en
Feedback
LadyLStories

LadyLStories

Open in Telegram
9 125
Subscribers
-824 hours
-217 days
-6930 days
Posts Archive
جایی خوندم که بنان گفته بود کاروان رو برای بعد از مرگش خونده :)

ای شادی جان سرو روان کز بر ما رفتی... @LadyLStories 🤍✨️

دلم برای خودمون میسوزه.

@LadyLStories 🤍✨️

هنوز پیش‌مرگتم من! بمیرم تا نمیری... @LadyLStories 🤍✨

ایده‌ی ساخت پادکست «Strangers on a Bench» خیلی ساده و در عین حال گیراست؛ تام روزنتال، خواننده و ترانه‌سرای بریتانیایی یک سال
ایده‌ی ساخت پادکست «Strangers on a Bench» خیلی ساده و در عین حال گیراست؛ تام روزنتال، خواننده و ترانه‌سرای بریتانیایی یک سال تمام به پارک‌های سراسر بریتانیا و ایرلند رفته، کنار غریبه‌هایی که روی نیمکت‌ نشسته بودند نشسته و ازشون اجازه گرفته که مکالمه‌ معمولی که به عنوان دو غریبه با هم دارند رو ضبط کنه. نکته‌ی جالبِ پروژه اینه که هویت هیچ‌کدوم از این آدم‌ها فاش نمیشه؛ نه اسم، نه شغل نه هیچ چیز دیگه. حتی خود تام هم چیزی درباره‌‌ی این غریبه‌‌ها نمی‌دونه. ولی همین ناشناس‌بودن باعث میشه آدم‌ها راحت‌تر و صمیمی‌تر باشند؛ جوری که گاهی حرف‌هایی می‌زنند که شاید به نزدیک‌ترین آدم‌های زندگیشون هم نگفتند. نتیجه‌‌ی این زحمات، پادکستی شده که مجموعه‌ای از مکالمات کاملاً خام و انسانیه؛ گاهی خنده‌دار، گاهی تلخ، ولی همیشه صادقانه... اگه زبانتون خوبه، گوش کنید و لذت ببرید. @LadyLStories 🤍✨️

به یاد دوست عزیزی که تازه از دستش دادیم و این آهنگ رو دوست داشت❤️‍🩹

هرکه شود صید عشق کی شود او صید مرگ؟ @LadyLStories 🤍✨️

I have tried but I don't fit Into this box I'm living with @LadyLStories 🤍✨️

گویی که نیشی دور از او در استخوانم می‌رود... #سعدی @LadyLStories 🤍✨️

Herkes bilsin; çok mutlu bir hayat yaşadım... همه بدانند که خیلی خوش زندگی کردم... 🎬: The Museum of Innocence 2026 @LadyLSto
Herkes bilsin; çok mutlu bir hayat yaşadım... همه بدانند که خیلی خوش زندگی کردم... 🎬: The Museum of Innocence 2026 @LadyLStories 🤍✨️

«بعدها وقتی آخرین بخش زندگیمان چون آخرین بخشِ یک رمان روبرویمان قرار گرفت، می‌توانیم به پشت سر بنگریم و تصمیم بگیریم که به را
«بعدها وقتی آخرین بخش زندگیمان چون آخرین بخشِ یک رمان روبرویمان قرار گرفت، می‌توانیم به پشت سر بنگریم و تصمیم بگیریم که به راستی خوش‌ترین لحظه کدام بوده و برای توضیح این مطلب که چرا از میان لحظات بی‌شمار، این یکی را انتخاب کرده‌ایم، ناچار به بازگویی زندگیمان چون یک رمان خواهیم شد و آن‌وقت درمی‌یابیم که آن لحظه‌ی موردنظر به نحوی بی‌بازگشت، گذشته است. تحمل پذیرش واقعیتی چنین عذاب‌آور، فقط با حفظ یادگاری از آن لحظه‌ی طلایی آسان‌تر خواهد شد.» اورهان پاموک - موزه معصومیت سریالی که کاملا به رمان وفادار موند و لحظات تلخ و شیرین رو به بهترین شکل به تصویر کشید. پیشنهادی من برای این روزها... @LadyLStories ✨🤍

«انگار کن» که همه‌چیز خوب و زیباست و فرصتی برای حرف زدن از یک عشق‌ بزرگ داریم.‌.. @LadyLStories 🤍✨️

حتی سهمی از غمی که اونجا جاری بود نداشتم؛ سهمی از رد خونی که دی ماه تو خیابون‌هاش بود... آخرین بار که رشت بودم، از دیدن باغ رضوان، از دیدن پرچم‌های بی‌شمارِ عزاداری، از آگهی‌هایی که اونقدر زیاد بود که روی دیوار روی هم چسبونده شده بود، وحشت کردم. خوب یادمه از سمت خیابون تختی که پیچیدم سمت شهرداری، اونجا بود که واسه اولین بار با چشم خودم بازار سوخته رو دیدم. شاید باورتون نشه ولی واسه چندثانیه مغزم خیال می‌کرد چیزی که می‌بینه واقعی نیست و خوابه؛ خودمم انگار منتظر بودم بیدار شم! اما بعد دیدم مردم خیلی عادی از کنار اون ساختمون‌ها رد میشن و انگار اونقدر هر روز دیدند، واسشون عادی شده :) پیاده که شدم، دیدم چند تا از مغازه‌ها دارند تعمیر میشن... به خودم گفتم زندگی چه قدرتی داره؛ باورم نمیشه این ما‌ه‌های جهنمی رو زندگی کردند و هنوز زنده‌اند و مغازه تعمیر می‌کنند... شاید بعدها یکی یه تحقیقی از منظر اپی‌ژنتیک انجام داد و فهمید ژن ما ایرانی‌ها چطوریاست که میتونه انقدر از هر اتفاق وحشتناکی جون به در ببره و ادامه بده...

داشتم این آهنگ رو گوش می‌کردم یادم افتاد آخرین باری که گیلان بودم، ساحل نرفتم:) اما امشب ذهنم بارها پرید و رفت رشت نمیدونم چرا ولی بارها جاهای مختلف شهر تو ذهنم مرور میشه. یه مغازه‌ای اوایل خیابون مطهری بود (امیدوارم هنوزم باشه) که قبلا ازش کلوچه فومن میگرفتم و حین بوتیک‌گردی میخوردم... یه کافه‌ کوچولویی روبروی پارک شهر بود به اسم رافا (نمیدونم هنوزم هست؟) هربار از کنارش رد میشدم میگفتم یک بار باید برم و آخرش هم نرفتم :) الان دلم میخواست رشت بودم و همین فردا میرفتم... غمگینم که دیگه سهمی از اون کوچه‌ها، خیابون‌ها و در کل زندگی که در اونجا جریان داره، ندارم.

چه امیدی به این ساحل؟ خوشا فریاد زیرِ آب... @LadyLStories 🤍✨️

کی شعرِ تر انگیزد خاطر که حزین باشد یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد جام می و خون دل، هر یک به کسی دادند در دایره‌ی قسمت اوضاع چنین باشد... #حافظ

فصل‌های دیگری می‌آیند ما اما در این زمستان خواهیم ماند...🖤

داشتم تو جلسه‌ی تراپی میگفتم خیلی از احساساتی که این روزها داریم تجربه می‌کنیم، هنوز اسمی ندارند. مثلا تا اونجاش که اسم اون حس خشم بوده رو بلد بودیم، ولی اینی که الان تجربه می‌کنیم دیگه خشم نیست، فراتر از اونه و براش کلمه‌ای نیست. یا میدونیم غم چیه، سوگواری چیه، غصه چیه، ولی اونی که الان گلومون رو فشار میده، ورای ایناست. ورای هرچیزیه که تا امروز بهش می‌گفتیم "حالِ بد"... برای این همه چیزهای جدیدی که تجربه کردیم و مغزمون حین تجربه کردنش ارور داد، بی‌واژه‌ و دست‌ِ خالی موندیم... یه سری لغت و واژه جدید نیاز داریم.

‏من از میان آتش حرف می‌زنم؛ خون به زانو رسیده... بر سر پیکره‌های بی‌جان راه می‌رویم که ما را همین دم پیش عزیزتر کسان بودند؛ خواهری یا برادری، مادری یا پدری. 📖 تاراج‌ نامه، بهرام بیضایی @LadyLStories 🤍✨️