en
Feedback
جـــان پناھ

جـــان پناھ

Open in Telegram

—— در میانه‌ی جنون و رویا، خط‌تیره روایت می‌کند. 𓍢ℭ𝔬𝔫𝔱𝔞𝔠𝔱 𝔴𝔦𝔱𝔥 𝔪𝔢: @myhavensbot𓍯

Show more
489
Subscribers
No data24 hours
-17 days
No data30 days
Posts Archive
وای مامان والس برای من تا ابد متعلق به آدونیا باقی میمونه) اولین باری که آدونیا رو خوندم باورم نمیشد یه آهنگ بتونه انقدر "مال" یه چیز باشه الان هر بار تو پلی لیستم به والس میرسم کل آدونیا از جلو چشمام رد میشه...

بار اولم بوده… طبیعیه… *دلداری بدم به خودم کم‌تر حرص بخورم*

با خوندن جملاتم دوست دارم موهام رو بکشم و جیغ بزنم ولی ری‌اکشن‌های کمی بلدم و فقط یه نفس عمیق می‌کشم و رد می‌شم.

Video message00:12

سومین جمعه‌ی وانیلی‌تون بخیر زامبیز💗

عروسک‌ها این هفته تا پارت ۱۳ می‌خونیم.

بانو این هفته قراره تا پارت چند بخونیم؟

+1
بمیرم برای زیبایی‌هات آخه…

دوباره پارسال… همین لحظه… داشتم می‌گفتم آخیش… سوزش دست‌هام کم شده که دیدم مامان دوباره تا خونه دویده. موبایلش روی گوشش بود و گریه می‌کرد. تو پله‌ها بغلش کردم و گوشیشو جواب دادم گفتم چی شده؟ خاله سکوت کرد. بعد گفت من دیگه چی بگم آخه؟ اونجا بود که فهمیدم چرا مامان توی بغلم آروم نمی‌شه، چون تو رو می‌خواست. بعد کل قول‌هایی که تمام این سال‌ها ازم گرفتی تا بعد مرگت انجام بدم توی گوشم پیچید. «من مردم گریه نکنی‌ها. آروم باش و گریه نکن مامان‌جان. من ناراحت می‌شم.» به حرفت گوش دادم مامانی… ساکت موندم تا همه گریه‌هاشونو بکنن. سیزده سالم بود بهم گفتی: «اون لحظه‌ای که مامانت فهمید من دیگه توی این دنیا نیستم، تا برسید تهران مواظبش باش. مامانت تنهاست، فقط تو رو داره» منم تنها بودم مامانی ولی بهت گوش دادم… وقتی رسیدم خونه‌ت همه نگاهشون روی دست‌های من بود که باند پیچیده شده بود ولی من نگاه تو رو ‌می‌خواستم که با نگرانی نگاهم کنی انگار که دنیا سر و ته شده. قربون صدقه‌ام بری… از پارسال تا الان کسی قربون صدقه‌ام‌ نرفته مامانی، شایدم من نشنیدم. آخه مامان هیچوقت بین کلماتش محبت نداشت، تو همیشه اون خلا رو پر می‌کردی برام. حتی وقتی که توی خاک‌سپاریت بابت گرما و خاک تمام سوختگی‌هام دوباره تاول زد، من نشنیدم کسی قربون صدقه‌ام بره… اون شبی که توی سردخونه بودی، به جات خیلی ترسیدم. توی خونه‌ت بودم و به این فکر می‌کردم که نکنه ترسیده باشی. نکنه فکر کنی هیچکس دنبالت نیست که از اونجا درت بیارن… خیلی ترسیدم که ترسیده باشی مامان‌جون… صبح روز بعد که منتظر بودیم اسمت روی تلویزیون بیوفته، فهمیدم استرس بالاتر از این توی دنیای مامانم نبود. پشت ناخن‌هاشو بهم می‌کشید و یخ کرده بود. توی سردخونه که دیدمت، بدنت خیلی غریب بود برام. مثل همیشه نخوابیده بودی… اونجا هم ساکت شدم و فقط بچه‌هات رو آروم کردم و با مسئول اونجا صحبت کردم تا اجازه بده یه چند دقیقه بیش‌تر بمونی. آخه ته تغاریت بغلتو می‌خواست، داشت کفنتو باز می‌کرد تا بتونی دست‌هاتو دورش بپیچی. حتی قبل اینکه توی قبر بذارنت، برجستگی دست‌هاتو از زیر کفن پیدا کردم اما مثل همیشه دستمو نگرفتی بوس کنی… گونه‌هات چقدر یخ بسته بود مامانی با قول‌هات بهم اجازه ندادی سوگواریم رو تموم کنم. خیلی ساکت موندم، خیلی بغض‌هامو قورت دادم. یک‌ساله گلوم درد می‌کنه، یک ساله حس می‌کنم دیگه کسی منتظرم نیست… دیگه کسی نیست ازم طرفداری کنه، دیگه کسی نیست قربون صدقه‌ام بره… دیگه کسی براش مهم نیست من زودتر برسم تهران، یکساله عطرت توی شیشه‌ست جای اینکه از آغوشت عطرتو بو بکشم، باید شب‌ها روی دست‌هام بزنم بعد خودمو بغل کنم… کاش دوباره زیر چادرت قایمم می‌کردی، دنیا خیلی ترسناک شده مامانی. نمی‌خوام کسی منو ببینه.

LULLABY.mp320.78 MB

پارسال همین لحظه باهات ویدیو کال کردم مامان‌جون، ولی تمام مدت نصفه تو کادر بودم تا دست‌هامو نبینی. ولی کاش نشونت می‌دادم… روز قبلش انگشترمو که دستت کرده بودم بهم برگردوندی، گفتی انگشت‌‌هام لاغر شده از دستم میوفته مامان‌جان. کاش نمی‌ذاشتم درش بیاری، شاید یک درصد نگهت می‌داشت. می‌افتاد گم می‌شد، ولی من اینطوری گم نمی‌شدم. کاش لحظه‌ی آخر که پیشونی و دستتو بوسیدم، وقتی به دلم افتاد ببرمت تو حیاط آسمون و گل‌ها رو ببینی، می‌بردمت… کاش وقتی به دلم افتاد مثل بچگی‌هام تو بغلت لالایی بخونم، برات می‌خوندم… شاید خوابت می‌برد، مرگ رو فقط کابوس می‌دیدی. کاش موهایی که فقط به من می‌سپردی رو قبل رفتن، شونه می‌کردم. بعد مثل همیشه می‌گفتی وقتی تو موهامو شونه می‌کنی دردم نمی‌گیره مامان‌جان… کاش وقتی بهت گفتم مامانی زود خوب شو من هوس کردم کباب‌تابه‌ای درست کنیم، به جاش ازت قول می‌گرفتم که برگردی. از همون‌ قول‌ها که تو بچگیم می‌بستی می‌گفتی چندتا بخوابم برمی‌گردی… بعدش کش چادرتو شل می‌کردی و پشتش گریه می‌کردی. چرا؟ چرا منو با این‌همه کاشکی جا گذاشتی؟

سوختگی واقعا تجربه‌ی وحشتناکیه، مخصوصا اگر درجه دو و سه باشه. شاید درد و سوزشی حس نکنی اما اثرش تا همیشه می‌مونه. مال من درجه یک بود، سلول‌های سطح اولیه‌ی پوست هر دو دستم تا از انگشت تا آرنج از بین رفته بود. دومین دکتری که رفتم پیشش بهم می‌گفت، می‌دونم چقدر دردت زیاده چون سلول‌های پوستت الان دارن جیغ می‌کشن. منم تو لحظه‌ی اول سطل ماست رو برداشتم کل دست‌هامو ماستی کردم. این چیزها اوکیه ولی هیچ‌وقت خمیر دندون نزنید.

https://t.me/AttackOnZombies/23953 وای خدای من... الهی بگردمت:) سوختگی خیلی بده، واقعا وحشتناکه... تجربه‌اش رو داشتم اما خیلی کوچیک بوده، و خب اون لحظه واقعا نمیدونستم چیکار کنم. شنیده بودم اگه یخ بذاری روی جای سوختگی بعدش که برش داری سوزشش بیشتر میشه، منم کشک گذاشته بودم روش، ولی خب اون آروم شدنه برای چند لحظه‌ست بعدش دوباره سوزشش شروع میشه... امیدوارم دیگه هيچوقت برات اتفاق نیوفته مامان:) امیدوارم برای هیچکس اتفاق نیوفته...

یادم نیست هیچوقت در موردش حرف زدم یا نه… لحظه‌ای که اون بخار و آب‌جوش روی دست‌هام سرازیر شد، ترسیدم… فکر کردم دیگه کارم با این دست‌ها تموم شده. پسرخاله‌ کوچولوم در حال دیدن اینساید اوت۲ بود، هوس آش رشته کرده بود. زیاد نترسوندمش، فقط بهش یاد دادم به مامانم زنگ بزنه و بعد برگشت به دیدن کارتونش. مامانم از سرکارش تا خونه دوید اون روز دو بار رفتم اورژانس ولی برای سوزشش هیچکاری نمی‌شد کرد. یخ‌های خونمون تا ساعت سه کفاف داد، چهار ساعت داخل حموم دست‌هامو گذاشته بودم توی آب، پوستم چروک شده بود. ده‌ثانیه بیش‌تر بیرون از آب می‌موند، به پهنای صورت زار می‌زدم. دور باشه از همه… این از من براتون بمونه که هیچ‌وقت با سهل‌انگاری با زودپز کار نکنید. ترجیحم اینه غذای نپخته بخورم ولی دیگه از زودپز استفاده نکنم.

وای مامان هیچوقت یادم نمیره عکس دستاتون رو که گذاشتین خیلی نگران شده بودم دردش رو هم که حس میکردم دستام میسوختن

.

پارسال در همین لحظه بود که دست‌هام سوخت… چه وحشت بدی بود برای شروع سوگم.

photo content