409
Subscribers
No data24 hours
-327 days
-1 78930 days
Data loading in progress...
Similar Channels
Tags Cloud
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
May '25
May '25
+34
in 4 channels
April '25
+92
in 7 channels
Get PRO
March '25
+76
in 4 channels
Get PRO
February '25
+87
in 7 channels
Get PRO
January '25
+129
in 12 channels
Get PRO
December '24
+7
in 0 channels
Get PRO
November '24
+8
in 0 channels
Get PRO
October '24
+164
in 23 channels
Get PRO
September '24
+386
in 27 channels
Get PRO
August '24
+472
in 9 channels
Get PRO
July '24
+463
in 67 channels
Get PRO
June '24
+776
in 85 channels
Get PRO
May '24
+782
in 34 channels
Get PRO
April '24
+563
in 32 channels
Get PRO
March '24
+628
in 53 channels
Get PRO
February '24
+470
in 5 channels
Get PRO
January '24
+457
in 29 channels
Get PRO
December '23
+86
in 117 channels
Get PRO
November '23
+132
in 69 channels
Get PRO
October '23
+50
in 2 channels
Get PRO
September '23
+653
in 0 channels
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 24 May | +1 | |||
| 23 May | 0 | |||
| 22 May | 0 | |||
| 21 May | +1 | |||
| 20 May | 0 | |||
| 19 May | +1 | |||
| 18 May | 0 | |||
| 17 May | 0 | |||
| 16 May | 0 | |||
| 15 May | 0 | |||
| 14 May | 0 | |||
| 13 May | +2 | |||
| 12 May | 0 | |||
| 11 May | 0 | |||
| 10 May | 0 | |||
| 09 May | +3 | |||
| 08 May | +2 | |||
| 07 May | +1 | |||
| 06 May | +5 | |||
| 05 May | +2 | |||
| 04 May | +1 | |||
| 03 May | +3 | |||
| 02 May | +6 | |||
| 01 May | +6 |
Channel Posts
| 2 | بااا😐 | 0 |
| 3 | AnimatedSticker.tgs | 0 |
| 4 | No text... | 0 |
| 5 | No text... | 0 |
| 6 | کح بگم کله ….. | 0 |
| 7 | دوباره دلتو هوس کرده فک کنم 😐 | 0 |
| 8 | گو خور میخوری | 0 |
| 9 | کون کی بود میخارید استوری مح پاک کرد | 0 |
| 10 | حلا ت ممبرا کار نگیر پستا پاک کو م ممبرا حذف مکنم | 0 |
| 11 | استوری مح | 0 |
| 12 | https://t.me/Moheb_sakhizada/s/56 | 0 |
| 13 | مخترع برق چی نام دارد⁉️‼️
شما فقط یک چانس دارید جواب درست را بدهید و در کانال اعلام چالش ها جوین شوید
و منتظر اعلام برنده بمانید💎
برای برنده چالش امشب ۳ عدد اکانت مجازی
داده میشود 😊👍🏻
🔱🔱🔱🔱🔱🔱🔱🔱🔱🔱🔱🔱🔱🔱 | 0 |
| 14 | **عزیزان ای چنل امروز ماستم خراب کنم بخاطر شما نکدم ک رمان نیمه نمانع م ای رمان از چنل پری جو ب شما نشر مکدم لینک چنل مگذارم برین از اونجی ادامه رمان بخونین ای چنل فردا شب بخیر خراب مکنم ♥️✨
https://t.me/ParyJo_Roman
ادامع رمان | 0 |
| 15 | :) | 0 |
| 16 | «خوب نیستم، با تلاشی که الان میکنم که به زندگی بچسبم، میتوانستم اهرام مصر را بسازم...»
از نامه های کافکا | 0 |
| 17 | ای هم از ادامع رمان جدید و جذاب ما🤍
#بازی_های_روزگار💔
تقدیم نگاه شما عزیزان دل نظریات خو ب ناشناس بگین حتماً و صدفیصد هر پارت ک میخونین ریکشن بزنین فراموش نشع♥️✨
𐙚 @hala_ada420 𐙚 | 0 |
| 18 | رمان♥️
#بازی_های_روزگار💔
قسمت:۱۴۵
و مه دوا به دستم همتو استاد مانده بودم نمیفهمم چرا از گپش اقدر ناراحت شدم دوستش نداشتم ولی اگر کسی کدام مشکل میداشت یا مریض میبود جگرم برش خون میشد
دوا ره روی میز ماندم رفتم نزدیکش
آرزو : الطاف برت چاپی کنم سر ته؟
دیدم هیچ چیز نگفت و دست خوده به دو طرف شقیقه خود مانده بود
آرزو : الطاف برت....
الطاف : آرزووو نمیخوایم برو خواب شووو
آرزو : از ای رقم گپ زدن و چیغ زدنش ترسیدم و گریانم گرفته بود دگه چیزی نگفتم و به حال خودش ماندم میخواستم خواب شوم ولی الطاف روی تخت خواب بود مه هم بالشت مه گرفته رفتم سر کوچ خواب شدم چون دو کمپل بود سر به سر او هم بالای الطاف اگر میرفتم میگرفتم باز غالمغالش بلند میشد مه هم سرتختی ره سرم گرفته و خواب شدم
صبح از خواب بیدار شدم که هشت بجه بود و الطاف خواب بود چون امروز جمعه است دست رویمه ششته آمدم اتاق و موهایمه شانه کدم و رفتم پایین داخل صالون شدم که همه گی بیدار شده بودن و صبحانه میخوردن
آرزو : سلام صبح تان بخیر
شریف : صبح تو بخیر دخترم
عایشه : الطاف تا حالی بیدار نشده؟
آرزو : نی خاله جان سرش درد داشت به فکرم شب ناوقت خواب کده بود تا حالی بیدار نشده
شریف : بشین بچیم تو صبحانه بخو الطاف که بیدار شد باز بالا برش ببر
آرزو : صحی است کاکا جان
صبحانه خوردیم ظرف هاره جم کده با افرا به آشپز خانه بوردیم که افرا گفت
افرا : از چهره ات معلوم دار است که هنوز هم همرای الطاف گپ نزدی؟
آرزو : افرا خودت شب حالت الطاف ره دیدی که سردرد بود حوصله نداشت اگر گپ کورس ره یاد میکدم غالمغال میکد منتظر یک فرصت خوب استم که خوش خوی باشه و مره اجازه بته
افرا : خیره ینگه گپی نیست بیزو تا شروع شدن کورس وقت زیاد مانده مه شب همرای پدرم گپ زدم مره اجازه داد
آرزو : چقدر خوب
کارم خلاص شد رفتم بالا که الطاف نو از حمام بیرون شد
الطاف : صبح بخیر
آرزو : صبح بخیر صبحانه برت همینجه بیارم یا پایین میخوری؟
الطاف : اگر به زحمت نمیشی همینجه بیار
آرزو : صحی است
رفتم پایین تخم پختم و همرای شیر گرم کده آوردم برش
الطاف : تشکر تو صبحانه خوردی؟
آرزو : ها مه پایین همرای دیگرا خوردم
الطاف دگه چیزی نگفت و مصروف خوردن شد مه هم رفتم سمت موبایل تا به مادرم زنگ بزنم چون امروز پدرم خانه بود
آرزو : بلی سلام پدر جان خوب استی؟
عظیم : شکر بچیم تو چطور استی شریف شان خوب استن الطاف بچیم خوب است؟
آرزو : خوب استن شکر الطاف هم خوب است همینجه شیشته سلام میگه
عظیم : علیکم سلام تو هم سلام مه برش برسان
آرزو : به چشم مادرم کجا است پدر یکبار بتی همرایش گپ بزنم دق شدیم پشت شان....
عزیزه : بلی سلام جان مادر خوب استی الطاف خوب است دیگرا کلشان خوب استن؟
آرزو : شکر مادر جان همه گی خوب استن بی بی جانم چطور است خوب است دق شدیم پشت تان
عزیزه : بی بی جانت هم خوب است بچیم نیسته چند روز شد رفته خانه کاکا هاشم ات مه هم پشتت دق شدیم چی وقت میایی خانه ما؟
آرزو : معلوم نیست مادر جان.....
آرزو : یک چند دقه دگه هم با مادرم شان صحبت کده و قطع کدم
طرف الطاف دیدم که مصروف موبایل خود بود
نمیفهمم حالی همرایش گپ بزنم یانی ده فکر بودم که طرفم سیل کد
مه چشم مه پایین انداخته و با موبایلم مصروف شدم که از جای خود بلند شده و طرف مه آمد | 0 |
| 19 | رمان♥️
#بازی_های_روزگار💔
قسمت:۱۴۴
الطاف : همرای عزیر رفتیم به اتاق جلسه که همه شیشته بودن مه و عزیر هم رفتیم شیشتم که چند دقه بعد هاجر هم آمد چوکی خالی زیاد بود ولی یک خنده مسخره کده راستاً آمد پهلوی مه شیشت
خوده نزدیک به عزیر کده پیش گوشش گفتم
الطاف : از همی دختر خو هیچ خوشم نمیایه هر جای میرم کنه واری به جانم میچسپه یک وقت خو اتو کارا نمیکد
عزیر : خدا دادیت بچیم کبر نکو ههههه
بلاخره جلسه شروع شد و ریس دول کته ما آمد
ریس : دوستان و همکاران گرامی امید که همه تان خوب باشین هدف مه از گرفتن ای جلسه به دو دلیل است اول ای که بعد ازی کسی حق نداره بدون اجازه مه از دفتر خارج شوه با وجود که ساعتهای کاری معلوم دار است ولی ده ای مدت شاهد بعضی ها بودیم که هر وقت دل شان شد از دفتر بیرون میرن خواستم بگویم که بعد ازی اگر کسی بدون اجازه مه از دفتر بیرون شده رفت باز دگه هیچ نیایه چند بار دگه هم همی گپ ره گفتم ولی کسی جدی نگرفت
الطاف : ریس بعد از گفتن ای گپها طرف مه سیل کد نمیفهمم چی پدر کُشتگی داره همرای مه
عزیر : هدفش تو بودی الطاف چون ده ای سه ماه زمستان زیاد بدون اجازه بیرون میشدی
الطاف : وی راستی؟خی خوب شد که گفتی چون هیچ نمیفهمیدم لوده نیستم فهمیدم که منظورش مه بودم
ریس : و گپ دگه ای که امروز زیاد کار داریم باید باشین شاید کار تا ساعت های هفت طول بکشه دخترا تا ساعت پنج باشن بعد ازو میتانن برن ولی شما بچا باشین که کار خلاص شوه چون فردا جمعه است و روز شنبه هیأت میایه
یکی از همکار ها صدا کده گفت
— ریس صاحب ما از خود خانه داریم شما هم پیشتر گفتین که تایم کاری مشخص است هر کس از خود ده خانه کار و جنجال داره یعنی نمیشه که ما تا ناوقت باشیم
ریس : سیس که گفتم تایم کاری مشخص اس ولی اگر شما بی وقت از دفتر بیرون شوین خود کارها عقب بانه و مجبور شوین که تا ناوقت کار کنین مه گپ مه گفتم هر کس میباشه خوب نمیباشه خداحافظش
الطاف : باز کتره گفت
بلاخره همه مجبور شدن که باشن چون هر چی زودتر کار خلاص شوه خوب است...
(آرزو)
شب شد و کاکا شریف با حسام آمدن ولی ساعت از هفت تیر شده بود مگم الطاف تا حالی نامده بود
هر وقت از پهنتون رخصت شده شش نیم خانه میرسید
شریف : آرزو بچیم به الطاف زنگ نزدی که کجا است
آرزو : نی کاکا جان
شریف : چرا بچیم شوهرت است اگر کدام روزی ناوقت آمد باید خبر شه بیگیری که کجا است از هر کارش باید خبر باشی که کجا میره و چی میکنه چون هم او از احوالت خوش میشه هم دل تو جم میشه
آرزو : از گپهای که کاکا شریف برم گفت واقعاً شرمیدم خدان چقدر بگویه چی رقم خانم استی که از شوهرت خبر نداری که کجا است
شریف : باش زنگ بزنم که کجا است...
— کجا استی الطاف بچیم امشب نا وقت کدی خیرتی خو است؟
الطاف : .....
شریف : صحی است بیا بخیر بیایی
— نزدیک خانه است گفت میایم
چند دقه دگه هم شیشته بودیم تا الطاف بیایه و نان بخوریم که بلاخره داخل خانه شد چون پیش اش همیشه کلید دروازه میباشه
الطاف : سلام به کلتان
عایشه : خوش آمدی بچیم امشب چرا ناوقت کدی ؟
الطاف : هیچ مادر امروز ده دفتر یک ذره جنجال شد مصروف کار بودیم امروز هیچ پهنتون هم نرفتم همونجه بودم
عایشه : برین خی افرا جان نان بکشین که کلگی گشنه استن
آرزو : با افرا رفتیم غذا کشیده بوردیم سر غذا خوردن بودیم به طرف الطاف دیدم که باز هم سرش پایین اعصابش خراب مصروف غذا خوردن است نمیفهمم امروز بخاطر چی اتو قهر است که کاکا شریف روبه طرف الطاف کده و گپ دل مره گفت
شریف : الطاف بچیم یک رقم چرتیواری استی
چرا اعصابت خراب است؟
الطاف : چیزی نی پدر جان امروز کار های دفتر مره خسته کد سرم درد داره
عایشه : بچیم نانته خوردی برو بالا خواب شو
آرزو : الطاف به جواب مادرم سر خوده تکان داد و دگه چیزی نگفت
نان خورده شد الطاف رفت بالا مه با افرا رفتیم ظرف هاره ششته و چای دم کدیم بوردیم خانه
عایشه : آرزو ده الماری پایین آشپز خانه یک دوا است بر سردردی همو ره گرفته ببر به الطاف که بخوره خبرشه بیگی که چی رقم شد بچیم اگر دیدی همرای دوا آرام نکد بیا باز یک ذره برش چای زعفران دم کو که بخوره چون عادت داره
آرزو : صحی است خاله جان تشویق نکنین حالی میرم ، دوا ره گرفته بالا رفتم که دیدم الطاف سر تخت خواب است و دست خوده سر چشمهای خود مانده
آرزو : الطاف بیدار استی؟
الطاف : ......
آرزو : دوباره آهسته صدا کدم
— الطاف؟
الطاف : بیدار استم آرزو چی میگی؟
آرزو : خاله عایشه برت دوا روان کد بخیز بخو
الطاف از جای خود بلند شده و گفت
الطاف : تو از حق خانم بودنت بگذریم یعنی حتی از روی انسانیت هم نمیتانی بر مه ای کارها ره کنی اقدر سنگ دل...تا مادرم یا کسی دگه برت نگویه بر مه هیچ چیز نمیکنی؟
آرزو : به جواب الطاف چیزی نگفتم یعنی اصلاً جواب نداشتم
الطاف : نمیخورم دوا خودش خوب میشه
آرزو : الطاف دوباره خواب شده و روی خوده دور داد | 0 |
| 20 | رمان♥️
#بازی_های_روزگار💔
قسمت:۱۴۳
افرا : هر رقم میشه باید گپ بزنی چون ماه حمل شروع میشه و یک و نیم هفته به سال نو مانده یعنی بعد از سال نو
آرزو : صحی است
یک چند دقه دگه هم با افرا شیشته بودم و باز رفتم بالا امروز بد رقم پشت مادرم شان دق شده بودم خصوصا بی بی جانم شب های که با بی بی جانم ده یک اتاق خواب میشدیم یادم آمد و روزهای که تا ناوقت خوابم میبورد و مادرم نگران شده پیشم میامد و احوال مه میگرفت روزهای که مریض میبودم و مادرم تا که جور میشدم بالای سرم میبود به یاد روزهای گذشته گریه کدم ولی از پدرم و بیدرهایم هیچ خاطره خوب ندارم اما دروغ چرا هر چی نباشن خانواده مه استن و پشت اونا هم دق شده بودم
رفتم سمت موبایلم میخواستم به مادرم زنگ بزنم ولی مادرم موبایل نداشت و در وقت های ضرورت از موبایل پدرم استفاده میکد و پدرم ای وقت روز هم وظیفه میبود دوباره موبایل ره ماندم و خوده سر تخت انداختم ده چرت ازی بودم که شب الطاف آمده و همرایش گپ بزنم و لحظه شماری میکدم...
(الطاف)
به دفتر ششته بودم که هاجر باز آمد
چی میخوایه که هر دقه همینجه سبز میکنه
هاجر : سلام الطاف جان
الطاف : الطاف جان....غلط شنیدم یا راستی گفت الطاف جان ، نی نی گفت مه شنیدم
اول الطاف بود باز الطاف جان شد صبا روز....
— علیکم سلام
هاجر : کارت خلاص نشده؟
الطاف : کم مانده خلاص میشه
هاجر : خوده اقدر خسته نساز بیا بریم کانتین قهوه بخوریم باز پس آمدیم دوباره کار کو ای قسمی متواتر کار کده خسته میشی
الطاف : با خود گفتم به تو چی که خسته میشم یا نی اصلاً تره چی که به هر کار مه غرض میگیری باز دور ازی گپ بیایم همرای تو قهو بخورم؟؟؟
الطاف : نی خانم هاجر اینجه وظیفه است آدم به کار مصروف باشه خوب است قهوه هم دلم نمیشه باز اگر بیکار شدم میرم میگیرم
هاجر : بیا دگه الطاف فقط گپ یک چند دقه است دگه همکار ها رفتن کانتین بیا بریم ساعتت تیر شوه کمی همرای اونا بشینیم
الطاف : نی دگه ای رسماً نام مره بدون آقا گفتن میگیره حالی پایت ده پای مه بند است یا مه دست ته گرفتیم که رفته نمیتانی ، همرای مه چی کار داری بخیز برو
عزیرررر کجا استی بیا مره نجات بتی....
الطاف : نی خانم هاجر کار دارم لطفاً شله نشین
هاجر : خو سیس هر رقم که راحت استین
با گفتن ای گپش از جای خود بلند شده و رفت حس کدم که قهر شد به بلایم که قهر شدی خو خوده ناحق خیله نمیکدی
همی گپ عزیر راست نباشه و ای سر مه عاشق شده باشه هر چی که باشه ولی مه تمام دنیا ره به یک تار موی آرزویم نمیتم
دیدم که عزیر با عجله داخل دفترم شد
— خیرت است چرا عجله داری
عزیر : باز ناوقت کدم ولی گیرتان کدم
الطاف : چی؟
عزیر : به ینگه خیانت میکنی؟
الطاف : عزیر بخدا میزنمت چی گفته روان استی
عزیر : همیالی خو هاجر از اتاقت بیرون شد خنده کده رفت
الطاف : دروغ چرا میگی لوده مره گفت بیا بریم کانتین قهوه بخوریم ولی جواب شه دادم که او هم قهر شده رفت
عزیر : ههههههه مزاق کدم همرایت گفتم باش چی میگی ها قهر بود چی گفتی که اتو سرخ و سبز شده بود
الطاف : هیچی بر فعلاً خو کدام چیزی برش نگفتیم فقط محترمانه همرایش گپ زدم ولی اگر روزی کدام کار شه ببینم حتماً جواب شه برش میتم باشه به روزش فقط یک کمی پای خوده کج بانه باز ببینه
عزیر : او هوووو با وجودی که متحل هم استی ولی تمام دخترا پشت تو قطار استن مه بیچاره تا حالی مجرد ماندیم یکی طرفم دور نمیخوره
الطاف : ههههه خیره لالا جان تشویش نکو آخر چهار پای میشی
عزیر : بخیررر
الطاف : از دست تو عزیر هههه
عزیر : راستی آمدم که ریس گفت همه ره بگو که به اتاق جلسه بیایه گفت گپ میزنم
الطاف : ده باره چی گپ میزنه باز چی گپ شده که جلسه گرفته
عزیر : مچم نمیفهمم بیا که بریم... | 0 |
