جـــان پناھ
Open in Telegram
—— در میانهی جنون و رویا، خطتیره روایت میکند. 𓍢ℭ𝔬𝔫𝔱𝔞𝔠𝔱 𝔴𝔦𝔱𝔥 𝔪𝔢: @myhavensbot𓍯
Show more489
Subscribers
No data24 hours
-17 days
No data30 days
Posts Archive
489
بچههایی که از من ویپیان خواستید، من از این ربات @ir_bestvpn_bot میخرم. همیشه هم راضیام از سرعتش.
489
همگی مواظب خودتون و خانوادتون باشید. مواظب بقیه تو خیابونها هم باشید، اگر خونهتون به خیابانهای اصلی نزدیکه در رو باز بذارید تا بتونن پنهان بشن. این روش هنوز کار میکنه. امشب دو بار به همین روش در رفتم.
489
پیشنهاد میکنم سعی کنید شال گردن پشمی و کلفت دور گردنتون باشه تا اشک اور زدن بزارید جلوی دهنتون ...و اینکه اگر رفت توی چشمتون و حلقون درسته خیلی وحشتناکه ...ولی تا جای ممکن سعی کنید سرفه نکنید و چیزی نزنید به چشما و صورتتون ...هیچی فقط با گریه و اشکی که میریزید اونو دفع کنید
489
قشنگم مواظب خودت باش ما که یدونه ایوا بیشتر نداریم..
ایندفعه برنده میدان ماییم مطمئن باشید!
489
چیزهای امیدوار کننده؟
مردم همه چیز رو تموم شده میدونن. دست میزدن و آزادی میخوندن.
این سری همه خانوادگی بیرونن، هوای همدیگر رو خیلی بیشتر از قبل دارن. خیلی شجاع شدن، خیلی.
آینهی ماشینمون شکست.
امشب خیلی سرکوب شد اما صبح جمعیت اینقدر زیاد بود که باورم شد، یک چیزهایی اتفاق افتاده.
489
یه نکنه هم بهتون بگم، شیر نمیتونه اثر گاز اشکآور رو خنثی کنه، اولش یکم تسکین میده ولی بعدش بدتر میشه چون یک لایه چربی میاره روی چشم و نمیذاره مواد شیمیایی از چشم خارج بشن. حالا چیکار کنید؟ فقط با آب بشورید و گریه کنید🥸
489
بخوام یکم از اتفاقات فان امروز تفت بدم میتونم
از دوست پدرم بگم که موقع فرار ساچمه خورد به باسنش، از سوزشش غش کرده.:)
از چشم خودم بگم صبح پلکم قفل کرده بود شبیه نقی معمولی نیمسوز شده بود.
الانم از حد سوزش رفتم تو دیوار.
آمم… دیگه چی؟
آها یه پسری بود امشب، سنش کم بود، چند دقیقه قبل طوفان بود. اون هم باسنشو مالید و گفت: «حاجی ناموسا ساچمه خیلی درد داره.» همه خندمون گرفت.
مثل اینکه این شغالها ماتحت زیاد دوست دارن. بالاخره منبع تغذیهشون اونجاست دیگه.
489
هر روز انرژیم برای محفوظ نگه داشتن خواهرم به ته میرسه.
با این وجود باز از دستم لیز میخوره.
خشم و دردش رو میفهمم اما با غرور بچگیش بیگدار به آب میزنه.
هرروز توی ذهنم یه مشت آهنین میسازم با دندونهایی که قروچه میکنن از خشم برای کسی که بخواد بهش آسیبی بزنه اما قلبم میگیره که چقدر زورم کمه.
دستش رو مدام میکشم، دوربین گوشیش رو میپوشونم، بین اون و نیروها راه میرم تا مبادا چیزی بیفکر ازش سر بزنه.
نمیدونم من پیر شدم یا ترسو… ولی تا یه کلمه میگه تا عمق احساسشو میفهمم. انگار خود قبل منه اما تخس.
هر شب که سرمو روی بالشت میذارم به این فکر میکنم، اون خانوادهی بچههایی که جلوی چشممون میبرن، امشب چه حالی دارن وقتی یه تیکه از وجودشون گم شده.
پس کی به دادمون میرسه؟
اینجا که امید هم گرونه.
