en
Feedback
•گم شده ای در رویای خود•

•گم شده ای در رویای خود•

Open in Telegram
206
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
یک جنده بگه پاکدامننم

بیرون ز تو نیست هرچه در عالم هست در خود بطلب هر آنچه خواهی که توئی✨

داشتی غرق میشدی،اومدم غریق نجاتت بشم،منم غرق کردی.

من خیلی اینطوریم که(اگر میخواست صحبت کنیم خودش پی ام میداد)

اگر سر مشکلاتت عصبانیتتو بروز میدی و سر دیگران خالیش میکنی باید بهت یاد آوری کنم که مسئول و باعث بانی مشکلاتت خودتی نه دیگران.

نه اونقد خسته ای ببری نه اونقد انگیزه برا ادامه،هروز میگی یروز خوب یروز دیگس!

ترجیحم خوابه تا بیدار بودن چون ساختن سناریو های فیک از زندگی واقعی بهترن.

انقدر غم تو دلمه که اگر میشد برگشت به دهه هفتاد و تو اون موقع زندگی کرد عکس مشکی و قلب مشکی میزاشتم پروفایلم😂

پشتم بد میگی جلوم خایمالی؟😂

در عین حالی که شخص خیلی برام با اهمیت و مهمه میتونم جوری رفتار کنم و حرف بزنم که انگار مرده و زندش برام فرقی نداره ولی فقط خودمم که میدونم تو ذهنم با اون شخص چه خبره!

آرزوها تنها ایده نیستن بلکه قسمتی از قلبن. آرزو*

تتو خیلی خوبه،تتو بهت اینو یاد میده که وقتی انتخابی کردی تا آخر عمرت مسئولیت اون انتخابو بپذیری و باهاش به ادامه مسیرت ادامه بدی.

تنهایی لذت بخش میشه وقتی میبینی: ادم ها اونجوری ک نشون میدن نیستن

هیچگاه چشمانت را برای کسی که معنی نگاهت را نمیداند گریان مکن،قلبت را خالی نگهدار و اگر روزی خواستی کسی را در قلبت جای دهی سعی کن فقط یک نفر باشد. به او بگو که تو را بیشتر از خودم و کمتر از خدا دوست دارم؛ زیرا به خدا اعتقاد و به تو نیاز دارم! گفته هایی از کوروش بزرگ به دخترش آتوسا*

با اقتصادی که امروز رو برگه نوشتم حکومت دولت ها با اقتصاد جدیدی رو شاهد خواهید بود✨

POV:تو رشتت انسانیه
POV:تو رشتت انسانیه

معتقدم تک تک حیوانات دوست داشتنی هستند و کمتر شخصی هست که عشق درون انهارا میتواند ببیند. دوست های فراوانی دارم به گونه ای که هرجا میروم یکی از انهارا میبینم و یا بهتر است بگویم خیلی کم پیش میاید جایی بروم و من را نشناسند. همه ی انسان هارا دوست داشتنی میبینم و دوست دارم به تک تکشان حس خوب و عشق را انتقال بدهم. گاها روی مود نیستم و احساساتم را از دست میدهم که با گاردی به نام غرور رویش را پوشانده ام اما در همان حین باز همه به تکتکشان فکر میکنم و برایم اهمیت دارند. گاهی اوقات دیگران فکر میکنند برایم مهم نیستند و اهمیتی ندارند اما خوب میدانم چقدر در دلم به انها علاقه دارم(که خب انها نمیدانند و هیچ وقت قرار نیست متوجه ان شوند) گاهی اوقات خیلی برونگرا و گاهی اوقات خیلی درونگرا میشوم که خب ناراحتی ای ندارم اما دیگران فکر میکنند چون حرفی نمیزنم ناراحتم. افراد زندگی ام هرکدام به چشم شخصی متفاوت من را میشناسند و من گاها نمیدانم کدام یک از شخصیت هایم را باید دوست داشته و از کدام متنفر باشم(به حس تنفر اعتقادی ندارم و هیچ وقت بدی ها و ظلم های دیگران در حق من یادم نمیماند و همیشه به عشق و زیبایی های دنیا فکر میکنم تا بدی ها) بعضی از افراد زنگی ام به چشم شخصی حمایتگر،فداکار،دلقک،بیش فعال،دلسوز،منطقی،احساسی و... من را یاد میکنند و جالب است بگویم گاها خیلی نسبت به هم تفاوت پیدا میکنند و من از این اتفاق تعجب میکنم(گرچه چند شخصیتی بودنم هم بی تاثیر نیست) به خوبی میتوانم با همه ارتباط بگیرم و به همه حس خوبی که از انها میگیریم را بهشان ابراز کنم و حس میکنم همنقدر که شخصی از کسی حس خوبی نگیرد کافیست برای درارتباط نبودن و ارتباط نداشتن با آن شخص چه برسد به وجود حس بد. ام باید بگویم که داستان طولانی ای شد درباره یگانه و زندگی اش ولی همچنان هم ادامه دارد اما خب برای گفتن کمی از داستان فکر میکنم حتی زیاده روی هم بود😂🥲🤍

من یگانه هستم‌.همانی که اکثر اوقات به ظاهر شاد و خندان است و به هیچ چیز اهمیت نمیدهد.من همانی ام که از کودکان و دنیای کودکانه و رنگینشان خوشم می آید و از جمله زیبایی های زندگی هر فرد وجود کودکان را میشمارم. مدت هاست خودم را در جای جای زندگی دیگران و جایگاه های گذشته و آینده زندگی خودم تصور میکنم و خیال های زیادی را در ذهنم میسازم و پرورش میدهم. من همانم خمان دختر به ظاهر مغروری که اگر کسی به آن کوچک ترین حرفی بزند غرورش را فراموش کرده و مثل ابر بهاری چشم هایش شروع به باریدن میکنند. من همانی ام که فهمیدم تنهایی را میشود حس کرد حتی اگر در جمعی شلوغ باشی که تو مرکز توجهی،من بی وطنم و هرجای دنیا هم که باشم باز هم احساس میکنم جای حقیقی خودم را پیدا نکرده ام. من همانم که با هر اتفاقی از طبیعت و دنیای خلقت خداوند زوق زده میشم جوری که گویی انگار تا به حال زندگی نکرده ام. (باران،آسمان،ابر،جنگل،کوه،بیایان و...)از جمله چیز هایی هستند که تلخی زندگی را کمی به کامم شیرین میکنند. به ظاهر هیچ مشکلی ندارم و همه چیز خوب پیش میرود تا بحال با هیچ کس دردو دلی نکرده ام و مشکلاتم را ابراز هیچ بنی بشری نکرده ام اما فقط و فقط خودم میدانم چقدر این درد ها و مشکلات مرا زمین زده اند و من دوباره قوی تر از قبل ایستادم و با تنی زخمی و از بین رفته شروع به راه رفتن کردم،حتی اگر نای راه رفتن نداشتم خودم را کشیدم ولی ثابت نماندم،اما چرا اغراق؟ان شب ها که از گریه نای نفس کشیدن نداشتم ایستادم حتی نفس هم نکشیدم چرا گه به معنای واقعی سیاهی و تاریکی را در خودم میدیدم. بگذریم داستان را غمگین نکنیم. من همانم،همان دختری که در جمع ها کنترل اجماع به دستش می افتاد و به خوبی میتوانست همه را با بزرگترین درد ها و کمترین مشکلات درک کند،من همانم که در پیج و خم بدی های افراد و مردم زیبایی هایشان را به جان میخرید و بزرگترین بدی هایشان را به دست باد میسپرد. همانی ام که وقتی شخصی با من شروع به صحبت میکند و شروع به خیال بافی هایم درباره زندگی اش میکنم. همه به چشم کودکی شاد و پر انرژی و به اصطلاح دلقک از من یاد میکنند اما تنها خودم میدانم چه بر سر این کودک شاد پر انرژی آمد که دلقک درونش پدیدار شد. گیتار زدن و شعر و شاعری به من حس خوبی میدهد چرا که معتقدم احساسات در آن راحت تر و زیباتر بیان میشود. عاشق دیدن انیمیشن ما بین کودکان هستم زمانی که دنیای بی رحم آدم بزرگ ها خسته ام میکند و با آنها به راحتی میتوانم در رویاها و تصورات غرق شوم. میتوانم دنیایم را در ورزش کردن خلاصه کنم،دنیای پر از هیجان و حس خوب که با هیچ چیز عوض نخواهم کرد، و اما نگویم از شنا که تمامی بدبختی هایم را از یادم میبرد و ارامش اب را به من هدیه میدهد. عاشق سرعت و ریسک و استرسم و ترجیح میدهم با ریسک و استرس از دنیا بروم تا مانند یه فرد عادی که با حرست انجام ندادن کارهایش از دنیا میرود. گاهی دوست دارم وقتی پشت فرمان قان قان(ماشین) میشینم تا آخرین حد ممکن پایم را بر روی گاز بگذارم و دیگر برندارم اما خب میارزد به تمام شدن زندگی تمامی سرنشینان؟ در هر لحظه و هر مکان دوست دارم به تماشای شب و زیبایی ماه و ستاره ها بنشینم و چشم از آن برندارم و همیشه به این اعتقاد دارم که ماه معنای انسان بودن را میفهمد چرا که گاهی پر نور و گاهی نصفه نیمه و گاه خاموش و بی حال. سفر کردن به من حس خوبی میدهد چرا که گاه حس میکنم رفتن به جایی که هیچ کسی هیچ نام و نشانی از تو ندارد خوب است و یا همان ناشناس بودن در مکانی جدید و تجربه کردن حال و هوای مکان های جدید ممکن‌است از نظرم اتفاقی زیبا باشد. به آسانی میتوانم در عین حالی که پر از عشق و علاقم به طرف مقابلم هستم آن را در عین نا باوری کنار بگذارم و در تک تک جملاتم سنگ دل باشم(فقط خودم میدانم در این لحظه چقدر دارم میشکنم) به ظاهر همه در اولین دیدار بلا استسنا به من میگویند فردی مغرور به نظر میرسی ولی بعد از کمی اشنایی به چشم فردی که کاملا تضاد غرور است به من نگاه میکنند. هرگز نتوانستم به خوبی حس و حالم را بیان کنم و اکثر برای استفاده از الفاظ دچار مشکل شده ام. حس میکنم آغوش های پر از امنیت در دنیا کم و محدود شده است و برای همین خوشحالم که خدا خانواده و دوستانی گرم و صمیمی به من هدیه داد تا در آغوش انها خودم را فرو برم. شخصیت های متفاوتی دارم و این را به راحتی از موسیقی هایی که گوش میدهم و لباس هایی که بر تن میکنم میتوانی تشخیص دهی. انقدر گاها گاه شخصیت های متفاوتم درچار تناقض میشوند که نمیدانم به حرف کدام یک از انها گوش دهم،اما در همین حین تک تک شخصیت هایم عاشقانه هم را دوست دارند و به هم احترام میگذارند(همین دلیل است که به راحتی میتوانم با تمامی شخصیت های دنیا کنار بیایم و سازم را با ساز انها هم سو کنم)

معتقدم تک تک حیوانات دوست داشتنی هستند و کمتر شخصی هست که عشق درون انهارا میتواند ببیند. دوست های فراوانی دارم به گونه ای که هرجا میروم یکی از انهارا میبینم و یا بهتر است بگویم خیلی کم پیش میاید جایی بروم و من را نشناسند. همه ی انسان هارا دوست داشتنی میبینم و دوست دارم به تک تکشان حس خوب و عشق را انتقال بدهم. گاها روی مود نیستم و احساساتم را از دست میدهم که با گاردی به نام غرور رویش را پوشانده ام اما در همان حین باز همه به تکتکشان فکر میکنم و برایم اهمیت دارند. گاهی اوقات دیگران فکر میکنند برایم مهم نیستند و اهمیتی ندارند اما خوب میدانم چقدر در دلم به انها علاقه دارم(که خب انها نمیدانند و هیچ وقت قرار نیست متوجه ان شوند) گاهی اوقات خیلی برونگرا و گاهی اوقات خیلی درونگرا میشوم که خب ناراحتی ای ندارم اما دیگران فکر میکنند چون حرفی نمیزنم ناراحتم. افراد زندگی ام هرکدام به چشم شخصی متفاوت من را میشناسند و من گاها نمیدانم کدام یک از شخصیت هایم را باید دوست داشته و از کدام متنفر باشم(به حس تنفر اعتقادی ندارم و هیچ وقت بدی ها و ظلم های دیگران در حق من یادم نمیماند و همیشه به عشق و زیبایی های دنیا فکر میکنم تا بدی ها) بعضی از افراد زنگی ام به چشم شخصی حمایتگر،فداکار،دلقک،بیش فعال،دلسوز،منطقی،احساسی و... من را یاد میکنند و جالب است بگویم گاها خیلی نسبت به هم تفاوت پیدا میکنند و من از این اتفاق تعجب میکنم(گرچه چند شخصیتی بودنم هم بی تاثیر نیست) به خوبی میتوانم با همه ارتباط بگیرم و به همه حس خوبی که از انها میگیریم را بهشان ابراز کنم و حس میکنم همنقدر که شخصی از کسی حس خوبی نگیرد کافیست برای درارتباط نبودن و ارتباط نداشتن با آن شخص چه برسد به وجود حس بد. ام باید بگویم که داستان طولانی ای شد درباره یگانه و زندگی اش ولی همچنان هم ادامه دارد اما خب برای گفتن کمی از داستان فکر میکنم حتی زیاده روی هم بود😂🥲🤍