که نوشته شه یا ساخته، فقط به‌عنوانِ ایده‌ی نوشتن یا کاری بره تو سرش و بعدشم یادش بره. صداهای مختلف توش از بلندگ پخش می‌شن. مثلن چی؟ فراموش‌شده‌، خیلی‌به‌یادآورده‌شده و مبهم. از یاد بردن نام اعضای بدن وقتی کسی سئوال و جواب می‌کنه. شناسنامه که نشون می‌ده آدم واقعیه. باید واقعی می‌شه. من یک آدم واقعی‌. قرص و بروشور. قرص و محکم و بروشور . گفت‌و‌گو با دکتر و حرف‌زدن با دیگران. دفتر تلفن را کجا می‌ذاره معمولن؟ حالات بی‌خوابی، اوه اوه انواع اطوار و احوالات. پنهان کردن خواب‌آلودگی با چه مهارتی. و. یادداشت‌ها. یادداشت‌ها دوباره به یادش می‌یاره که ایده رو به عنوان ایده‌ی نوشتن تو ذهنش بنویسه. شاید باید سعی کنه برای میزبان توضیح بده درباره‌ی آثار معاشرت خانه. توضیح می‌ده من اصلن مهمان دعوت نمی‌کنم. این جمله می‌یاد به زبونش: و همیشه هیجان‌انگیزترین لحظه اینه که لباسام رو در می‌یاری و توم رو نگاه می‌کنی. برای منم همینه. نه نگفت. نمی‌گه. سعی می‌کنه ایده‌ی هنر میرا رو. می‌خواد توضیح می‌ده. ایده‌ی تن رو حتی حال ِلذت تصور دیده‌شدن توش رو که جای همینم رو بستر رو تشک رو تخت می‌مونه. مثل جای درد یا غم یا معاشرت روی میز. می‌خواد اون لح‍ظه‌ی کشف رو توضیح بده. گفت اخبار رو کم می‌کنی؟ گفت کدوم اخبار؟ می‌گی می‌شنوم. گفت خیال کن از این‌جا که نشسته‌ام، یه جایی پیداست. از لابه‌لای پرده‌ها یا حصیر‌ها یا لک‌ و غبار شیشه. خلاصه از لابه‌لا. اتاق تاریک می‌شود. پرده‌ها تکان می‌خورد. و نور بنفش طلوع یا غروب یا نه‌طلوع یا نه‌غروب به درون می‌تابد. صدایی هم از بیرون مثلن صدای بازی یا دویدن که می‌دوند یا نمی‌دوند. حالا نگاه می‌کنیم و به صدا گوش می‌دیم. این صدا این‌جا نمی‌شینه. مالِ این نور، این صدا… بعد دیگه نمی‌تونه ادامه بده چون یه‌دفعه شورتش رو شروع می‌کنه به درآوردن و پاهاش رو باز می‌کنه و توش رو نیگا می‌کنه. انگار که هر چی که می‌خواس اون تعریف کنه هر چی که اون می‌دونس اون می‌دید. روزبه کمالی @Rouzbeh_Kamali

Repost from N/a
هنرِ میرا ۱ مدت مطالعه: - نمی‌دانست كدام شب‏، اما مطمئنن انگار كه در شب‏، نخستين‌بار در شب به آن حقيقت پی می‌برد و نه در چرت‌های نيمروزي. با یایی که زیرش دو نقطه. وقتی بر تخت می‌خوابد رد تنش بر تخت بر جا می‌ماند. اما رد مانده‌ی چروک‌‌ها و گودی‌‌های بستر هيچ نشانه و توضيح واضحی درباره‌ی آن كشف جديد نمی‌دهد. آن اشكال انگار نوعی از انواع هنرهای ميرا. به اشكال برجای‌مانده از بدن روي بستر علاقه‌مند می‌شود و با دقت بررسی می‌کند. این خط‌ها و تورفته‌ها و بیرون‌زده‌ها و گرماها و بوها. بعد این‌طور می‌شود که ایده‌‌ی دیگری به ذهنش می‌رسد. اما اول چطور اتفاق می‌افتد؟ نیمه شب ناگهان از خواب بیدار می‌شود و اشک ریزد. به خاطر رنج‌هایی که می‌کشد و پوست و اعصاب نازک می‌شود و مجروح، و سنگینی سنگی گلو و سینه. نفس بالا نمی‌آید و اشک‌ها بازدم می‌شوند و هق‌هق‌ها، نفس‌کشیدن نه‌نفس‌کشیدن. و نفس می‌گیرد و دست به حلق می‌برد و چشم‌ها بیرون می‌دود و بدن به هم می‌پیچد و ستون فقرات خم برمی‌دارد و زبان را گاز می‌زند و خون پاره می‌شود و خفقان می‌گیرد. نه نمی‌شود. ترس می‌شود. ولی نمی‌شود. همیشه چشم‌هایی می‌بینند و گزارش می‌کنند. همان‌موقع که این‌ها اتفاق می‌افتاد، چشم‌هایی، دو چشم، نه چهار چشم، هر دو جفت چشم گوشه‌ای از اتاق در حال تماشا. اما فکر نمی‌کنیم مهم قلمداد. چراغ را روشن نمی‌کند. از جایش جابه‌جا نمی‌شود. کمرش درد می‌کند و رو زمین می‌خوابد. باز کمرش به تخت نمی‌سازد. همان‌طور اشک می‌ریزد و اشک گوله‌گوله سر می‌خوره رو گونه‌‌ها و پوست را می‌خارونه و گاهی غلت می‌خوره و می‌ره به دهان. آب‌نمک. چراغ را روشن نمی‌کند. خودش را در نور با آن اندوه سنگین نمی‌بیند. نمی‌خواهد. تکان نمی‌خورد،‌ چون هر جنبشی غم را شدیدتر می‌کند. از ترس حادشدن درد تکون نمی‌خوره. و فردا جاش روی بستر می‌مونه. نه فقط جای بدنش روی تشک رو زمین می‌مونه، نه فقط رد اشک‌ها رو بالش، جای بدن فشرده از غم روی تشک با غمش می‌مونه. ترس از تکون‌خوردن که غم فلج نکنه ردش رو تشک و بالش می‌مونه. روزبه کمالی @Rouzbeh_Kamali

📚 درس‌گفتار آنلاین ▪️تحلیل جریان‌های رادیکال در شعر معاصر؛ ضدشعرهایی که شعر شدند ▪️▪️دوره‌ی دوم: جنبش شعر حجم (با تمرکز بیشت
+2
📚 درس‌گفتار آنلاین ▪️تحلیل جریان‌های رادیکال در شعر معاصر؛ ضدشعرهایی که شعر شدند ▪️▪️دوره‌ی دوم: جنبش شعر حجم (با تمرکز بیشتر بر یدالله رویایی و بهرام اردبیلی) ▪️▪️مدرس: سپیده جدیری ▪️با حضور افتخاری: • ان والدمن، از شاعران نسل بیت آمریکا • چارلز برنستین، بنیانگذار جنبش شعر زبان در آمریکا و برنده جایزه بولینجن موسوم به نوبل شعر ☎️ ثبت‌نام، واتس‌اپ و تلگرام: +989965500567 @TehranAcademy § سپیده جدیری، شاعر، مترجم و منتقد ادبی ساکن واشنگتن دی‌سی، مؤلف یازده کتاب در حوزه‌های شعر، داستان و ترجمه، برنده‌ی جایزه شعر «خوویانوس» اسپانیا، شاعر برگزیده پروژه «زنان خطرناک» «دانشگاه ادینبورو»ی اسکاتلند، بنیانگذار جایزه شعر زنان ایران (خورشید) § پیش‌رو: ▪️دوره‌ی سوم: جنبش شعر زبان‌ (براهنی و شاعران دهه‌ی هفتاد) ▪️آکادمی هنر و علم طهران @TehranAcademy

▪️برای شیوا ارسطویی... لابد در آن ورا هست جان‌آفرین که جان به جنون می‌ارزد و تن به پس گرفتن نه! برای بدرقه‌ی پیکر شیوا ارسطوی
▪️برای شیوا ارسطویی... لابد در آن ورا هست جان‌آفرین که جان به جنون می‌ارزد و تن به پس گرفتن نه! برای بدرقه‌ی پیکر شیوا ارسطویی، نویسنده و شاعر در خانه هنرمندان، گردهم می‌آییم. ▪️ دوشنبه، ۲۲ اردیبهشت، ساعت ۹صبح ▪️▪️خانه هنرمندان تهران #شیوا_ارسطویی

Repost from N/a
به یاد نویسنده و شاعری که رفت؛ شیوا ارسطویی هنوز از تمامِ چیزها که بعد سرازیر یک تکه تکه تکه آن‌جا و پاها لابه‌لا لگد به لگد سه چهار کلمه چند نام رویِ جمله‌هایِ دیگران دراز به دراز پس می‌نشیند و کتاب باز می‌کند آبِ لیوان موج موج چراغ ابری خون به خط می‌افتد گفت من که هنوز یک سطر هم نخواندم روزبه کمالی @Rouzbeh_Kamali

photo content

پیش از عید مجموعه‌داری باهام تماس گرفت تا اصالت امضای عکسی که به دستش رسیده بود و قصد خریدنش رو داشت تایید کنم. توی عکس مردی‌ شبیه ژان‌کوکتو در جایی شبیه کافه‌‌ نشسته و داره با ذوق و شوق متنی شبیه یک فیلمنامه‌ رو ورق می‌زنه. عکس رو قبلا دیده بودم و به مجموعه‌دار گفتم بله فکر می‌کنم عکاسش کیارستمی باشه. گفت مطمئنی؟ گفتم والله درباره هیچ‌چی مطمئن نیستم. گفت آخه مگه بابات پرتره هم می‌گرفته؟ من فقط دار و درخت دیده بودم ازش. گفتم اختیار دارین. گفت حالا چطوری میشه مطمئن شد؟ گفتم باید نگاتیوش رو پیدا کنم. این رو در حالی گفتم که هم خودم می‌دونستم حال و حوصلۀ گشتن بین هزاران فریم نگاتیو رو ندارم هم مجموعه‌دار. لذا ماجرا کان لم‌ یکن شد ولی این سوال که «مگه کیارستمی پرتره هم می‌گرفته» کان لم یکن نشد و بخش عمده‌ای از رخوت و بی‌کاری تعطیلات طولانی عید رو خرج سوا کردن و ور رفتن و اسکن کردن پرتره‌هایی کردم که او پیش از ظهور عصر دیجیتال روی نگاتیو گرفته بود؛ یعنی از اوائل دهه پنجاه تا اواسط دهه هشتاد. وقتی اسکن نگاتیوها تمام شد و تعطیلات تمام نشد، رفتم سراغ تبدیل نوارهای VHS که بیشترشون مربوط به دهه هفتادند. از نگاتیوها این‌طور برمیاد که وقتی جوان‌تر بوده، تقریبا فقط پرتره می‌گرفته و نگاتیو‌های قدیمی پُرند از فک و فامیل و غریبه و آشنا. از مادرش و مادرم گرفته تا همکارهاش در کانونِ پیش و پس از انقلاب. اما هرچه جلوتر اومدم و بیشتر دیدم، تپه‌ها و کوه‌ها و درخت‌ها بیشتر شدند و آدم‌ها کم‌تر، تا جایی که اگر پرتره‌‌ای هم از همسفری گرفته انگار می‌خواسته آخرین فریم‌ حلقۀ نگاتیوش هدر نره تا فردا صبحِ اول وقت فیلم رو بفرسته آتلیۀ آریا برای ظهور و چاپ. خدایَش بیامرزاد، بسیار هم بی‌نظم بود و نگاتیو‌ها رو طوری توی جعبۀ کفش ریخته بود که من جوراب‌هام رو می‌ریزم ته کشوی لباس‌هام. توضیحات روی پاکت‌ها هم یا اشتباه‌‌ند یا عباراتی نامفهوم مثل «مناظر بی‌منظر» یا «پرسنلی و غیر پرسنلی». روی آخرین پاکتی که رفتم سراغش نوشته بود «شکوفه‌های جواد». عنوانش به دلِ من که چشمم دنبال پرتره بود چنگی نزده بود و بعید می‌دونستم که توش رخت و رُخی پیدا کنم، ولی سبیل تاب‌دادۀ ممیز رو که لای شکوفه‌های جواد دیدم به اندازۀ آن ژان کوکتوی کافه‌نشین به وجد آمدم. تنها آدمی که از دهۀ پنجاه تا سال مرگش پرتره‌های جورواجور ازش پیدا کردم مرتضی ممیز بود. ممیز، بزرگ قبیله و شیر جنگل بود و کسی جرات سرشاخ شدن باهاش نداشت، برای همین برخلاف باقی رفاقت‌های پر تب‌وتاب و فراز و نشیب اون دوره، دوستی‌شون آهسته ادامه پیدا کرد و پیوسته سراغ هم می‌رفتند؛ یا به عبارتی ما می‌رفتیم سراغ او در باغبان‌کلای کردان. معمولا هم یا یاری در کنار بود، یا باده‌ای در دست، یا شکوفه‌ای بر درخت یا هرسه و وقتی باده‌گساریِ پیش از نهار به چرت بعد از ظهر یا پیاده‌روی در دشت و دمن ختم می‌شد یا او با دوربین لایکا و سوال‌های بی‌مزه‌ش مثل «مرتضی، تو موقع خواب سبیلت رو می‌ذاری زیر پتو یا روی پتو» کفر همه رو درمی‌آورد یا من با هندی‌کم سونی و صدای دورگۀ تازه بالغم؛ اصلا یادم نیست که چرا در ۱۷ سالگی گیر داده بودم به «برنامه کنترل جمعیت» ولی الان که در ۴۷ سالگی دوباره این فیلم‌ها رو دیدم دلم می‌خواد اون پروژۀ ناتمام رو ادامه بدم، شاید این چهار پنج دقیقه به درد مقدمه‌ش بخوره و بذارمش قبل از تیتراژ.

Repost from N/a
صیدِ سوزان بیانیه نمی‌دهم چه فایده وقتی آثارِ هنری هست قاعده‌یِ تاریخی: هنرمند در اثرش غلت می‌زند و کفِ پا می‌گذارد در صفحاتِ مناسبِ تاریخ در شهنامه‌هایِ ابومنصوری آمده پیشه‌ها تقسیم بر طبقات و آن‌که آتش را اختراع کرده با لب‌هایِ سوخته بعدن گلستان بوستان از وسطش خاکستر نخیر بله بله توسعه توسنی می‌کند و کو تا فرصت کوتاه است در کانالِ تلگرام بخوانید اخبار ِروز با تنفسِ دهن به دهن تو خیابونا تویِ میدونا گزارشِ وضعیت: مِلیان مِلیان مردمِ رایج ِ مملکت محضِ یک بوهمیِ بورژوا عرض می‌کنم با حالِ یه متوهم که کفِ اوهامش سرریز اگر پیام مخابره نمی‌شود اگر بر فرشِ قرمزِ جشنواره مرغ ِ سحر کز نمی‌دهم شاید گوش‌ها فاقِ دهن‌ها یا کابل‌هایِ نوریِ قعرِ دریا خون‌مرده اختیاراتِ شاعری: بس که هواحبس‌شده‌گان بندِ قبلی را دو تکه زدم نَفَس طلاست وُ گوهر ِمقصود به تمام ِ بندها برسد در تورِ آستینِ بنادرِ سوزان از قضا رفتم صید دُرّ ِ یتیمی که مادر و پدرش سرِ موضع و به سر افتادم دیدم به چه خبرها تن‌ها تن‌ها تابنده زیرِ آب در خیابان‌هایِ مرجانیه مو به مو شانه‌یِ امواج نکته به نکته مشعله و تشنه و روزنامه‌جات خبری نیس رویِ بدن‌ها مشت مشت آبششِ خال‌تور زبان‌هایِ صدف‌ها داغ حباب‌ها همه مروارید روزبه کمالی @Rouzbeh_Kamali

اطلاعیه: فراخوان اجرای پرفورمنس‌آرت موسیقی در مراسم افتتاحیه اولین دوره‌ی جامع آزاد پرفورمنس آرت دانشکدگان هنرهای زیبا 🎹 از دانشجویان موسیقی دانشکدگان هنرهای زیبا، دعوت می‌شود درصورت تمایل به اجرای پرفورمنس‌آرت موسیقی در مراسم افتتاحیه اولین دوره‌ی پرفورمنس‌آرت در تاریخ ۳۱ اردیبهشت‌ماه، تصویر اجرای خود را همراه با نام نماینده و شماره تلفن به تلگرام زیر ارسال کنند. اجراها می‌توانند فردی یا گروهی باشند. همچنین اجراهای برگزیده، گواهی حضور در این مراسم را دریافت خواهند کرد. 09965500567 @PerformativeArts_UT | @UTArts

#بهرام_اردبيلی مُرد. او وحشی مُرد. مثل بابونه‌ای كه پژمرد. بسيار پيش از آن‌كه لِوی اشتراوس از «وحشی نجيب» بگويد شاعران وحشی در جهان زيست كرده‌اند. انسان كوشيد همه‌چيز را اهلی كند، اما بهرام وحشی ماند. نجيب ماند. زندگی را جدی نمی‌گرفت ، اما آن‌چه را می‌خواند جدی می‌خواند ، و زياد نمی‌خواند. وقت نداشت. بايد بين دوستان عشق تقسيم كند. بايد به همه برسد. وقت نداشت به خودش برسد. شعر با غريزه می‌گفت. درد را از عمق اسطوره‌ای كه به ميراث برده بود بيرون می‌كشيد. با دنيای پيرامون خود كاری نداشت. فقط با جمعی از دوستان ، بعضی از آن چيزهايی كه اصيل می‌يافت. آن قدر ساده بود كه ديده نمی‌شد ، و اگر ديده می‌شود ، آن‌قدر عميق بود كه می‌ترساند. مثل پلنگی كه خرگوشی را بدرد ، واژه‌ها و مفاهيم را می‌دريد. وقتی تضادهايش به اوج می‌رسيد می‌خنديد. آن‌وقت به همه‌چيز می‌خنديد. اهل مدارا نبود، هرچند تساهل داشت. اهل ادا و اصول نبود، هرچند مثل بچه‌گربه‌ای بالا و پايين می‌جست. همه با غريزه. همه با عشق. مهر. با مهر . بهرام اردبيلی از شاعران «حلقه‌ی شعر ديگر» بود. اين باغچه ، اين «شعر ديگر» را دوست داشت آبياری كند. سوادش را نداشت. اما فهم فراوان داشت. او جور ديگر می‌فهميد. دفتر و دستكی نداشت. شعرهايش را گم می‌كرد. وقتی می‌خواست از بر بخواند ، فراموش می‌كرد. بعد از شعرش مضحكه می‌ساخت . بعد می‌گفت مگر شعر بايد جدی باشد؟ جدی بود برايش ، اما نه به شكلی كه در آن روزگار رايج بود‌، برای شهرت و قدرت و منبرنشينی. جدی بود چون جدی‌ترين چيزی بود كه می‌شناخت. باقی همه باد هوا. دفتر بزرگ شعرش را وقتی در سفر بود مادرش دور انداخت. او در سن ۶۰ سالگی گريه كرد. گفت ديگر آه در بساط ندارم. آن‌چه از او مانده يا دوستانش جمع كرده‌اند يا اين‌جا و آن‌جا چاپ شده بود. خودش در اين عوالم نبود . از اين ميان درويشی شكل می‌گرفت كه قابل تعريف نباشد. در پوست خود نمی‌گنجيد. چشم به جای ديگر داشت. پس رفت و در هند پوست انداخت. در آن‌جا در جمع جوكيان ماندگار شد. روزی به احسان مردمان می‌خورد و به توكل می‌نشست. سال‌ها نشست و به آب روان نگاه كرد. وقتی از كار در آمد شكل تنهايی خود را پيدا كرده بود. آه، اين همه‌سال تنها بوده است ، و نمی‌دانست تنهايی در ذات انسان است. حالا دانسته بود. می‌توانست مثل پلنگی بالای تپه‌ای بنشيند و نق نزند. معلوم نيست چرا به اسپانيا رفت. آن‌جا در لانزاروتا بالای تپه‌ای از ماسه‌های سياه از تنهايی خود قصری ساخت. درويشی شد كه دل مريد پروری نداشت. مهاجر غريبی بود كه اتفاق روزگار او را به اين جهان خاكی پرتاب كرده بود. هجرت او سی‌سال طول كشيد. گه‌گاه به ديدار خانواده و برخی دوستان می‌آمد. بسيار كم می‌آمد. نمی‌خواست بداند. می‌خنديد. چی را بداند؟ فقط دانست وقت رفتن است . برای خودش گوری کَند. بعد گفت اگر در آن‌جا بميرد خانواده‌اش همه‌ی عمر در ابهام خواهند ماند. پس به ايران آمد و مرد. به همين سادگی. به همين نجابت. هوشنگ آزادی‌ور امروز سالمرگ هوشنگ آزادی‌ور بود. این نوشته‌ی اوست برای مرگ #بهرام_اردبیلی  _که در مجله‌ی ادبی یا وبلاگ پیاده‌رو آمده بود همان سال‌ها._ و عجیب نیست اگر در سالمرگ آزادی‌ور از مرگ بهرام اردبیلی بگوییم. که هر دو _به دلایل عاقلانه_ متولد یک‌سال و یک‌ماه و یک‌روز بودند. @hushangazadivar

▪️توضیحات استاد زروان روح‌بخشان درباره کارگاه‌های «تاریخچه‌ی انتقادی پرفورمنس آرت» و «نوشتن سناریو و استیتمنت» https://www.aparat.com/v/jtj6665 ▪️کورس یک‌ساله‌ی پرفورمنس آرت دانشگاه تهران ▪️با ارائه‌ی مدرک دوزبانه‌ی مرکز آموزش‌های آزاد هنرهای زیبا 🔹همراه با وام شهریه‌ی بلندمدت ثبت‌نام و اطلاعات بیشتر: ☎️ 09965500567 @PerformativeArts_UT | @UTArts

Repost from N/a
آنورا و نگاه خیره‌ی اخلاقیِ مذکر ۳ از آن جمع روسی-ارمنی تنها ایگور - جوانی که برای زدن و بستن و خفت‌گیری استخدام شده -در جریان فروگرفتن و جبر آنی به جدایی، به‌تدریج بر خشونت خود و هم‌قطارانش و آن توفان قهر و آزار و تحقیر آگاهی می‌یابد و از سرکوبی وحشیانه فاصله می‌گیرد. با همان سادگی‌اش، پهلوزن به ساده‌لوحی، چندبار و جور به این قساوت اعتراض می‌کند و سرانجام صدایش ندای وجدان اثر. قدرت اخلاقی دارد اما زورش برای برهم‌زدن مناسبات مسلط ناچیز. بااین‌همه اتفاقن شکاف دیگر در نگاه و درونمایه آنورا از طریق همین ایگور دهان باز می‌کند. در پایان‌، آن‌جا که دختر می‌خواهد احترام و حمایت جوان را با سکس جبران کند - همان‌چیزی که هماره از او انتظار می‌رود - پسر ترمز می‌کشد و با در آغوش‌گیری و بوسیدن‌ و نوازش بیدارش می‌کند و به گریه می‌اندازدش. درونمایه فیلم را از این ور می‌خوانم: دختر که در رابطه با ایوان دچار این توهم شده بود که لایق عشق و برابرتر‌ی است، با جدایی و دورانداخته‌شدن دوباره به مناسبات تبعیض‌آمیزِ از پیش‌ باز می‌گردد، گرچه ایگور نهایتن به یادش می‌آورد که به‌رغم جفاها، او به‌راستی لایق دوست‌داشته‌شدنه. پسر اولی، که در چرخه‌ی مناسبات قدرت بالانشین است، آنی را قربانی و اسیر می‌کند و پسری که قربانی و زیردست‌نشین، با قدرت اخلاقی‌اش شمه‌ای از رهایی از بندها می‌چشاندش. الغرض پرسش این‌جا دقیقن اینه که چرا در آخر کار یک مرد، یک جنس مذکر باید به دختر آگاهی ببخشد؟ چرا چنین کلیشه‌اطوار دخترِ استریپرِ گریان در آغوش مرد مهربان؟ چرا زنی دختری او را آگاهی نبخشد؟ چرا اصلن خودش با مرور آن‌چه گذشته به آگاهی نرسد؟ چرا از بغل یک مرد به بغل مردی دیگر ؟ حالا اگر پای لورا مالوی را به متن باز کنیم می‌توانیم بپرسیم که آیا این پایان‌بندی، هرچند هم‌دلانه، آنی را دوباره در چارچوبی نمی‌گنجاند که رهایی نهایی‌اش از طریق تعامل با یک مرد و تایید او معنا می‌یابد؟ آیا این نگاه، حتی در نمایش آسیب‌پذیری دختر، همچنان زن را ابژه‌ی نگاه و کنش مردانه (ولو اخلاقی) نمی‌خواهد و عاملیتش را در تحول درونی‌اش رنگ‌باخته نمی‌کند؟ مقایسه کنید با نقش هستی‌بخش و استعلادهند‌ه‌ی کیلی‌ئو، دختر خدمتکار در فیلم رما (۲۰۱۸) به کارگردانی آلفونسو کوارون. در آنورا صحنه‌های استریپ، سکس و تن‌به‌تن‌بازی همه از نگاه خیره‌ی مذکر است. نگاه مردانه‌ای کامجو به این کشاکش و نمایش حسّانی - هوسانی چسبیده و حال‌ها. خب این‌ زاویه‌‌ی نگاه را اگر به سبب بازنمودن مناسبات مسلط بپذیریم، در بستار چرا این نگاه خیره‌ی اخلاقیِ مذکر؟ پناه‌بردن زنِ عشوه‌سازداده‌یِ هر جایی به آغوشِ گرمِ مردِ اخلاقی؟ و به جای آنی، که بر تن و روانش تاختند و آن‌همه دلاوری و جسارت و مقاومت کرد، ایگور چرا کانون توجهاتِ فرجامین؟ بودریاری بپرسیم می‌شه گفت بخش اول وانموده‌های لذت و سعادت بود، عاقبت الامر چرا فیلم آنورا در نقد آن وانموده‌ها دچار وانموده‌ی نگاهِ اخلاقی مردانه شد؟ شد؟ نشد؟ عرض کردم که سوءتفاهم نشود آنورا (۲۰۲۴) فیلم خوبی است. روزبه کمالی @Rouzbeh_Kamali #آنورا #شان_بیکر #جنس_دوم #سیمون_دوبووار #هژمونی_فرهنگی #آنتونیو_گرامشی #نگاه_خیره‌ی_مذکر #لورا_مالوی #وانموده‌ها-وانمود #ژان‌ـبودریار #رُما #آلفونسو-کوارون

Repost from N/a
آنورا و نگاه خیره‌ی اخلاقیِ مذکر ۲ عرض شود که سوءتفاهم نشود آنورا (۲۰۲۴) فیلم خوبی است. ساخته‌ی شان بیکر از جشنواره کن ۲۰۲۴ نخل طلا برد و از اسکار هم جوایز متعدد دیگر و خورشید اقبالش درخشان‌تر و جهان‌گستر + تر شد. فیلم‌نامه‌‌ی دراماتیک و قدرتمندش دراما و کمدی را می‌ریزد درهم و ترکیبش تحسین‌برانگیزه. آنی، دختر استریپر، می‌خواست همچون انسان‌هایِ بقیه که برابرتر از او بودند، برابرتر دیده شود. هم مثل دیگران احترام و مهر ببیند و شادی و خوشی نصیب ببرد و هم از حق آزمندی و نزاع و زیاده‌روی و کم‌روی و کژروی و هَر وری‌روی که برابرترها ازش برخوردارن برخوردار باشه. اینا همه رو می‌شه گذاشت مثلن به حساب تلاشی برای فراترروی از نقش‌ابژه‌ای که جامعه و حرفه‌اش تحمیلش کرده‌اند؟ و به قول دوبوار تقلاش برای به رسمیت‌شناخته‌شدن، کنش فعالانه در بازپس‌گیری جایگاه خود همچون سوژه‌ی مستقله؟ شاید بشه. منتها آنی وقتی به ایوان، بچه‌پول‌دار روس، می‌پیوندد و با او زندگیِ نو آغاز می‌کند، کنش‌پذیر است. سبک زندگی و انتخاب‌های پسر را دنبال می‌کند و به خواسته‌های همو آری می‌گوید. آن‌جا هم که شروع به جنگیدن می‌کند در واقع به هجوم همه‌جانبه‌ای که بر او سیلِ ساری می‌شود، مشت و لگد می‌اندازد و واکنش می‌کند و گرنه عملن کو مجال کنشِ مستقلِ فعال. حالا یه چیز دیگه. فیلم رو می‌شود به دو بخش تقسیم کرد، یکی تا آن‌جا که دختر و پسر بر مرکب مراد سوارند و می‌تازند و عشق و حال. دیگری از آن‌جا که کارگزاران دست‌وپاچلفتی اِعمالِ هژمونی وارد گود می‌شوند به‌نمایندگی از مادر و پدر ایوان تا کی‌ئاس را به نظم پیشین مستقر بازگردانند. رشته‌ی عیش مستعجل و فانتزی عشق، ثروت، سکس،‌ لذت، های‌باز‌ی‌هایِ دو تا جوان از هم می‌گسلد. وانموده‌ی عشق همچون سعادت، رنگ می‌بازد و تو غبارا سراب می‌شود. ایوانِ مخوف فلنگ را می‌بندد و دختر به گروگان می‌رود تا زمانی که صیغه‌ی مبارکه‌ی طلاق جاری گردد. الیگارش جوان با همه‌ی جفتک‌اندازی‌ها، در نهایت مغلوب قدرت مسلط است و ماهیت چندگانه‌ی ثروت-سرمایه را به‌ تجربه‌ی زیسته می‌شناسد: ثبات‌آور و کام‌بخش و هم‌زمان بیگانه‌ساز و ویران‌کننده و استیلا‌جو و کنترل‌گر. دختر هم که از ازل به واسطه‌ی خاستگاه طبقاتی‌اش در اردوگاه ازپیش‌باخته‌ها خانه دارد. بعد از آن فانتزی با ضرباهنگ بسیار بسیار شتابنده و غرق نور و سایه و تن‌هایِ یالا تکون‌ بده،‌ یافتن پسرک فراری در زمین واقعیت برای تحقق امر مقدس طلاق با کثافت و بالاآوردن و خون و یقه‌گیری و جست‌وجوی محله به محله،‌ دکون به دکون. نخستین ترک‌ها در سازه‌ی مضمونی فیلم هم با ورود همین دارو دسته رخ می‌نماید. در بازنمایی پدرخوانده‌ی ارمنی پسر و دستیارانش، آلات فعل مادر و پدر ایوان، مایه‌هایی از دیگری‌سازی و تقلیل‌گرایی نشت می‌کند. نگاه کنید: خدمتگزاران ارباب روس و همه از ارمنستان - کاریکاتورهایی کج و کول‌اند. قلدر و ابله و بی‌چاره و زورگو و ترسو و دستپاچه. انگلیسی را هم که طبیعتن به لهجه‌ی غیر نیتیو و زمخت حرف می‌زنند و مسخره‌تر به چشم می‌آیند. خود الیگارش‌ها هم که کاریکاتورکلماتورِ مادرزاد. اما درهمین‌ حیص و بیص آمریکایی‌ها آدم‌های عادی‌ و حتی در احمق‌بودن یا نادرست‌بودن‌شان آدمیزادن. لب کلام نامحرم و غریبه نیستند. دوستی، خوبی، حماقت‌ یا سادگی‌شان، ترس‌شان طیف متنوعی از حالات انسانی موجهه. اگه بریم سروقت گرامشی، میشه گفت فرهنگ مسلط دیدگاه‌ها و کلیشه‌های خود را از طریق نهادها - این‌جا سینما - در جایگاه عقل سلیم جا می‌اندازد. خودِ نرمال و موجه در برابر دیگریِ بیگانه و عجیب و مضحک. در آن زیرها چه خبر است؟ چه جنگ گفتمانی بالا گرفته؟ این تصویر درهم‌ریخته اگر بازتاب حمله‌ی روسیه به اوکراین هم باشد و هوس‌های جهان‌گشایانه‌ی پوتین روس، ارمنی‌ها دیگر چرا قربانی شده‌اند؟ ترس از بیگانه‌ی ازلی امریکایی در هنگام خطر جنگ جهانی و پیداشدن یک قلدر دیگه زده بالا؟ یا ترس از ترامپ با هراس بزرگ‌تر از اجنبی دفع می‌شود؟ دفع افسد به فاسد؟ روزبه کمالی @Rouzbeh_Kamali #آنورا #شان_بیکر #جنس_دوم #سیمون_دوبووار #هژمونی_فرهنگی #آنتونیو_گرامشی #نگاه_خیره‌ی_مذکر #لورا_مالوی #وانموده‌ها-وانمود #ژان‌ـبودریار #رُما #آلفونسو-کوارون

Repost from N/a
آنورا و نگاه خیره‌ی اخلاقیِ مذکر ۱ دگرگونی‌ها در مناسبات قدرت و جنسیت در عمل و نظر در سطح جهانی که هچ، در همین حوالی ما هم جن
آنورا و نگاه خیره‌ی اخلاقیِ مذکر ۱ دگرگونی‌ها در مناسبات قدرت و جنسیت در عمل و نظر در سطح جهانی که هچ، در همین حوالی ما هم جنبش حیات‌بخش «زن زندگی آزادی» از کلیشه‌ی غیرت‌هورمونی و بادگلوی فان‌سکسیِ فیلم‌فارسی و پشمِ سینه‌‌یِ هلاکِ مردونه‌طور قَدَری کرک‌ و پشم‌زدایی کرده و بر آن حمله آورده که خرده‌فرهنگ آب‌توبه‌ریزی سرِ فتانِ فاحشه‌ و وویریسمِ حشریِ مالشِ گونه‌یِ شهرآشوب بر میل‌لنگِ ضریح رو تف بیندازیم توش و والسلام. روزبه کمالی @Rouzbeh_Kamali #آنورا #شان_بیکر #جنس_دوم #سیمون_دوبووار #هژمونی_فرهنگی #آنتونیو_گرامشی #نگاه_خیره‌ی_مذکر #لورا_مالوی #وانموده‌ها-وانمود #ژان‌ـبودریار #رُما #آلفونسو-کوارون