رادکست
Open in Telegram
من میخونم، شما گوش کنید البته نیمه شب...😊 https://telegram.me/BChatBot?start=sc-726409-mypvBGK
Show more301
Subscribers
-324 hours
-87 days
-1430 days
Posts Archive
301
سی ویژگی کسانی که کتاب نمی خوانند :
1-خیلی راحت تحت تأثیر تبلیغات قرار می گیرند؛
2-حرف های تکراری می زنند؛
3-دایره ی واژگان آنها بسیار محدود است؛
4-خود را نمی شناسند؛
5-با هیجان و احساس زندگی می کنند؛
6-بخش استدلالی ذهن آنها تقریباً تعطیل است؛
7-استعداد پوپولیست شدن را پیدا می کنند؛
8-قوای عقلی آنها پرورش نیافته است؛
9-بر آنچه می گویند خیلی کنترل ندارند؛
10-گوش کردن به دیگران را نمی آموزند؛
11-مستعد پذیرش شایعات هستند؛
12-اهمیت متفاوت بودن انسانها را کشف نمی کنند؛
13-مغز، حالت سولفاته پیدا می کند؛
14-غلظت یادگیری آنها به شدت کاهش می یابد؛
15-فرصت فکر کردن در زندگی را از دست می دهند؛
16-با واژه «انتقاد» بیگانه اند؛
17-زمینه های تداوم اقتدارگرایی را فراهم می آورند؛
18-حرف های نسنجیده زیاد می زنند؛
19-منافع خود را به خوبی تشخیص نمی دهند؛
20-با واژه «مشورت» ناآشنا هستند؛
21-حکومت ها را خوشحال می کنند؛
22-باعث می شوند که نظام حزبی در یک کشور شکل نگیرد؛
23-زود عصبانی می شوند؛
24-از حقوق شهروندی خود و دیگران ناآگاه هستند؛
25-برای رشد فکری و شخصیتی، احساس نیاز نمی کنند؛
26-در همه زمینه ها، اظهار نظر می کنند؛
27-راحت بر دیگران القاب می گذارند؛
28-تفاوت بین توهم و غیرتوهم را نمی دانند؛
29-تعریفشان در خصوص زندگی، از غرایز انسانی فراتر نمی رود؛
30-نمی دانند جهل چیست.
نویسنده : دکتر محمود سریع القلم ( فوق دکتری روابط بینالملل از دانشگاه ایالتی اوهایو آمریکا، استاد تمام گروه علوم سیاسی دانشگاه شهید بهشتی)
@Rad_Cast
301
حُسنی مبارک در بیمارستانی در آلمان بستری بود. دکتر پرسید این کیست؟
پرستار گفت این سی سال حاکم مصر بوده! دکتر گفت: حتما زمامدار بی لیاقتی بوده! پرستار گفت: مگر شما ایشان را می شناسی؟!
دکتر گفت: نه ! ولی کسی که در سی سال نتوانسته در کشورش بیمارستانی بسازد که خودش رو معالجه کند، حتما زمامدار بی لیاقتی هست!
@Rad_Cast
301
وقتی گالیله را برای استغفار به محاکمه کلیسا میبردند، تمامی پیروان و شاگردانش با دلهره و اضطراب در پشت دربهای بسته مدتها به انتظار صف کشیده بودند که استادشان علی رغم فشارهای طاقت فرسای کلیسا، سربلند و سرافراز به بیرون نهد... و بگوید " زمین میچرخد و ثابت نیست" اما دریغ که استادِ سرافکنده و پژمرده، رنجور از فشارهای زیاد، سر به زیر به آنچه که خود هرگز به آن ایمان نداشت اقرار کرد، و آرام و آهسته با خواندن استغفارنامه برای همه آنچه که بر خلاف عقیده کلیسا تا امروز گفته بود ابراز پشیمانی کرد...
آنچه برای پیروانش مانده بود یاس بود، و سرشکستگی... از شاگردان یکی فریاد زد: "بیچاره ملتی که قهرمانش را از دست بدهد". و برتولت برشت فیلسوف آلمانی از قول گالیله چه زیبا میگوید:
"بیچاره ملتی که به قهرمان نیاز داشته باشد."
@Rad_Cast
301
واحد های اندازه گیری وزن در ایران قدیم
یک من = 3 کیلو
ری = 4 من
خروار = 100 من
چارک = یک چهارم من
سیر = یک دهم چارک = یک چهلم من
مثقال = یک شانزدهم سیر
قیراط = یک بیست و سوم مثقال
نخود = یک بیست و چهارم مثقال
گندم = یک چهارم نخود
واحد های اندازه گیری طول در ایران قدیم
یک ذرع = 104 سانتیمتر
چارک = یک چهارم ذرع
گره = یک چهارم چارک = یک شانزدهم ذرع
بهر = یک دوم گره = یک هشتم چارک = یک سی و دوم ذرع
فرسخ = 6000 ذرع
اندازه گیری با دست (اَرَج / ارش)
برای اندازه گیری چیزهای بزرگتر، از فاصله بین آرنج تا انگشتانش استفاده کرده و این اندازه را اَرَج یا ارَش نامید.
ذراع
واحد قدیم برای طول که به اندازه از آرنج تا سر انگشتان مرد بوده است .
@Rad_Cast
301
یکی از دردهای مملکت ما این است که حتی تحصیل کردههایمان خیلی با تاریخ میانه خوبی ندارند! مسخره تر از این نمیشود که یک نفر به اصطلاح مدعی، یک نفر تحصیل کرده نداند که سه نسل قبل پدر و مادرش کیست! ملتی که تاریخ گذشتهاش را نمیخواند و نمیداند همه چیز را باید تجربه کند!
آیا فرصت این کار را دارد؟ آیا عمرش به کسب این تجربهها کفاف میدهد؟ ببینید آمریکاییها وقتی از تاریخ دویست و چندساله شان صحبت میکنند با چه احترام و وقاری از آن سخن میگویند! ببینید در مدارسشان تاریخ از چه وزنی برخوردار است!
از این دردناکتر نمیشود که تجربهای را به قیمت گزاف به دستآوریم ولی آنرا نگاه نمیداریم... یکی دو نسل میگذرد و همه یادمان میرود و آنوقت دوباره روز از نو روزی از نو...
کتاب جامعهشناسی خودمانی، احسان نراقی
@Rad_Cast
301
در این دنیا اگر همه چیز فراموش کنی باکی نباشد. تنها یک چیز از یاد مبر. تو برای کاری به دنیا آمدی که اگر آن به انجام نرسانی، هیچ کار نکردهای.
از آدمی کاری برآید که آن کار نه از آسمان برآید و نه از زمین و نه از کوهها، اما تو گویی کارهای زیادی از من برآید، این حرف تو به این ماند که شمشیر گرانبهای شاهانهای را ساطور گوشت کنی و گویی آن شمشیر را بیکار نگذاشتهام، یا در دیگی زرین شلغم بار کنی یا کارد جواهرنشان به دیوار فرو بری و کدوی شکستهای به آن آویزی. این کار از میخی چوبین نیز برآید. خود را این شیوه ارزان مفروش که بسی گرانبهایی!
بهانه آوری که من با افعال سودمند روزگار گذرانم. دانش آموزم، فلسفه و فقه و منطق و ستارهشناسی و پزشکی خوانم، اما اینها همه برای تو است و تو برای آنها نه. اگر نیک بنگری، دریابی که اصل تویی و همه اینها فرع . تو ندانی چه شگفتیها و چه جهانهای بیکران در تو موج زند.
آخر این تن اسبِ توست و این عالم آخور اوست؛ غذای اسب، غذای سوار نباشد.
#فیه_ما_فیه
#مولانا
@Rad_Cast
301
توصیف ناصرالدین شاه از مفهوم «آزادی» هنگام بازدید از فرانسه:
«راه میرفتند، مینشستند آزادی بود. یکی ایستاده بود کونش را به امپراطور کرده بود سیگار میکشید. یکی نشسته بود و کونش به امپراطور و سیگار میکشید. یکی کونش را به ما کرده بود. هر کدام حالت آزادی داشتند!»
به نقل از روزنامه خاطرات ناصرالدين شاه
@Rad_Cast
301
ﺳﻔﯿﺮ ﺍﻧﮕﻠﯿﺲ، ﻗﺘﻞ ﻗﺎﺋﻢ ﻣﻘﺎﻡ ﻓﺮﺍﻫﺎﻧﯽ ﺭﺍ ﺩﺭ ﮐﺘﺎﺏ "ﺣﻘﻮﻕ ﺑﮕﯿﺮﺍﻥ ﺍﻧﮕﻠﯿﺲ ﺩﺭ ﺍﯾﺮﺍﻥ" ﭼﻨﯿﻦ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻣﯿﮑﻨﺪ:
ﻗﺎﺋﻢﻣﻘﺎﻡ ﻓﺮﺍﻫﺎﻧﯽ ﺗﻨﻬﺎ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﻭﻃﻦ ﭘﺮﺳﺘﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺨﺮﯾﻢ.
ﻫﺮ ﺭﺷﻮﻩ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺑﺪﻭ ﻣﯿﺪﺍﺩﯾﻢ، ﻣﯿﮕﺮﻓﺖ، ﺍﻣﺎ ﺁﻧﺮﺍ ﺑﻪ ﺷﺎﻩ ﻣﯿﺪﺍﺩ ...!
ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻡ ﻧﺎﻣﻪ ﺍﯼ ﺑﻪ ﺩﻭﻟﺖ ﻋﺎﻟﯿﻪ ﺍﻧﮕﻠﯿﺲ ﻧﻮﺷﺘﻢ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺸﺘﻦ ﺍﯾﺸﺎﻥ ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺖ ﭘﻮﻝ ﮐﺮﺩﻡ ...!
ﭘﺲ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﭘﻮﻝ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻩ ﺷﺪ، ﺷﺒﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﻣﺎﻡ ﺟﻤﻌﻪ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﻣﻘﺪﺍﺭﯼ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻭ ﻣﻘﺪﺍﺭﯼ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺟﻬﺖ ﻋﻮﺍﻣﻠﺶ ﺑﺪﻭ ﺩﺍﺩﻡ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ:
ﺑﺎﯾﺪ ﮐﻪ ﻭﯼ ﺭﺍ ﺗﮑﻔﯿﺮ ﮐﻨﻨﺪ.
ﻓﺮﺩﺍ ﺩﺭ ﻫﻤﻪ ﻣﺴﺎﺟﺪ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺭﻭﺣﺎﻧﯿﻮﻥ ﺑﺮ ﻣﻨﺒﺮ ﺭﻓﺘﻪ ﻭ ﺑﺎﻧﮓ ﺑﺮ ﺁﻭﺭﺩﻧﺪ:
ﮐﻪ ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﺎﻥ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﻓﺮ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺍﻭ ﺩﻭﻟﺖ ﺍﺳﻼﻡ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺯﻣﯿﻦ ﺯﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ... .
ﺳﺮ ﻭ ﺻﺪﺍ ﮐﻪ ﺑﺎﻻ ﮔﺮﻓﺖ ﺷﺎﻩ ﺍﺑﺘﺪﺍ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻋﺰﻝ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﯾﮏ ﻫﻔﺘﻪ، ﻓﺮﻣﺎﻥ ﻗﺘﻞ ﺗﻨﻬﺎ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﻭﻃﻦ ﭘﺮﺳﺖ ﺭﺍ ﺍﻣﻀﺎﺀ ﮐﺮﺩ.
ﭘﺲ ﺍﺯ ﻗﺘﻞ ﺁﻥ ﺑﺰﺭگﻣﺮﺩ، ﺳﻮﺍﺭ ﺑﺮ ﺍﺳﺐ ﺷﺪﻡ ﺗﺎ ﻭﺍﮐﻨﺶ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﺑﺒﯿﻨﻢ.
ﺩﯾﺪﻡ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﺑﻠﻪ ﻓﺮﻭﻣﺎﯾﻪ ﺑﺴﺎﻥ ﺷﺐ ﻋﯿﺪ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﮐﺸﯿﺪﻩ
ﻭ ﮐﺸﺘﻪ ﺷﺪﻥ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﻓﺮ ﻣﻠﺤﺪ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻫﻢ ﺗﺒﺮﯾﮏ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ .
ﺍﺳﻤﺎﻋﯿﻞ ﺭﺍﺋﯿﻦ/ﺣﻘﻮﻕ ﺑﮕﯿﺮﺍﻥ ﺍﻧﮕﻠﯿﺲ ﺩﺭ ﺍﯾﺮﺍﻥ چاپ 1347
@Rad_Cast
301
روزی باران شدیدی می بارید. ملانصرالدین پنجره خانه را باز کرده بود و داشت بیرون را نگاه می کرد. در همین حین همسایه اش را دید که داشت به سرعت از کوچه می گذشت.
ملا داد زد: آهای فلانی! کجا با این عجله؟ همسایه جواب داد: مگر نمی بینی چه بارانی دارد می بارد؟
ملا گفت: مردک خجالت نمی کشی از رحمت الهی فرار می کنی؟
همسایه خجالت کشید و آرام آرام راه خانه را در پیش گرفت. چند روزی گذشت و بر حسب اتفاق دوباره باران شروع به باریدن کرد و این دفعه همسایه ملا پنجره را باز کرده بود و داشت بیرون را تماشا می کرد که
یکدفعه چشمش به ملا افتاد که قبایش را روی سر کشیده است و دارد به سمت خانه می دود.
فریاد زد: آهای ملا! مگر حرفت یادت رفته؟ تو چرا از رحمت خداوند فرار می کنی؟ ملانصرالدین گفت: مرد حسابی، من دارم می دوم که کمتر نعمت خدا را زیر پایم لگد کنم
@Rad_Cast
