en
Feedback
جـــان پناھ

جـــان پناھ

Open in Telegram

—— در میانه‌ی جنون و رویا، خط‌تیره روایت می‌کند. 𓍢ℭ𝔬𝔫𝔱𝔞𝔠𝔱 𝔴𝔦𝔱𝔥 𝔪𝔢: @myhavensbot𓍯

Show more
489
Subscribers
No data24 hours
-17 days
No data30 days
Posts Archive
جدای هرچیزی خوشحالم که برگشتی مامان یه بغل گنده و گرم و یکمی خشن _🫂💘

آخیش… قلنج‌های قلبم شکست:)

سوگ مادران جاویدنامان رو از نزدیک دیدم، رقص و هلهله و ضربشون رو شنیدم. می‌دونم چیزی که در جریان بود عزا نبود، عشق و قدرت بود. برعکس خانواده‌‌هاشون به پهنای صورت اشک ریختم اما نگذاشتم حتی یک قطره به خاک بیوفته، این خاک اشک نمی‌خواست. بوسه‌ی آزادی می‌طلبید. باید این خاک رو سرمه کشید، زیر پا که نه روی سر گذاشت.

ما روزهای سیاه بسیاری رو گذروندیم، این رو هم می‌گذرونیم. نه برای فراموشی و نه برای عادی شدن. بلکه برای اینکه یاد بگیریم چطور همراه این سوگ عظیم زندگی‌ کنیم و مهم‌تر از همه… برای این‌که چشم‌مون روز جزای جنایتکار رو ببینه.

کاش برگردیم به روزایی که آدونیا آپ میشد:((( تنها دغدغه و هیجان روزام چالش های عشقی‌بینشون و هیجان واسه روز آپ بود، یادمه وقتی معرفیش رو گذاشتن چه ذوقی کردم:)) تصورش هم نمیکردم همیچین روزای تاریک و وحشتناکی سراغمون بیاد و با هر یادآوری خاطرات خوب قبل اشکم دربیاد

حالا نفری یه بغل می‌دید به مامان؟

یه زمانی ما می‌خندیدیم و لب‌های خشکمون پاره می‌شد. یادته جونم؟

روی کاغذ لبخند پت و پهن قرمز می‌کشم می‌چسبونم روی لب‌هامون.

چیزی که زیاده بهونه، اون هم برای بودن پیش شما.

https://t.me/c/1580553323/24779 یعنی بیشتر میاید پیشمون دیگه؟)

پس بیاید خوب نباشیم اما کنار هم.

انگار نیاز به فرهنگ لغات جدیدی داریم… خوبم؟ نه. هیچکدوممون خوب نیستیم. ولی وضعیتم استیبله، دیگه فشارم بالا پایین نمی‌شه و نیازی به مراقبت ندارم.

https://t.me/c/1580553323/24762 می گیریم مامان، انتقام هر ۴۰ هزار نفرشون رو می گیریم

وای مامانم باورم نمیشه برگشتی خداروشکر که حالت خوبه، خوبه دیگه مگه نه؟😭

غم همیشه منو ساکت می‌کرد اما این دفعه منو خفه کرد.

دو هفته پیش یک خبری به من رسید که ازم خواسته شد هیچ‌جا بهش اشاره نکنم چون شرایط براشون سخت‌تر می‌شه… مشت‌هامو روی کیسه‌ی بی‌گناه خالی می‌کردم، پشت پلک‌هام چیز دیگه‌ای جز اون تکه کیسه‌ی چرمی بود. یه لحظه رفتم بریک تا موزیک سالن رو عوض کنم که همون لحظه یه ناشناس دریافت کردم. فقط یادمه گفتم الهی بمیرم… و نشستم و دیگه چیزی یادم نیست. الان ۱۵ روزه داغ اون جوون توی سینه‌ی من می‌سوزه. هر روز گفتم کاش دروغ باشه، کاش جوابم رو بده. کاش کاش کاش… این چند روز موقع سحر هر پرنده‌ای لب پنجره نشست، بیدار شدم تا نکنه تو باشی که اومدی پیش من، دلم می‌خواست بال پرواز تک‌تکشون رو ببوسم.

مادر حالت خوبه؟

https://t.me/c/1580553323/24768 الهی فدات بشم همه چیزم هممون عزاداریم هممون مریض شدیم هممون دنبال انتقامیم انقد خودتو اذیت نکن فقط خودتو تقویت کن تا به موقعش🖤

وانا باز بیا پیش مون باشه ؟ ماهم خوب نیستیم ...بیا باهم خوب نباشیم