مخفیگاهِ ارواحِ مونمارتر
Open in Telegram
نصفهنیمه از هرچیزی. حاویِ یادداشتهای رندومِ متناقض. https://t.me/BluChtBot?start=63a7ac02b0dfa3818942
Show more469
Subscribers
No data24 hours
+17 days
+430 days
Posts Archive
پاییز باهام قهره. صبحها وقتی خوابم میباره، حتی وقتی بیدارم، انقدر آروم و پاورچین میاد و میره یه وقت من پنجره رو باز نکنم. و من مثل مردی که از معشوقهش یه روسری داره که بچسبونه به بینیش، آسفالت خیسخورده رو نفس میکشم. چمیدونم رئیس، شایدم من خیلی حواسم پرت صداهای مغزمه که صدای بارون خیلی محوه، خیلی.
تعبیر وارونه یک رویا چقدر گران تمام شد، رئیس. حالا من بودم و تنی که بوی تعفن اجساد پروانه میداد.
درنهایت، تنها ادبیاته که افسار زمان رو در دستش میگیره و میتازه، تا وقتی که ساعتشمار از نفس بیفته.
مثل بادبادکی که رها شده، بین زمین و آسمون معلقم، باد منو به هرطرف میکوبه، و لبخند کاغذیم روی آسفالت کشیده میشه.
از اوناست که بعد از مدتها با خودم گفتم
پس گوشهام قبل از شنیدن این چیکار میکردن؟
دستم به خونِ زمانی که روزانه میکشتم آلوده بود، دهانم از اجساد واژهها بوی تعفن گرفته بود، چشمهایم، چشمهایم را ندیدم، آنها فقط دیدند دیدند، دیدند.
تا حالا، هشتصدوشصتودو خط شعر قرون وسطی خوندی که بعد متوجه شی قسمت دومش رو باید میخوندی؟
