Meditholic | پزشکی ایتالیا
Open in Telegram
2 670
Subscribers
+224 hours
+377 days
+7530 days
Posts Archive
📌 واقعا حس میکنم به خونه برگشتم،
از صبح با همه چاق سلامتی کردم،
با هم کنار اومدیم،
کارها رو پیش بردیم،
کلی هم با کادر اینجا تخمه شکستم و از تروماهای اونجا گفتم 😂
بعد اومدم دیدم اتاق تمیییییز عین دسته گل،
واقعا کادر اینجا عین خانوادهام شدن،
از خوشحالی میخوام گریه کنم.
دلم چقدر واسه شون تنگ شده بود،
چقدرررررررر
📌 امروز صبح جوری از محل اقامت موقت آگوست خارج شدم که از صد تا فحش بدتر بود،
چند روز آخر countdown گذاشته بودم.
نه countdown معمولی، از اون مدل که آدم برای پرتاب موشک میذاره.
D-5. D-4. D-3…
انگار ناسا منتظر خروج من ازون زندان آلکاتر بود.
چمدونها رو هم از شب قبل کامل بسته بودم و بی سر و صدا برده بودم پایین.
عملا خودم فقط مونده بودم،
حتی وسایلم زودتر از من از اونجا فرار کرده بودن.
قبل ۶ صبح بیدار شدم.
اولین نفر پایین بودم.
نه فقط اولین نفر خوابگاه،
حس میکردم اگه زودتر میاومدم، نگهبان هم خواب بود،
و من؟
لیترالی داشتم میرقصیدم 💃🏻
رفتم سمت چمدونها،
نگهبان گفت خانم چمدون ها رو پایین نباید میذاشتی.
گفتم ببین همه چیز استراتژیک چیده شده،
گفت یعنی چی؟
گفتم اینکه من با ماکسیمم سرعت ممکن ازینجا فرار کنم 💃💃
زیر لب شروع کردم آهنگ living la vida loca رو خوندن،
برگای مردی ریخته بود!
خلاصه تاکسی ماکسی گرفتم،
داشتم بج رو تحویل میدادم با خنده گفت بالاخره میری؟
من داد زدم: بالاخرررره! بالاخرررره! بالاخرررره! 😭😂
تاکسی اومد، منم همهچی رو چپوندم توی تاکسی،
چمدون، وسایل، آبرو، اعصاب، بقایای روانی آگوست... هرچی بود بردم!
و بعد هم انگشتی که قطعا نباید نشون میدادمو با افتخار به سمت ساختمان گرفتم و:
BYE.
📌 هر بار یکی از دوستای خارجیمون با یه پسر مصری، مراکشی، خاورمیانهای و کلاً از این حوالی وارد رابطه میشه، اولین کارش اینه که بیاد از ما دخترای ایرانی مشورت بگیره.
جالب اینجاست که خودشون هم معمولا میدونن یه سری چیزا میتونه Red Flag باشه، ولی خب ظاهرا بعضیا معتقدن قرمز، اتفاقا رنگ قشنگیه🚩
بعد هم طبق یک الگوی تکرارشونده، چند ماه بعد (اگه اصلا دووم بیاره!) همون رابطه تبدیل میشه به یکی از بدترین تجربههای عاطفی زندگیشون و ما میمونیم با هزار جمله «دیدی گفتم؟» که مگو باقی میمونه چون تو اون لحظه هیچ تسکینی برای قلب شکستهی طرف نداره:)
و خب من امروز صبحمو با قلب شکستهی یکی از همین دوستام شروع کردم، انقدر از چیزی که دیدم اعصابم خورد شد که فعلا فقط بخشی از داستان رو از روی نوتیفیکیشن خوندم و جرئت نکردم پیامو کامل باز کنم 😭
📌 امروز که روز تولد ایشونه، بهانهای شد نظرمو راجع به یه چیزی بگم:
اگر پدر یا مادر هستید و میبینید بچهی نوجوونتون یهو به یه گروه موسیقی، خواننده، بازیگر یا هنرمند خاصی علاقهمند شده و به اصطلاح فنگرل یا فنبویِ اون آدم شده، تا وقتی اون فرد یا گروه دعوت به خودآزاری، خشونت یا رفتارهای واقعا آسیبزا نمیکنه، سعی نکنید صرفا به خاطر شدت علاقه، بچه رو ازش دور کنید.
اینکه ساعتها دربارهش حرف میزنه، عکسهاشو جمع میکنه، مصاحبههاشو میبینه، آهنگهاشو حفظ میکنه، پوستر میزنه به دیوار یا همهجا دربارهش سرچ میکنه، لزوما «یه وسواس بچگانه» نیست.
گاهی یک علاقهی به ظاهر ساده، میتونه برای یه نوجوون خیلی بیشتر از یک علاقه باشه.
میتونه سکوی پرتاب باشه،
سورس انگیزه باشه،
سورس یادگیری زبان باشه،
سورس خلاقیت و کنجکاوی باشه،
و مهمتر از همه، سورس رویاپردازی باشه.
نوجوونی سنیه که آدم هنوز داره خودش رو پیدا میکنه. گاهی از طریق آدمهایی که تحسینشون میکنه، برای اولین بار با یک نسخهی ممکن از خودش و آیندهش آشنا میشه.
برای من، یکی از همین اتفاقها با مایکل جکسون افتاد.
اون علاقه فقط باعث نشد یک خواننده رو دوست داشته باشم، تبدیل شد به بخشی از دنیای ذهنی من، به زبان، موسیقی، خلاقیت، رویاپردازی و چیزهایی که بعدها بخشی از مسیر زندگیم شدن.
و داستان زندگیش داستانی شد که توی هر جای زندگیم کم میارم یا اوضاع سخت میشه بهش رجوع میکنم!
حتی بارها رفتم سینما و فیلمش رو دیدم، نه به خاطر سرگرمی، به خاطر اینکه توی بازهای بودم که هفتهای چند بار نیاز داشتم انگیزه بگیرم!
شاید این علاقههای نوجوونها چند سال دیگه خودبهخود تموم بشه، شاید هم نه.
اما ما هیچوقت نمیدونیم یه علاقهی کوچیک در ذهن یه نوجوون، قراره آخرش به کجا برسه.
پس قبل از اینکه بخوایم خاموشش کنیم، شاید بد نباشه اول بپرسیم:
«چیِ این آدم رو اینقدر دوست داری؟»
شاید جوابش، بیشتر از چیزی که فکر میکنیم دربارهی خودِ بچهمون بهمون بگه.
📌 یادمه وقتی بچه بودم و دخترعمهم میومد پیش ما بمونه،
شبا خوابش نمیبرد،
چرا؟!
چون من باید سیدی موزیک ویدئوهای مایکل جکسون رو برام پلی میکردن تا خوابم ببره،
و این بنده خدا منتظر میموند من بخوابم، بعد بخوابه :)
این چه سمی بود من ضبط کرده بودم 😂😂😂
سال ۲۰۲۳ هست😂
مثلا در اعتراض به این موضوع بود که هر کس فکر میکنه حتما باید به خاطر چشم و هم چشمی و اینکه بقیه این کارو میکنن مهاجرت کنه.
📌 یه اعتماد چندین و چند ساله یهو خورد شد.
انقدر سرم شلوغ بود و هست که حتی فرصت نکردم بشینم زانوی غم بغل بگیرم. ولی هی وسط کارام یهو یادم میاد و با خودم میگم عه... عه... عه... دیدی چی شد؟
راستش خیلی هم متعجب نشدم.
ولی ناراحت چرا.
و فکر میکنم چیزی که این قضیه رو سنگین میکنه خود اتفاق نیست.
اعتماد یه چیزی نیست که فقط با چیزی که امروز اتفاق افتاده ساخته شده باشه.
روی سالها خاطره، تجربه، شناخت و هزار تا جزئیات کوچیک ساخته شده.
برای همین هرچی تاریخچهی یه رابطه عمیقتر باشه، وقتی اعتماد توش میشکنه، چیزی که فرو میریزه هم بزرگتره.
نه لزوما چون اون آدم برات مهمتره،
بلکه چون چیزی که بهش اعتماد کرده بودی، فقط «اون آدم» نبود.
به تمام اون سالها هم اعتماد کرده بودی.
به برداشتت ازش،
به قضاوت خودت،
به چیزهایی که فکر میکردی بینتون قطعی و بدیهین.
و شاید برای همینه که میگم خیلی متعجب نشدم، ولی ناراحت شدم.
چون ممکنه یه اتفاق رو از قبل در محدودهی احتمالاتت دیده باشی،
ولی وقتی واقعا اتفاق میافته، باز هم باید با این واقعیت جدید کنار بیای که خب... پس این چیزی بود که من این همه سال دربارهش فکر میکردم.
و این قسمتشه که یه کم زمان میبره هضم بشه.
