en
Feedback
جـــان پناھ

جـــان پناھ

Open in Telegram

—— در میانه‌ی جنون و رویا، خط‌تیره روایت می‌کند. 𓍢ℭ𝔬𝔫𝔱𝔞𝔠𝔱 𝔴𝔦𝔱𝔥 𝔪𝔢: @myhavensbot𓍯

Show more
489
Subscribers
No data24 hours
-17 days
No data30 days
Posts Archive
سلام مامان نمیدونید چقدر دلم براتون تنگ شده بود... ولی حتی نمیتونستم به خودم اجازه بدم پیامی توی بات براتون بذارم) اخه میدونستم بازگشت به شرایط قبل امکان پذیر نیست و ممکنه با هر حرفی باعث شم حالتون بد شه یا همچین چیزی... خوشحالم که الان اینجایید)

وانا بیخبرمون نزار میدونم حال دل هیچکدوممون خوب نیست😭

مامان که همه‌چیزش فداییه دخترهاشه، جونم. چند روز گوشیم مصادره بود تو کشوی مامان چون تنم دیگه ظرفیت غصه نداشت. بعد از اون هم که انگار زبونم رو قورت داده بودم. هیچ حرفی حال شما رو عوض نمی‌کرد.

برگشت به زندگی عادی امکان‌پذیر نیست ولی تقریبا پنج روزه تونستم یکم آدمیزاد بشم و لاقل بتونم سرکار برم.

مامان حالت خوبه؟ دلم برات اندازه مورچه تنگ شده بود:)

مامان...؟؟؟ میدونی وقتی نیستی دل دخترات میگیره ولی بازم خودتو دریغ می‌کنی...؟؟😭😭

https://t.me/c/1580553323/24760 وای خداروشکر که هستی...:) تو هم خیلی مواظب خودت باش عزیزدلم..خیلی دلتنگت بودم...🫂🤍

«بشین و دعا کن که رحمُم بیاد که مو زنده برگشتُم از جنگشون»

تمام این چند روز، با هر دردی که تیر کشید توی تنم، با هر حبه قرصی که بالا دادم، با هر نفسی که گیر کرد و سوختم، با هر زخمی که روی پوستم دیدم، با تک‌‌به‌تک دردی که به استخوان‌هام افتاد قسم خورد انتقام می‌گیرم. حتی اگر از من یک دست هم باقی بمونه کافیه، یک انگشت و یا حتی یک ناخن. تمام تار و پود جونم به انتقام سرپاست.

خوشا به حال آنان که بلدند هنگام درد فریاد بکشند، هنگام غم ناله کنند، هنگام خشم عربده بکشند و هنگام سوگ مویه کنند. ما که جز خفقان و سوز چشم، دستمان هم کوتاه بود.🖤

درود جان دلم این مدت درگیر چند عارضه جسمی بودم که… نمی‌تونستم باشم دخترم. خواستم دل نگرونیت آروم بگیره. مراقب خودت باش ناز من

چشم به انتظار روزهای بزرگمون می‌مونم. حتی با شانه‌های شکسته…

هربار که کوچک ترین پیامی میذارید متوجه میشم اسم "جان پناه" واقعا برازندست)

ᯓHold your memory for a moment with a blind hand Write some stories for tomorrow From the bottle of amnesia

One day, I’ll sing it for you . ݁₊ ⊹ . ݁˖ . ݁ Close your eyes Have no fear The monster’s gone . ݁₊ ⊹ . ݁˖ . ݁
Until that day, I’ll count the stars every night, hoping the wink of the hundredth star is the sparkleof your eyes.🫀𝜗𝜚 ࣪˖ ִ𐙚

سه، چهار، پنج،… لایه‌ی هشتم رو که پوشیدم دیگه بازوم جا نشد، کاپشنو درآوردم هودی تنم کردم. زیر اون لایه‌ی آخر سیاه، رنگارنگ بودم. پس ذهنم کلی سناریو بود. ذهن بیچاره‌ی من در برابر این جنایت خیلی بچگانه بود. شب اول بود. از پنجره‌ها بی‌وقفه بانگ آزادی بلند می‌شد. از پشت‌بوم یکم خم شدم دیدم در ساختمون‌ها به نوبت باز می‌شن و دسته‌های بزرگ جمعیت اضافه می‌شن به کوچه. نگاه ممنوعه‌ی کسی افتاد به چشم‌هام، کفش‌هامو در آوردم تا خونه رفتم تا صدای قدم‌هام توی راهرو نپیچه. تو راهرویی که همیشه صدای پیانو می‌پیچید، اون شب ساکت بود. یک ساعتی می‌شد که اینترنتم بالا نمی‌اومد. «پیام آخرمو نذاشتم، پیام آخرمو نذاشتم…» مدام تو ذهنم رژه می‌رفت. فرصتمو از دست داده بودم. توی ساعت مقرر یه دود عجیبی از دور بلند شد. توی آسمون شب تشخیصش آنچنان سخت نبود. مال پمپ بنزین بود. صدا به صدا نمی‌رسید اما یه سکوتی رو می‌شنیدم که بوی تلخ خطرش تا مغزمو می‌سوزوند. شب بعد فهمیدم… چند ساعتی گذشته بود، چیزی که روی شکمم بود، پوستمو مدام می‌سابید، درست روی زخم قدیمیم. کوه به کوه شاید نرسه ولی آدم چرا، زخم‌ها هم وصلت می‌اندازن. این جملات یاوه‌گویی بیش نیست چون قدرتی در برابر حقیقتی که عیان هست، ندارم. ذهن من هم عریان عالم… مثل همون دیوانه‌ای که شب‌ها می‌گه صبح بخیر. اما بدتر… ما نه خیری داریم نه صبحی نه حتی شب بخیری. تمامی خیرها در دی‌شب‌ها جان دادن. سایه‌ی درخت‌ها توی ظلمت اون شب، نمک به زخم اضافه می‌کرد اما دیدم دختری رو که گوشه‌ی عابر افتاده بود. جلوتر که رفتم دیدم مادر پیرش محکم تنش رو گرفته تا از لرزش کم کنه اما پیرزن کار بیهوده می‌کرد. چند نفری که سعی می‌کردن با شکلات، تلخی ذهن دختر رو پاک کنن رو‌ کنار زدم. همون لحظه فهمیدم که تنش سالمه، قلبم آروم گرفت. به مامانش گفتم پنیک عصبیه. رد خون روی آسفالت بهم یادآوری کرد تا دوباره حرفمو برای پیرزن تکرار کنم. جلوش زانو زدم تنشو از بغل مامانش بیرون کشیدم و خودم بغلش کردم. قلبم پر شد، یک لحظه حس کردم تمام پرنده‌هام، توی سینه‌ی این دختر جمع شدن و حالا قلب من بهشون رسیده. کنار گوشش مدام امنیت رو تکرار کردم. با لرزش بیش‌از حد تنش شک کردم نکنه تشنجه که مادرش گفت از کدوم خیابون اومدن… محکم‌تر گرفتمش، زانوهاشم قفل کردم. ده دقیقه‌ای طول کشید تا بتونه نفس‌هاشو باهام هماهنگ کنه چون هر سری نفس خودم زیر لایه‌های ماسک گم می‌شد. سینه‌ی خودم از کمبود اکسیژن می‌سوخت ولی باید صدای نفس‌های خالیمو می‌شنید تا بتونه تقلید کنه. چندتا جمله تو گوشش زمزمه کردم که غصه‌ی دلش شکست و بلند گریه کرد. اشک‌هاش شونه‌ی خستمو، زخم زد. اشک‌هاش از تمام لایه‌ی لباس‌هام رد شده بود و شونه‌امو خیس کرده بود. حالا می‌فهمم، این اشک‌ها از تن من که هیچ باید از هفت طبقه‌ی بهشت و جهنم هم رد می‌شد. تنشو گذاشتم تو بغل مادرش که هر کی رد شد، شکلات و پاستیل گذاشتن تو مشت‌هام. قلبم خیلی سوخت، یه درد عظیمی از اون شب تو سینه‌ی من خزید که مال خودم نبود. هر بار که تو گوشش گفتم «جات امنه، من پیشتم. مامانت هم اینجاست و سالمه.» صدام سنگین‌تر شد از دروغم. هربار گفتم «تقصیر تو نیست، همه چیز درست می‌شه» هماهنگ با هق‌هق‌هاش، نفس‌هام تکه تکه شد.

ای من فدای چشم تو یاد تو جدا بخیر.