old
Open in Telegram
496
Subscribers
No data24 hours
-57 days
-3830 days
Posts Archive
496
در همه جا نرمی انگشتانت را احساس میکنم که مرا به بازی میگیرند، به آرامی حرکت میکنند، میرقصند و لمسم میکنند. لبانت بر شانه ها و جایی وسط سینه ام، طوری مرا از نو خلق میکنی که انگاری از قبل وجود نداشته و نبوده ام. گیسوانمان در هم میپیچند و ما را در بر میگیرند، لباس هایم را به دور ترین نقطه جهان بینداز. مثل رنگ های درون نقاشی حل میشویم و شکل میگیریم. در نگاهت زندانی ام میکنی و پوست تنت به من متصل میشود، سلول هایمان یکدیگر را در آغوش میگیرند. نفس هایمان تبدیل به تک آهنگی بی مانند میشود که به آن گوش میسپاریم. پچ پچ های آهسته ات را بر روی قوس کمرم رها کن. در خودت نگهم دار تا بپرورم و زیبا شوم، موهایم را مثل پرده های صحنه نمایش کنار بده و نگاهم کن. جزئیات چهره ام را در خاطرت بسپار، آنقدر نگاهم کن تا تصویرم برای همیشه پشت پلک هایت ثبت شود. سایه بلند قامت و تنومندت پشت سر ما میرقصد و نگاهمان میکند. ناخن هایم طبیعتی بی همتا رویت میکشند، ذهنی پر از ایده دارم و بدن تو همان چیزی است که میخواهم هنرم را بر رویش نشان دهم. معاشقه ما بین نورهای لرزان شمع ها، با نسیم خنکی که عطرمان را پخش میکند زیباترین پدیده است. لبان تو نیز وقتی روی پوست من مهر به جا میزنند زیباست. نگذار که باد با خود لباس هایم را بیاورد. زیرا شب را دوست دارم و با پایان من و تو، شب نیز به پایان میرسد. با طلوع خورشید محو میشویم پس بیا تا طولانی ترین شب را بسازیم. با وجود تمام درد ها و پژمردگی ها، لذت را بچشیم. گر ذرات غبار بر هوا توسط نور آفتاب دیده شوند، آنگاه ماییم که دیگر دیده نمیشویم. شمع ها را روشن نگه میداریم و باهم یکی خواهیم شد. بدنم را به بوسه گاهت تبدیل کن و زخم هایم را بشمار و به من بگو که حتی با آنها هم خوب هستم، حتی گر خوب نبودم بگو که واقعی هستم. چیزی تا به آمدن آفتاب نمانده پس تمامت را برایم بگذار. در دقیقه های آخر لمس دستانت امیدبخش است، پلک هایت را روی هم مگذار تا رنگدانه های چشمانت را تماشا کنم. حالا که درحال کمرنگ شدن هستیم تنها به یک چیز فکرمیکنم. به اینکه اگر در دنیایی دیگر، دوردست ترین مکان، جایی نهان ز هرکسی به جز ما، شب ها بی پایان باشند چه؟
496
در همه جا نرمی انگشتانت را احساس میکنم که مرا به بازی میگیرند، به آرامی حرکت میکنند، میرقصند و لمسم میکنند. لبانت بر شانه ها و جایی وسط سینه ام، طوری مرا از نو خلق میکنی که انگاری از قبل وجود نداشته و نبوده ام. گیسوانمان در هم میپیچند و ما را در بر میگیرند، لباس هایم را به دور ترین نقطه جهان بنداز. مثل رنگ های درون نقاشی حل میشویم و شکل میگیریم. در نگاهت زندانی ام میکنی و پوست تنت به من متصل میشود، سلول هایمان یکدیگر را در آغوش میگیرند. نفس هایمان تبدیل به تک آهنگی بی مانند میشود که به آن گوش میسپاریم. پچ پچ های آهسته ات را بر روی قوس کمرم رها کن. در خودت نگهم دار تا بپرورم و زیبا شوم، موهایم را مثل پرده های صحنه نمایش کنار بده و نگاهم کن. جزئیات چهره ام را در خاطرت بسپار، آنقدر نگاهم کن تا تصویرم برای همیشه پشت پلک هایت ثبت شود. سایه بلند قامت و تنومندت پشت سر ما میرقصد و نگاهمان میکند. ناخن هایم طبیعتی بی همتا رویت میکشند، ذهنی پر از ایده دارم و بدن تو همان چیزی است که میخواهم هنرم را بر رویش نشان دهم. معاشقه ما بین نورهای لرزان شمع ها، با نسیم خنکی که عطرمان را پخش میکند زیباترین پدیده است. لبان تو نیز وقتی روی پوست من مهر به جا میزنند زیباست. نگذار که باد با خود لباس هایم را بیاورد. زیرا شب را دوست دارم و با پایان من و تو، شب نیز به پایان میرسد. با طلوع خورشید محو میشویم پس بیا تا طولانی ترین شب را بسازیم. با وجود تمام درد ها و پژمردگی ها، لذت را بچشیم. گر ذرات غبار بر هوا توسط نور آفتاب دیده شوند، آنگاه ماییم که دیگر دیده نمیشویم. شمع ها را روشن نگه میداریم و باهم یکی خواهیم شد. بدنم را به بوسه گاهت تبدیل کن و زخم هایم را بشمار و به من بگو که حتی با آنها هم خوب هستم، حتی گر خوب نبودم بگو که واقعی هستم. چیزی تا به آمدن آفتاب نمانده پس تمامت را برایم بگذار. در دقیقه های آخر لمس دستانت امیدبخش است، پلک هایت را روی هم مگذار تا رنگدانه های چشمانت را تماشا کنم. حالا که درحال کمرنگ شدن هستیم تنها به یک چیز فکرمیکنم. به اینکه اگر در دنیایی دیگر، دوردست ترین مکان، جایی نهان ز هرکسی به جز ما، شب ها طولانی تر باشند چه؟
496
وقتی روح هایمان با هم یکی شود میفهمیم که ارزش درآمیخته شدن از گناه بیشتر است، بگذار تا گرمی خون بر تن یکدیگر را حس کنیم و سکوت شب را بشکنیم، آواز آهسته ات را زمزمه کن و من نیز گوش هایم را به تو خواهم سپرد، سایه های رقصانمان بر دیوار نقش مینگارند و ما آن پایین در هم پیله بسته ایم، بر تن آزرده ام اثر هنری ات را بنما تا شاید کمی بیشتر خودم را دوست داشته باشم، نگاهت را که حس کنم میپیچم دورت و بالا می آیم تا در محاصره ام باشی، تو نیز مرا بین بازوانت بگیر و ریشه را قطع مکن تا رشد کنم، گویم که اگر تا آفتاب از راه نرسیده ادامه دهیم چه؟ گناهم چه شود؟ تنها بگو که گناهت با من، آن وقت برایت واقعی میشوم، احساسم کن تا چیزی بیش از یک توهم باشم، من از غیرواقعی بودن خسته ام، تاریکی هایم را بگیر و در خودت حبسم کن تا به تو، به زندگی برگردم، زندگی ام جایی در سینه ات نهان است.
