en
Feedback
جـــان پناھ

جـــان پناھ

Open in Telegram

—— در میانه‌ی جنون و رویا، خط‌تیره روایت می‌کند. 𓍢ℭ𝔬𝔫𝔱𝔞𝔠𝔱 𝔴𝔦𝔱𝔥 𝔪𝔢: @myhavensbot𓍯

Show more
489
Subscribers
No data24 hours
-17 days
No data30 days
Posts Archive
مامان مراقب خودتون و عزیزانتون باشین، باشه؟ یادتون نره چقدر عزیز هستین🫂

بچه‌هایی که از من وی‌پی‌ان خواستید، من از این ربات @ir_bestvpn_bot می‌خرم. همیشه هم راضی‌ام از سرعتش.

ممنونم از حالتون خبر می‌دید، پیچک‌های قلب.🌱🫀

دوزتون دارم، خوشگلای مامان.💗

آزادی رو با هم می‌بینیم، نه بی‌هم🕊️✌🏻

درسته، دست نزنید به چشمتون و تا جای ممکن چشمتون رو باز نگه دارید تا اشک تولید بشه.

همگی مواظب خودتون و خانوادتون باشید. مواظب بقیه تو خیابون‌ها هم باشید، اگر خونه‌تون به خیابان‌های اصلی نزدیکه در رو باز بذارید تا بتونن پنهان بشن. این روش هنوز کار می‌کنه. امشب دو بار به همین روش در رفتم.

پیشنهاد میکنم سعی کنید شال گردن پشمی و کلفت دور گردنتون باشه تا اشک اور زدن بزارید جلوی دهنتون ...و اینکه اگر رفت توی چشمتون و حلقون درسته خیلی وحشتناکه ...ولی تا جای ممکن سعی کنید سرفه نکنید و چیزی نزنید به چشما و صورتتون ...هیچی فقط با گریه و اشکی که میریزید اونو دفع کنید

قشنگم مواظب خودت باش ما که یدونه ایوا بیشتر نداریم.. ایندفعه برنده میدان ماییم مطمئن باشید!

چیزهای امیدوار کننده؟ مردم همه چیز رو تموم شده می‌دونن. دست می‌زدن و آزادی می‌خوندن. این سری همه خانوادگی بیرونن، هوای همدیگر رو خیلی بیش‌تر از قبل دارن. خیلی شجاع شدن، خیلی. آینه‌ی ماشینمون شکست. امشب خیلی سرکوب شد اما صبح جمعیت اینقدر زیاد بود که باورم شد، یک چیزهایی اتفاق افتاده.

لازم نیست فان باشه حتما

https://t.me/AttackOnZombies/24714 اگه میشه، یکم بیشتر برامون بگو ایوا")

یه نکنه هم بهتون بگم، شیر نمیتونه اثر گاز اشک‌آور رو خنثی کنه، اولش یکم تسکین می‌ده ولی بعدش بدتر می‌شه چون یک لایه چربی میاره روی چشم و نمی‌ذاره مواد شیمیایی از چشم خارج بشن. حالا چی‌کار کنید؟ فقط با آب بشورید و گریه کنید🥸

بخوام یکم از اتفاقات فان امروز تفت بدم می‌تونم از دوست پدرم بگم که موقع فرار ساچمه خورد به باسنش، از سوزشش غش کرده.:) از چشم خودم بگم صبح پلکم قفل کرده بود شبیه نقی معمولی نیم‌سوز شده بود. الانم از حد سوزش رفتم تو دیوار. آمم… دیگه چی؟ آها یه پسری بود امشب، سنش کم بود، چند دقیقه قبل طوفان بود. اون هم باسنشو مالید و گفت: «حاجی ناموسا ساچمه خیلی درد داره.» همه خندمون گرفت. مثل اینکه این شغال‌ها ماتحت زیاد دوست دارن. بالاخره منبع تغذیه‌شون اونجاست دیگه.

این شنبه، همون شنبه‌ایه که یک عمر منتظرش بودیم.🕊️✌🏻

هر روز انرژیم برای محفوظ نگه داشتن خواهرم به ته می‌رسه. با این وجود باز از دستم لیز می‌خوره. خشم و دردش رو می‌فهمم اما با غرور بچگیش بی‌گدار به آب می‌زنه. هرروز توی ذهنم یه مشت آهنین می‌سازم با دندون‌هایی که قروچه می‌کنن از خشم برای کسی که بخواد بهش آسیبی بزنه اما قلبم می‌گیره که چقدر زورم کمه. دستش رو مدام می‌کشم، دوربین گوشیش رو می‌پوشونم، بین اون و نیروها راه می‌رم تا مبادا چیزی بی‌فکر ازش سر بزنه. نمی‌دونم من پیر شدم یا ترسو… ولی تا یه کلمه می‌گه تا عمق احساسشو می‌فهمم. انگار خود قبل منه اما تخس. هر شب که سرمو روی بالشت می‌ذارم به این فکر می‌کنم، اون خانواده‌ی بچه‌هایی که جلوی چشممون می‌برن، امشب چه حالی دارن وقتی یه تیکه از وجودشون گم شده. پس کی به دادمون می‌رسه؟ اینجا که امید هم گرونه.

نگرانم، برای هممون.