en
Feedback
ماه‌کوچولو ☾'

ماه‌کوچولو ☾'

Open in Telegram

تمایل به خاموشی در پسِ ذهنی نا آرام.. ' ͜ 𝚂𝚎𝚕𝚎𝚗𝚘𝚙𝚑𝚒𝚕𝚎🌘 ༪'

Show more
492
Subscribers
No data24 hours
+157 days
-2930 days

Data loading in progress...

Attracting Subscribers
January '25
January '25
+35
in 0 channels
December '24
+9
in 0 channels
Get PRO
November '24
+72
in 0 channels
Get PRO
October '24
+78
in 0 channels
Get PRO
September '24
+80
in 1 channels
Get PRO
August '24
+202
in 1 channels
Get PRO
July '24
+178
in 0 channels
Get PRO
June '24
+140
in 2 channels
Get PRO
May '24
+345
in 1 channels
Get PRO
April '24
+223
in 3 channels
Get PRO
March '24
+177
in 1 channels
Get PRO
February '24
+95
in 2 channels
Get PRO
January '24
+149
in 1 channels
Get PRO
December '23
+337
in 0 channels
Get PRO
November '23
+272
in 0 channels
Get PRO
October '23
+178
in 0 channels
Get PRO
September '230
in 0 channels
Get PRO
August '230
in 0 channels
Get PRO
July '230
in 0 channels
Get PRO
June '230
in 0 channels
Get PRO
May '230
in 0 channels
Get PRO
April '230
in 0 channels
Get PRO
March '230
in 0 channels
Get PRO
February '230
in 0 channels
Get PRO
January '230
in 0 channels
Get PRO
December '220
in 0 channels
Get PRO
November '220
in 0 channels
Get PRO
October '220
in 0 channels
Get PRO
September '220
in 0 channels
Get PRO
August '220
in 0 channels
Get PRO
July '220
in 0 channels
Get PRO
June '220
in 0 channels
Get PRO
May '22
+4
in 0 channels
Get PRO
April '22
+7
in 0 channels
Get PRO
March '22
+6
in 0 channels
Get PRO
February '22
+32
in 0 channels
Get PRO
January '22
+28
in 0 channels
Get PRO
December '21
+54
in 0 channels
Get PRO
November '21
+506
in 0 channels
Get PRO
October '21
+79
in 0 channels
Get PRO
September '21
+1 325
in 0 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
07 January0
06 January0
05 January0
04 January0
03 January+34
02 January0
01 January+1
Channel Posts
چند بار ماشه را کشیدم،زنگ زده بود.خاطرم هست روزی که اولین بار زنگ زده بود،با این خاطره باز هم ماشه را کشیدم،هنوز هم زنگ زده بود.بقایای روحم پازل وار در اعماق وجودم له زیر آوار،چاره ای نیست روحِ زیر آوار.مقصودی نیست همانطور که مبدأ نبود آمدم رشته خیال ببافم به ذهنت،بافنده نیستم اما خیالِ بافتنِ موهایت را صبح تا شام بافتم.آخ از آن سرمای گیسوانت بعد از تطهیر،بوی مشک و عبیر... خاکی شدم بس که با خستگیِ خستگی‌ناپذیر گلاویزم،میدانی خاکی و دوش به دوش نبرد،زورش را ندارم همیشه باخت زیر شانه هایم را میگیرد و بدرقه ی راه،راهیِ زمانم میکند،فردا باز هم همین آش و همین کاسه... خشکی دوات قلبم را در آغوش گرفته،نای سخن ندارد و قلمِ دل ماه هاست طعنه به کویر می‌زند،کاش بودی و طراوت پیشکش میکردی ای صنم... گفتم ماشه زنگ زده و جایِ گرفتن اسلحه برایم روغن آوردی،با این کمکِ طعنه آمیز نیاز به ماشه نیست،در خود غرق شدم... کلاغ هم دگر خبرت را نمی‌آورد.دیروز جویای حالت شدم،لال شده بود،مگر چه بی ما می‌گذرانی؟! آنقدر کریح قهقهه میزنی که شرم اجازه ی معارفه به کلاغ نمیدهد یا صدای زارت آتش بر جگر می‌کشاند و کلاغ تاب دیدنِ حال خرابم را ندارد؟! تو هم خوابم را،نامم را،فکر و ذکرم را،تصویر فعلی و ذهنیم و حتی صوت دلخراشم را،توهم مرورم میکنی؟! تو هم میخواهی بیایی و در لحظه عبورم میکنی؟ تو هم ماشه خواهی و ماشه زنگ زده یا بالعکس؟! یک دل نوشتم و چند خطی بیش نشد، بلبلِ خفقان در دلم کاشانِ برپا کرده و نتخ غریبان بیش از نتخ خودم میشنوم،نمیدانی چقدر با خودم جنگیدم تا این چند خط میهمانی بگیرم. زندگیست دگر،شب باهم صبح بی هم،تراژدیِ تلخی که هرچه الکل نوشیدم نیافتم طعمی به تلخیِ روایتِ ما،چند پیکی میهمان ما باش. شب تا صبح حدقه زل به صفحه ای که خاطرات بر او حک شده و صبح تا شب فقط کار کار کار،توانم ناتوانی را چشید و دگر هم پایم نخواهد بود،او هم قول ماندن داده بود ولی رفت،مثل بقیه... بی توان شدم.ذهنی صدهزار ساله در کالبدی که اصلا ارقامی چنین را هضم نمیکند،آخر کالبد هم می‌رود،قول ماندن داده و بدقول ترینِ قول هاست... روغن را پذیراوار به ماشه سپردم،اینبار ماشه را کشیدم،زنگ نزد... خاطرم هست آخرین روزی که دگر زنگ نزد،با این خاطره هم باز ماشه را کشیدم و... قول ماندن داده بود کالبد،چه شد؟!

2
No text...
77
3
No text...
1
4
چند بار ماشه را کشیدم،زنگ زده بود.خاطرم هست روزی که اولین بار زنگ زده بود،با این خاطره باز هم ماشه را کشیدم،هنوز هم زنگ زده بود.بقایای روحم پازل وار در اعماق وجودم له زیر آوار،چاره ای نیست روحِ زیر آوار.مقصودی نیست همانطور که مبدأ نبود آمدم رشته خیال ببافم به ذهنت،بافنده نیستم اما خیالِ بافتنِ موهایت را صبح تا شام بافتم.آخ از آن سرمای گیسوانت بعد از تطهیر،بوی مشک و عبیر... خاکی شدم بس که با خستگیِ خستگی‌ناپذیر گلاویزم،میدانی خاکی و دوش به دوش نبرد،زورش را ندارم همیشه باخت زیر شانه هایم را میگیرد و بدرقه ی راه،راهیِ زمانم میکند،فردا باز هم همین آش و همین کاسه... خشکی دوات قلبم را در آغوش گرفته،نای سخن ندارد و قلمِ دل ماه هاست طعنه به کویر می‌زند،کاش بودی و طراوت پیشکش میکردی ای صنم... گفتم ماشه زنگ زده و جایِ گرفتن اسلحه برایم روغن آوردی،با این کمکِ طعنه آمیز نیاز به ماشه نیست،در خود غرق شدم... کلاغ هم دگر خبرت را نمی‌آورد.دیروز جویای حالت شدم،لال شده بود،مگر چه بی ما می‌گذرانی؟! آنقدر کریح قهقهه میزنی که شرم اجازه ی معارفه به کلاغ نمیدهد یا صدای زارت آتش بر جگر می‌کشاند و کلاغ تاب دیدنِ حال خرابم را ندارد؟! تو هم خوابم را،نامم را،فکر و ذکرم را،تصویر فعلی و ذهنیم و حتی صوت دلخراشم را،توهم مرورم میکنی؟! تو هم میخواهی بیایی و در لحظه عبورم میکنی؟ تو هم ماشه خواهی و ماشه زنگ زده یا بالعکس؟! یک دل نوشتم و چند خطی بیش نشد، بلبلِ خفقان در دلم کاشانِ برپا کرده و نتخ غریبان بیش از نتخ خودم میشنوم،نمیدانی چقدر با خودم جنگیدم تا این چند خط میهمانی بگیرم. زندگیست دگر،شب باهم صبح بی هم،تراژدیِ تلخی که هرچه الکل نوشیدم نیافتم طعمی به تلخیِ روایتِ ما،چند پیکی میهمان ما باش. شب تا صبح حدقه زل به صفحه ای که خاطرات بر او حک شده و صبح تا شب فقط کار کار کار،توانم ناتوانی را چشید و دگر هم پایم نخواهد بود،او هم قول ماندن داده بود ولی رفت،مثل بقیه... بی توان شدم.ذهنی صدهزار ساله در کالبدی که اصلا ارقامی چنین را هضم نمیکند،آخر کالبد هم می‌رود،قول ماندن داده و بدقول ترینِ قول هاست... روغن را پذیراوار به ماشه سپردم،اینبار ماشه را کشیدم،زنگ نزد... خاطرم هست آخرین روزی که دگر زنگ نزد،با این خاطره هم باز ماشه را کشیدم و... قول ماندن داده بود کالبد،چه شد؟!
1
5
گریه دارههه چرا میخندین😭😂😂
1
6
زاق و زل زده به شمعی که ناجیِ قاب خاک خورده ی زیرزمین بود؛چشمانم خمارِ پلک،تاری را بر آغوش می‌کشید... آبیِ قاب با لکه خون های اطراف در تضادی ویرانه بود،ویرانه ای از جنس لاشه ی خاطراتی که روزی رنگ و بویی داشت اما الان؟! الان تنها در حاله ی کمرنگی از ذهنم حکم میکند،مُرد... زجه و فریادی که در به در گدای محبتیست از سوی من،مگر قاب محبت میخواهد؟! تحرکم از تحریکی بود که ناخودآگاه به عصب رسید؛تاریِ چشمانم که رفت خود را در آغوشش دیدم،آغوش قاب... دست بر صورتش کشیدم،صورتی تهی از قرینگی،فرسنگ ها اختلاف در خود داشت و نه من آن را میشناختم و نه آن مرا؛نمیدانم شاید هم میشناخت! بر گونه هایش دستی به قصد پاک کردنِ غبار کشیدم و بر رخسارش دمیدم؛گویی دستم را به قصد نوازش تلقی کرده بود و دمیدنم را اشتراک روح؛هم من در او بودم و هم او در من اما در آنِ واحد پوچ بودیم؛پوچ تر از مفهوم قاب... عریان در هم میلولیدیم. سینه ام از هوای او پر شده بود و دگر تنها من نفس میکشیدم؛یک ریه برای هردوی ما کافیست... آوازی که چارچوب اتاق را صیقل میداد،آوازی از جنس تنفس... گوشهایم حرارتی سوزان را میزبانی میکرد و تن او میهمان این میزبانی... آنقدر در هم بودیم که هویتمان معدود به شخصی نبود؛نمیدانم من آن بودم یا آن من؟! حس ارضا تمام وجودم را گرفته بود،رهایی که در مخیله دوپایان نمیگنجد را تجربه کردم و سالهاست که من هم در کالبدی به نام قاب خاک خورده ی گوشه ی زیرزمین به حیات ادامه میدهم؛البته حیات که چه عرض کنم! من را نیز در کنار او به خاک سپردند،هم خواب و هم قاب...!»
187
7
به زخم‌هایت دل نبند. زخم، یادگار نیست؛ عارضه‌ای دردناک است که با خود حمل می‌کنی. مادامی که دست از فشردنش نکشی، تازه می‌ماند؛ می‌ماند و ماندگار می‌شود. بگذار از زخم‌های باز، آن‌قدر خون بچکد تا ناگزیر، ملتحم شوند. به حضور جراحات روی پیکرت، عادت نکن؛ آن‌ها به تو تعلق ندارند. رفیقشان نشو اما با درد بی‌امانشان به صلح تا کن تا بدان‌جا که از نفس بیفتند و تسلیم شوند؛ آنگاه ترکشان گو. وابسته‌ی زخم‌هایت نباش!
185
8
آدمیزاد فروشنده‌ای بالفطره‌ است؛ چنان که تمام متعلقات خُرد و کلانش را به مزایده می‌گذارد. به بیانی، زندگی برایش بازار فاسدی است که در آن تفکر، عقیده، نگرش، شرافت و وجدان همچو کالا در پی منفعت، حراج می‌شوند.
223
9
همیشه در تاریکی مینویسم؛شاید چون با وجودم شباهت ها دارد و بالاتر از تاریکیِ وجودم رنگی نیست! شاکیم؛از تو شاکیم،از شماها و از تمام عالم هستی شاکیم،حتی از خودم هم شاکیم و باز هم کرختیِ سر مجال سخن نمیدهد؛امانم را بریده... گاهی آنکه باید باشم نیستم؛از دید دگر به خودم نگاهی می‌اندازم و می‌گویم:«این منم؟چرا اینطور شدم؟چرا با آنکه می‌خواهم آنقدر متفاوت به نظر میرسم؟چرا آنها که دوسشان دارم و دوستم دارند را آزار میدهم؟و چراهایی که همیشه عقل و منطق در جواب به آنها علیل و ناتوان هستند و خواهند ماند... می‌دانید؛بگذارید واضح تر بگویم... گاهی میدانم که چقدر رفتارم اشتباه بوده و هست اما با ولع تمام انجامش میدهم و آنقدر به آن ادامه میدهم که اطرافیانم یا آزار دهد؛پشیمان میشوم از رفتار و کرداری که داشته ام اما امان از غولِ قلدرِ عصبانیت! انسان موقع عصبانیت طوری رفتار میکند که‌ گویا تمام زندگی خود را با نقابی از جنس دروغ گذرانده و فقط و فقط مواقعی که عصبی میشود آن نقاب را از صورت خود برمیدارد؛به راستی که حتی نزدیک ترین افراد به ما نیز گویی مارا نمی‌شناسند و از تعجب سرشان سِر می‌ماند! به اندازه تمام روزهایی که نقابم از صورتم افتاد و چهره ی کریح عصبیِ من را دیدید،دوستتان دارم؛
215
10
اساسا زندگی یک شوخی مضحک است. مثل یک لطیفه‌ی آلوده که کثافتش پشت طنز تندش پنهان شده. یا شاید هم شبیه پدربزرگ پیر و خرفتی‌ که وقیحانه بذله‌گویی می‌کند و دیگران، ناگزیر به لودگی‌های مشمئزکننده‌اش می‌خندند تا فقط مبادی آداب رفتار کرده باشند! زندگی همان‌قدر پوچ و سخیف است و ما همان‌قدر بیهوده ناچاریم به تحمل این عذاب و ابتذال.
262
11
آزادی در انحصارِ تحجرِ اندیشه‌ی مرتجع، اسارتی بسیط است و بزکِ جهل به زَرقِ روشنگری، آیینِ تشییعِ آگاهی بر دوشِ جماعتی که سکندری خوران، عنان به دست پیشروان لایعقل سپرده‌اند.
283
12
در من، زنی برهنه لم داده بر سینه‌ی عریان معشوقش. در دست راستش کتابی‌ست و لای انگشتان دست دیگرش سیگار. صدای خنده‌اش بلند است و فریادش مهیب! در من، زنی‌ست رها از بند مالکیت‌ها؛ زنی که مادر هیچ فرزندی نیست، دختر هیچ پدری، خواهر هیچ برادری، و همسر هیچ مردی! در من، زنی سالدیده حاضر است؛ آگاه، هشیار، زیرک، زندگی چشیده، حاذق و سازنده و دخترکی جوان، طناز، اغواگر، سرکش، بی‌پروا و ویران‌کننده! در من، زنی می‌رقصد؛ نرم و سبکبال، مست و عشوه‌گر، عاشق و آمیخته با شعر. در من زنی، می‌جنگد؛ سنگ و سخت، بی‌مهابا و جسور، نستوه و حمول، عصیانگر و مهارناپذیر. در من، زنی زنده است و زندگی را مصرانه فریاد می‌زند.
351
13
من در بطن خود اسیرم، در خود دفن شده‌ام، میان خویشِ ناخویشتنم محبوسم. چونان موجی سرگشته‌ام که مدام خود را به صخره‌ی تن می‌کوبم و هربار سخت‌تر از قبل، در هم می‌شکنم؛ مرا راه رهایی نیست. من در کالبد خود نمی‌گنجم. جسم، غل و زنجیر من است. آن‌که در من به مشقت نفس می‌کشد، این مجسمه‌ی لاجان درون آینه را نمی‌شناسد. جانِ من در قعرِ بندِ تن به مرگ می‌رود! آن سرکشِ بلندپرواز، دیوانه‌وار در پی دریدن این پوستینِ بی‌گانه است اما حیف که نمی‌داند چو زندان بشکند، جانی نمی‌ماند. این نبرد در من امتداد می‌یابد تا بدان‌جا که درهم بشکنم و جان از حصر تن رها شود یا که بمانم و در خود بمیرم. علی ‌ایها الحال، نشسته‌ام به تماشای جدال خویش و به انتظار انحطاط بی‌امان خویش…
317
14
«کاش مهلت داشتیم!» درد چنان بی‌وقفه و مرتب به تن من می‌‌رسد، که مغزم پیش از پذیرش قبلی، مجاب به پردازش بعدی می‌شود. اتفاقات به قدری سریع رخ می‌دهند که من هنوز از مرحله‌ی بحران آخرین مشکلم عبور نکرده‌ام اما می‌بینم طی همین مدت، ده‌ها مشکل دیگر از جای جای زندگی‌ام قد علم کرده‌اند. من هنوز برای از دست ‌داده‌هایم به اندازه‌ی کافی اشک نریخته‌ام. هنوز برای این‌همه مصیبت آن‌طور که باید عزاداری نکرده‌ام. مغز من هنوز در همان مرحله‌ی نخست باقی مانده و درحال غرق شدن است، اما جسمم تلنبار غم و رنج را روی شانه، به مراحل بعدی می‌کشاند و ادامه می‌دهد؛ چرا که فرصت مکث کردن در هیچ‌کدام از این مرحله‌ها را ندارد. بله من محکومم به ادامه دادن و آگاهم به این‌ جمله که «وقت عزا نیست…» فقط کاش بعدها، روزی که مست از شراب آزادی به خانه برگشتم، فرصتِ یک سوگواری عظیم را پیدا کنم و برای هر غم، هزاران  بمیرم.
347
15
جان زِ تن رفته‌‌ام! آنچه این مجروحِ مهموم را چنین استوار بنا کرده، دو پای سست و رنجورش نیستند؛ اعجاز توست. جسم نزار من، دیری‌ست که قامت دوتا کرده اما برای باز قد افراشتن، به دستاویزی از یاد تو ملجأ گرفته. من به یادت چنگ می‌زنم و بدان می‌آویزم تا از هجومِ خلاءت در امان بمانم. من از تو، به خودت پناه می‌برم.
1
16
غنچه‌ی پیری‌ شده‌ام؛ اسیر زوال و در تمنای شکفتن.
326
17
اشیانم هموار پر از مور شد چشم کم سوی محبت،بر شماها کور شد عشق نورانیِ ما گویی دگر مردود شد نورانیِ نورانی اما دگر کم نور شد.
77
18
قلم پناه من است؛ آخرین گریزگاه من از هرآنچه که توان مقابله‌ام را سلب می‌کند و طاقت صبرم را طاق. مباد چو امروز روزی که غم، این‌‌ چنین به غایت خود برسد! چرا که قلم، زیر فشار این بار، در هم می‌شکند و فرو می‌ریزد. قلم که بر سرم آوار شود، بی پناه می‌شوم.
464
19
جدال حقیقی در خویشتن است و اساسی‌ترین رویارویی‌ها، تقابل آدمی با خود. جرئت، آن‌جا تجلی می‌کند که انسان به بنای خوش‌نما و متزلزلِ خودساخته‌اش یورش ببرد و تمام آن را به یک باره در هم بشکند. سپس، شمشیر سوی پیکر نیمه‌جانِ آواره‌اش بگیرد، از خود جدا شود و بر خویش بتازد. در نبرد خودها و خویش‌ها و خویشتن‌ها، پشت سنگر جداگانه‌ای بایستد و هرسه را هدف قرار دهد. در این ستیز، ببازد و بی‌چیز شود، تصرف کند و چیره گردد. حجاب‌ها را بشکافد و عریانی را سپر بگیرد. جان از خود بستاند و بر خود حیات بدمد، بمیراند و بزاید، قاتل خویشتن شود و والد خویش! آنگاه، غرامت‌زده و عور و نوپا، ایستاده بر نعش کهنه و فاسدش، رستاخیزی به‌پا کند.
438
20
منِ خود به دارِ خویش آویخته را گلوله‌ی شما از پای در نخواهد آورد. خاطر گور از جنازه، مشوش نمی‌شود و اندیشه‌ی جنازه از وحشت کشته شدن، مخدوش نمی‌گردد. آن‌کس که مرگ را زیسته از معامله‌ی جان باکی ندارد و نفسی که رها شده، خیال بازگشت در سر نمی‌پر‌وراند. اسلحه را به سوی مرگ‌‌آشنایانِ از پا نیفتاده، نشانه نروید؛ چرا که آدمی تنها یک‌ بار می‌میرد ولی صدها بار می‌میراند.
402