en
Feedback
عمریمی بوش یره چالان دنیا.....💔💔🧚‍♀️🧚‍♀️

عمریمی بوش یره چالان دنیا.....💔💔🧚‍♀️🧚‍♀️

Open in Telegram

💞 به کانال ما خوش آمدید 💞 💝بابهترین ها در کنار شما عزیزان هستیم💝 با بهترین وتازه ترین آهنگ های ناب وبا متن های دلنشین در خدمت شما عزیران هستیم💖 هدف ما جلب رضایت شماست

Show more
1 773
Subscribers
No data24 hours
+347 days
+17030 days
Attracting Subscribers
September '26
September '26
+95
in 0 channels
August '26
+314
in 0 channels
Get PRO
July '26
+398
in 1 channels
Get PRO
June '26
+71
in 2 channels
Get PRO
May '26
+17
in 0 channels
Get PRO
April '260
in 0 channels
Get PRO
March '26
+2
in 0 channels
Get PRO
February '26
+75
in 2 channels
Get PRO
January '26
+29
in 42 channels
Get PRO
December '25
+95
in 0 channels
Get PRO
November '25
+84
in 1 channels
Get PRO
October '25
+85
in 1 channels
Get PRO
September '25
+92
in 2 channels
Get PRO
August '25
+80
in 0 channels
Get PRO
July '25
+95
in 4 channels
Get PRO
June '25
+57
in 2 channels
Get PRO
May '25
+120
in 5 channels
Get PRO
April '25
+123
in 5 channels
Get PRO
March '25
+91
in 5 channels
Get PRO
February '25
+92
in 3 channels
Get PRO
January '25
+183
in 3 channels
Get PRO
December '24
+194
in 1 channels
Get PRO
November '24
+207
in 26 channels
Get PRO
October '24
+213
in 2 channels
Get PRO
September '24
+155
in 6 channels
Get PRO
August '24
+219
in 5 channels
Get PRO
July '24
+298
in 3 channels
Get PRO
June '24
+471
in 7 channels
Get PRO
May '24
+368
in 39 channels
Get PRO
April '24
+360
in 10 channels
Get PRO
March '24
+541
in 104 channels
Get PRO
February '24
+383
in 9 channels
Get PRO
January '24
+401
in 5 channels
Get PRO
December '23
+420
in 2 channels
Get PRO
November '23
+412
in 16 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
08 September+9
07 September+9
06 September+14
05 September+3
04 September+20
03 September+9
02 September+19
01 September+12
Channel Posts
هردوتارمانو میفرستم یکیشو عصر یکیشو شب

2
#رویای_زندگی #قسمت 15 سر شب بود دلم مثل سیر و سرکه می جوشید نمی دونستم چیکار کنم ، اگه به کسی بگم قیامت بپا میشه و اگه نگم خاتون بد بخت میشه …از جلوی پنجره کنار نمی رفتم چشمم به در بود صدای اذون که بلند شد همه به نماز وایسادن … چند لحظه بعد خاتون رو دیدم که داره میره تو مطبخ وطولی نکشید که چادر به سر با سرعت از خونه رفت بیرون …. سر جام خشک شده بودم و به در نگاه می کردم فکر می کردم شاید پشیمون بشه و برگرده که دیدم عزت و پسرش با عجله بطرف بیرون می دون … وای خدای من خاتون لو رفته بود حالا چطوری خدا می دونه واز همه بدتر روزگار من بود که سیاه شد …. نفسم داشت بند میومد کارم تموم بود اگه حاجی بفهمه منو زنده نمی زاره مونده بودم چه خاکی به سرم بریزم . حدود نیم ساعت شد که پرده پس رفت و عزت یه نگاهی تو حیاط انداخت و پشت سرش پسر حاجی که دو دستی دهن خاتونو گرفته بود و تقریبا اونو با خودش می کشوند رفتن به عمارت….چند دقیقه بعد صدای جیغ و ناله ی خاتون و سرو صدا و داد و فریاد ی بود که از عمارت به گوش می رسید …من هنوز از ترس از جام جم نخورده بودم ، می لرزیدم و اشک می ریختم …یک دفعه در باز شد و شوکت اومد و با تحکم به من گفت :چیکار کردی ؟چرا این کارو کردی می خواستی از عزت انتقام بگیری ؟نترسیدی ؟ فورا حاشا کردم …مگه من چیکار کردم به من چه ؟….شوکت گفت پس برا چی گریه می کنی؟ گفتم خوب برا خاتون نمی بینی چطوری جیغ می کشه ؟ پرسید تو چادر شو گذاشتی تو مطبخ ؟ گفتم ؟خوب آره داد به من گفت بشورم گفت :پس چرا نشستی؟ گفتم :خوب گفت عجله ندارم زهرا گریه می کرد به قران نرسیدم صبح اول وقت می شورم می خوای الان برم ؟ شوکت نگاه حیرت زده ای به من کرد و بازوی منو گرفت و گفت راه بیفتد….. فکر می کردم خاتون گفته پس نمی شد انکار کرد ولی از اینکه تونستم به اون خوبی دورغ بگم خودم شاخ در اورده بودم.اون منو برد به اتاق عزت ….خاتون یک گوشه افتاده بود و گریه می کرد پسر عزت و فاطمه هم اونجا بودن …. وقتی رفتم تو چشمم به فاطمه افتاد از صورتش کاملا پیدا بود که کار اونه یادم افتاد صبح وقتی ناشتایی خاتونو می بردم داشت زیر چشمی منو می پایید. شوکت که مچ دست منو ول نمی کرد . هولم داد جلوی عزت و گفت :بیا …بیا بیین چی میگه همش نگو زیر سر نرگسه بیچاره از هیچی خبر نداره یالا بگو چرا چادر رو بردی تو مطبخ ؟حالا از ترس گریه می کردم داستانو به اونم گفتم ولی با اشک و آه …عزت عصبانیت شو سر من خالی کرد داد زد ، پس چرا یواشکی می کردی اگه می خواستی بشوری چرا گذاشتی زیر لباست سلیطه؟ نمی دونم که خاتون گفت کسی نبینه چه می دونم منم حرفشو گوش دادم … بازم داد زد گمشو از جلوی چشمم گمشو دیگه نمی خوام ببینمت و گر نه تیکه تیکه ات می کنم …. پا به فرار گذاشتم خوب شد عزت زود سر و ته قضیه رو هم اورد وگرنه همه چیز رو می گفتم …… یک هفته ای گذشت خاتون توی اتاق حبس بود …عزت در تدارک عقد خاتون بود همه ی قرار و مدار ها رو گذاشته شده بود که یک روز سیاه و تلخ برای من رسید…. صبح خیلی زود شاید وقت نماز هنوز هوا روشن نشده بود که صدای شیون و فریاد عزت به عرش رسید و پشت سرشواویلا… با صدای شیون عزت همه بیدار شدن ،منم از خواب پریدم به خودم که اومدم دو دستی زدم تو سرم …. یا فاطمه ی زهرا خاتون ….خاتون ….خاتون …دویدم و خودمو رسوندم همه تو سر و کله ی خودشون می زدن عزت از شدت ناراحتی بالا و پایین می پرید با عجله خودمو به اتاق خاتون رسوندم … خاتون کبود و سیاه با چشمانی باز روی زمین افتاده بود …وحشت کرده بودم ، خیلی بد بود جیغ می کشیدم و دو دستی توی صورتم می زدم.خیلی واسم سخت بود مثل اینکه عزیزترین کسم رو از دست داده بودم نمی تونستم تحمل کنم ، به خودم می پیچیدم همه زار می زدن و من خون گریه می کردم .از حاجی از عزت از آقام از همه ی کسانی که مجبور می کردن یک دختر بچه ی بی گناه بغل یک نره خر پیر بخوابه بیزار بودم.خاتون جلوشون وایساد و تن به این کار نداد ….ضربه ی سختی به اونا زد ولی چه فایده که هیچکس صداشو نشنید ، همون طوری که صدای ناله های شبونه ی منو کسی نشنید …نمی دونم و هیچ وقت نفهمیدم اون چه جوری خودشو کشته بود که اون جور سیاه و کبود بود فقط می دونم که زمان زیادی مرده بوده و کسی نفهمیده برای همین چشمهاش بسته نمی شد.خاتون تنها دوست من بود از همون اول نرگس رو دید …رفیق و دلسوزم شد ، کاری ازش بر نمیومد ولی هم اینکه بود خوشحال بودم و حالا جسد بی جانش را از خونه بردن و به خاک سپردن … می گفتن رضا مجنون شده و خودشو گم و گور کرده منم دلم می خواست مثل رضا مجنون بشم مات و مبهوت اشک می ریختم و به گوشه ای خیره می شدم، عصبانی بودم …غیظ داشتم …غصه داشتم ادامه دارد @hgjkkddch_3
8
3
#رویای_زندگی #قسمت 14 شب خواستگارا آمدن و خاتون جلو نرفت نمی تونستن ببرنش چون صورتش کبود بود و حالش بد بود ، اونا رفتن توی یک اتاق و نیم ساعت بعد رفتن و کسی نگفت چی شده …من از اتاقم در نیومدم دلم نمی خواست دخالت کنم .دیر وقت بود و همه دیگه خوابیده بودن زهرا گریه می کرد و گرسنه بود و من شیر نداشتم ..اصلا سینه هام اونقدر نبود که بچه رو سیر کنه به زور تو دهنش می کردم یک کم قند داغ رو با قاشق به دهنش ریختم و داشتم اونو می خوابوندم که در باز شد و خاتون اومد تو زهرا رو گذاشتم زمین و بلند شدم و پرسیدم چی شده ؟خودشو انداخت تو بغل من و های و های گریه کرد … به همون حال گفت تو رو خدا کمکم کن نرگس من زن اون مرتیکه سه زنه نمیشم چون صاحب منصبه من باید زن سوم بشم نمی خوام …. گفتم من چیکار کنم ، من که کاری از دستم بر نمیاد کسی به حرف من گوش نمیده.خاتون گفت :بشین برات بگم راستش من یکی رو می خوام که امکان نداره منو الان به اون بدن باید وضعش خوب بشه یا باهاش فرار کنم …. با چشمای از حدقه در اومده بهش نیگا می کردم از شجاعتش خوشم میومد پرسیدم :اونم تو رو می خواد؟ گفت :آره خیلی خاطرمو می خواد … کیه من میشناسمش؟سرشو پایین انداخت و گفت :آره رضا شاگرد حجره ی حاجی هر وقت میاد یه دست خط برام میاره همیشه همدیگر و می بینیم . پرسیدم تو که سواد نداری از کجا می فهمی چی نوشته خوب معلومه دیگه یه وقتا خودش میگه تو ش چیه بازم من دست خط شو پیش خودم نیگر می دارم ، پرسیدم حالا من چیکار می تونم بکنم ؟ جواب داد:تو برو بهش بگو بیاد با هم فرار کنیم قرار بزار فردا شب وقتی همه خوابیدن بیاد دنبالم توام کمکم کن تا باهاش برم….نه نميشه… اونو درک می کردم ولی احساس خطر می کردم گفتم :این کار شدنی نیست عاقبت نداره تازه اگه بفهمن من این کارو کردم حاجی این دفعه منو می کشه باید به فکر این بچه باشم …منو مثل تو از زیر دست و پاش کسی در نمیاره انقدر منو می زنه تا بمیرم دلم می خواد کمکت کنم ولی …خوب صلاحتم نیس ، صبر کن ببینیم چی میشه از اون اصرار و از من انکار …. نزدیک صبح همون جا خوابش برد منم کنارش خوابیدم …صبح با صدای گریه ی زهرا بیدار شدم ولی اون خواب بود بچه رو شیر دادم و رفتم تا ناشنایی رو حاضر کنم. کارم که تموم شد و ناشتایی حاجی رو دادم…. دوتا چایی ریختم و شیرین کردم و پنیر و کره گذاشتم تو یک مجمعه و بردم تا با خاتون ناشتایی بخوریم و حرف بزنيم ولی او نبود( و این بزرگ ترین اشتباه من بود چون توجه بقیه رو به خودم جلب کردم) نشستم و هر دو چایی رو با نون و پنیر خوردم …زهرا رو تر و خشک کردم و خوابوندم رفتم که به کارام برسم . نیمه های پاییز بود و هوا سوز بدی داشت فاطمه و شوکت هم تو مطبخ داشتن نهار درست می کردن خوب هر بار که دیگ بار می زاشتن برای سی یا سی و پنج نفر وعده می گرفتن و این کار سختی بود که اونا دو نفری هر روز دوبار انجام می دادن صبح به صبح رضا پادوی حاجی مواد خوراكي که پسر حاجی می خرید به خونه می اورد … رضا شانزده یا هفده سال بیشتر نداشت ولی خوش قیافه و قد بلند بود نمی دونم خاتون چه موقع اونو می دید ، تا اون موقع هیچکس نفهمیده بود . تو مطبخ همیشه هر کس سرش به کار خودش بود شوکت اهل غیبت نبود و می دونست فاطمه بادمجون دور قاب چین عزته پس حرفی نداشتن بزنن جز کار …. داشتم ظرف می شستم آب خیلی سرد شده بود و دستم از سرما یخ کرده بود رفتم تا دستمو روی آتیش اجاق گرم کنم که چشمم افتاد به خاتون که پشت در سرک می کشید (حوضی که ظرف ها رو می شستم کنار بود و در از اون جا معلوم نبود ) ، تا منو دید با اشاره گفت بیا بالا و خودش آهسته رفت …. نگاهی به عقب کردم تا خاطرم جمع بشه که اونا ما رو ندیدن ..دستامو با چادرم خشک کردن و رفتم بیرون . دنبالش می گشتم توی ایوون به ستون تکیه داده بود مثلا هیچ کاری نداره….با اشاره به من فهموند برو تو اتاقت و آهسته گفت منم میام… از اقبال من زهرا خواب بود وایسادم تا خاتون اومد سراسیمه بود با عجله چادر و چاق چورش را از زیر لباسش در آورد و داد به من و گفت بزارش تو مطبخ کنار دیگ بزرگه خودم پیداش می کنم پرسیدم چرا ؟خوب مطبخ به در نزدیکه موقع نماز خودم میرم به رضا میگم ….گفتم نکن خاتون اگه بفهمن؟اگه بفهمن من کمکت کردم ؟با عصبانیت چادر رو از دستم کشید و گفت :ترسو ؛بی عرضه مگه ازت خواستم فیل هوا کنی بهت میگم چادر رو بزار تو مطبخ همین چه کمکی؟خیلی سخته؟کی می خواد بفهمه ؟نمی خوای نکن …سرم رو با افسوس تکون دادم و چادر و از دستش کشیدم و گفتم :باشه از من گفتن بود از تو نشنیدن . او رفت و من چادر رو کردم زیر لباسم چادرم رو سرم کردم و رفتم به مطبخ و اونو جایی گذاشتم که گفته بود … @hgjkkddch_3
6
4
#رویای_زندگی #قسمت 13 خیلی طول نکشید ما داشتيم سفره ی شام رو پهن می کردیم طبق معمول تو دوتا اتاق کنار هم ، که عزت برگشت با لب و لوچه ی آویزون …همه منتظر بودیم .. منیر ازش پرسید ؟چی گفت حاجی؟ عزت خودشو به دیوار چسبوند و آهسته روی زمین نشست …منیر و فخری دویدن و زیر بغلشو گرفت و هی می پرسیدم و اون در حالیکه سرش رو به این طرف و اون طرف می برد و گلوش خشک شده بود می گفت …بیچاره شدم …بد بخت شدم …یا فاطمه ی زهرا کمکم کن.حالا همه بی صبر بودن …فاطمه و چند تا از بچه ها غذا هارو میاوردن و می زاشتن تو سفره ولی همه به دهن عزت نیگا می کردن …که صدای شوهر عزت بلند شد که عزت خانم تشریف بیارین …. عزت با کمک فخری از جاش پاشد و زیر لب گفت :همه ی آتیشا از گور تو بلند میشه …و رفت نزدیک و با صدایی که همه شنیدن گفت:از بی عرضه گی شماس حالا برو حاجی رو پشيمون کن …شوهر عزت با حیا تر بود چون آهسته چیزی در گوش عزت گفت که جز و پرشو در اورد و اون شروع کرد به زدن خودش و گریه کردن از حرفاش کسی چیزی نفمید ….تف به گور بابات ….بیچاره شدیم بدبخت شدیم نه مگه میشه؟بالاخره آروم شد و من مجمعه ی شام حاجی رو بر داشتم بردم تو اتاقش…حاجی گفت :کو زهرا ؟ گفتم خوابیده می خواین بیارمش .. گفت :نه…ببینم عزت به خاتون گفت ؟پرسیدم چی رو حاجی ؟ برو بهش بگو همین امشب بهش بگه فردا میان خواستگاری آبرو ریزی نشه بهش بگو من قولشو دادم تموم شده رفته ،وقتی عزت می زاره دخترش لندهور بشه همینه دیگه روز به روز پر روتر میشه تو روی همه وامیسته؛من اینجام ولی از همه چی خبر دادم برو به عزت بگو حوصله ی حرف دیگه ای رو ندارم.مونده بودم چیکار کنم باورم نمی شد حاجی با من در مورد دخترش حرف بزنه اون داشت می گفت:ولی من تو عالم دیگه ای بودم از اینکه حاجی منو به حساب اورده و حرفشو به من می زد قند تو دلم آب می کردن و حواسم نبود که چه بلایی داره سر خاتون میاد خوب چه می دونم بچگی دیگه ؛اما اینم می دونستم که عزت به حرف من گوش نمیده …ولی خوب چون حاجی گفته بود باید انجامش می دادم... برگشتم همه داشتن شام می خوردن هیچ کس حرف نمی زد خاتون کنار فخری نشسته بود رو کردم به عزت و گفتم :حاجی میگه……عزت یه چشمک به من زد و گفت: بگو چشم ….من حساب کار دستم اومد و عزت هم فهمید که پیغامش چیه اما خاتون که همیشه از این چشم چشم های ماها به حاجی بدش میومد گفت چی رو چشم ؟ اصلا نمی دونی چی گفته میگی چشم …شاید همونیه که ناراحتت کرده بگو حاجی ازت چی می خواد ؟ صبح اول وقت حاجی اومد تو ایوون و پیغوم داد که خاتون بیاد …انگار می دونست عزت بهش نگفته …خاتون خوابالو اومد و سلام کرد و با همون لحن تندش گفت :خدا به خیر کنه نوبت منه ؟ با این حرف حاجی کمی رفت تو هم و پرسید :ننه ات بهت گفته یا نه ؟ خاتون با ناراحتی گفت :چی رو بهم گفته ؟حاجی داشت از هم در میرفت ….تو همین مدت همه جمع شده بودن عزت پشت در وایساده بود و می لرزید منم زهرا رو بغلم کردم رفتم؛… مردا هم یکی یکی هراسون اومدن حاجی گفت :یک کلام به صد کلام باید شوهر کنی امشب میان خواستگاری …می دونستم به هوای عزت باشم امشب آبروم میره.خاتون چند قدم عقب رفت و با ناراحتی و صدای بلند گفت :شوهر ؟چی؟شوهر ؟مگه من نگفتم نمی خوام شوهر کنم آخه چیکار به کار من دارین ؟حاجی تو رو خدا دست از سر من ور دار این کور و کچل ها که شما پیدا می کننن من نمی خوام ..لحنش خیلی بد بود و همه می دونستن که دیگه فقط خدا باید به دادش برسه حرفش تموم نشده بود حاجی چنگ انداخت تو سر شو موهاشو گرفت و کشید و محکم کوبیدش روی زمین و طبق عادتش با مشت و لگد شروع کرد به زدن اون…. همه ریختن تا اونو از دست حاجی در بیارن عزت داد می زد صبر می کردی حاجی گفتم که حاضرش می کنم تو رو خدا نزنش خودم باهاش حرف می زنم حاجی دو تام زد تو سر عزت و بعد خاتونو گرفته بود و می کشید و این وسط خیلی ها از دست حاجی کتک خوردن تا تونستن خاتون رو از زیر پاش در بیارن … قیامتی بر پا شده بود همه بهم ریخته بودن تنها کسی که یک گوشه وایساده بود و از دور کتک خوردن دخترشو نیگا می کرد و جلو نیومد شوهر عزت بود، حالا می فهمیدم که چرا همیشه عزت به اون می گفت بی غیرت …. خاتون طفلک سیاه و کبود شده بود گریه می کرد و هر کاریش می کردن از روی زمین بلند نمیشد فحش می داد و می گفت شوهر نمی خوام خودمو می کشم نمی خوام جلادا ولم کنن ……. و مردا تنها کاری که کردن حاجی رو از خونه بردن بیرون …. عزت اومد خاتونو بلند کنه که با جیغ و هوار خاتون ترسید و ولش کرد اون بازم نعره می کشید که قبل از اینکه بابات منو بکشه خودمو می کشم…. حاجی وقتی می رفت برای عزت خط و گرو کشید که اگه امشب آبرو ریزی بشه می کشمش @hgjkkddch_3
1
5
#رویای_زندگی #قسمت 13 خیلی طول نکشید ما داشتيم سفره ی شام رو پهن می کردیم طبق معمول تو دوتا اتاق کنار هم ، که عزت برگشت با لب و لوچه ی آویزون …همه منتظر بودیم .. منیر ازش پرسید ؟چی گفت حاجی؟ عزت خودشو به دیوار چسبوند و آهسته روی زمین نشست …منیر و فخری دویدن و زیر بغلشو گرفت و هی می پرسیدم و اون در حالیکه سرش رو به این طرف و اون طرف می برد و گلوش خشک شده بود می گفت …بیچاره شدم …بد بخت شدم …یا فاطمه ی زهرا کمکم کن.حالا همه بی صبر بودن …فاطمه و چند تا از بچه ها غذا هارو میاوردن و می زاشتن تو سفره ولی همه به دهن عزت نیگا می کردن …که صدای شوهر عزت بلند شد که عزت خانم تشریف بیارین …. عزت با کمک فخری از جاش پاشد و زیر لب گفت :همه ی آتیشا از گور تو بلند میشه …و رفت نزدیک و با صدایی که همه شنیدن گفت:از بی عرضه گی شماس حالا برو حاجی رو پشيمون کن …شوهر عزت با حیا تر بود چون آهسته چیزی در گوش عزت گفت که جز و پرشو در اورد و اون شروع کرد به زدن خودش و گریه کردن از حرفاش کسی چیزی نفمید ….تف به گور بابات ….بیچاره شدیم بدبخت شدیم نه مگه میشه؟بالاخره آروم شد و من مجمعه ی شام حاجی رو بر داشتم بردم تو اتاقش…حاجی گفت :کو زهرا ؟ گفتم خوابیده می خواین بیارمش .. گفت :نه…ببینم عزت به خاتون گفت ؟پرسیدم چی رو حاجی ؟ برو بهش بگو همین امشب بهش بگه فردا میان خواستگاری آبرو ریزی نشه بهش بگو من قولشو دادم تموم شده رفته ،وقتی عزت می زاره دخترش لندهور بشه همینه دیگه روز به روز پر روتر میشه تو روی همه وامیسته؛من اینجام ولی از همه چی خبر دادم برو به عزت بگو حوصله ی حرف دیگه ای رو ندارم.مونده بودم چیکار کنم باورم نمی شد حاجی با من در مورد دخترش حرف بزنه اون داشت می گفت:ولی من تو عالم دیگه ای بودم از اینکه حاجی منو به حساب اورده و حرفشو به من می زد قند تو دلم آب می کردن و حواسم نبود که چه بلایی داره سر خاتون میاد خوب چه می دونم بچگی دیگه ؛اما اینم می دونستم که عزت به حرف من گوش نمیده …ولی خوب چون حاجی گفته بود باید انجامش می دادم... برگشتم همه داشتن شام می خوردن هیچ کس حرف نمی زد خاتون کنار فخری نشسته بود رو کردم به عزت و گفتم :حاجی میگه……عزت یه چشمک به من زد و گفت: بگو چشم ….من حساب کار دستم اومد و عزت هم فهمید که پیغامش چیه اما خاتون که همیشه از این چشم چشم های ماها به حاجی بدش میومد گفت چی رو چشم ؟ اصلا نمی دونی چی گفته میگی چشم …شاید همونیه که ناراحتت کرده بگو حاجی ازت چی می خواد ؟ صبح اول وقت حاجی اومد تو ایوون و پیغوم داد که خاتون بیاد …انگار می دونست عزت بهش نگفته …خاتون خوابالو اومد و سلام کرد و با همون لحن تندش گفت :خدا به خیر کنه نوبت منه ؟ با این حرف حاجی کمی رفت تو هم و پرسید :ننه ات بهت گفته یا نه ؟ خاتون با ناراحتی گفت :چی رو بهم گفته ؟حاجی داشت از هم در میرفت ….تو همین مدت همه جمع شده بودن عزت پشت در وایساده بود و می لرزید منم زهرا رو بغلم کردم رفتم؛… مردا هم یکی یکی هراسون اومدن حاجی گفت :یک کلام به صد کلام باید شوهر کنی امشب میان خواستگاری …می دونستم به هوای عزت باشم امشب آبروم میره.خاتون چند قدم عقب رفت و با ناراحتی و صدای بلند گفت :شوهر ؟چی؟شوهر ؟مگه من نگفتم نمی خوام شوهر کنم آخه چیکار به کار من دارین ؟حاجی تو رو خدا دست از سر من ور دار این کور و کچل ها که شما پیدا می کننن من نمی خوام ..لحنش خیلی بد بود و همه می دونستن که دیگه فقط خدا باید به دادش برسه حرفش تموم نشده بود حاجی چنگ انداخت تو سر شو موهاشو گرفت و کشید و محکم کوبیدش روی زمین و طبق عادتش با مشت و لگد شروع کرد به زدن اون…. همه ریختن تا اونو از دست حاجی در بیارن عزت داد می زد صبر می کردی حاجی گفتم که حاضرش می کنم تو رو خدا نزنش خودم باهاش حرف می زنم حاجی دو تام زد تو سر عزت و بعد خاتونو گرفته بود و می کشید و این وسط خیلی ها از دست حاجی کتک خوردن تا تونستن خاتون رو از زیر پاش در بیارن … قیامتی بر پا شده بود همه بهم ریخته بودن تنها کسی که یک گوشه وایساده بود و از دور کتک خوردن دخترشو نیگا می کرد و جلو نیومد شوهر عزت بود، حالا می فهمیدم که چرا همیشه عزت به اون می گفت بی غیرت …. خاتون طفلک سیاه و کبود شده بود گریه می کرد و هر کاریش می کردن از روی زمین بلند نمیشد فحش می داد و می گفت شوهر نمی خوام خودمو می کشم نمی خوام جلادا ولم کنن ……. و مردا تنها کاری که کردن حاجی رو از خونه بردن بیرون …. عزت اومد خاتونو بلند کنه که با جیغ و هوار خاتون ترسید و ولش کرد اون بازم نعره می کشید که قبل از اینکه بابات منو بکشه خودمو می کشم…. حاجی وقتی می رفت برای عزت خط و گرو کشید که اگه امشب آبرو ریزی بشه می کشمش @hgjkkddch_3
5
6
#رویای_زندگی #قسمت 12 @hgjkkddch_3 …بی اختیار فریاد زدم وای دارم میمیرم مادر کمکم کن دارم میمیرم …این درد بی موقع برام خیلی غریب بود .نمی دونستم چیه خیلی بی تابی می کردم.از اقبال من گلین خانم هم اونجا بود و فورا اوضاع رو تو دستش گرفت و طبق عادتش شروع کرد به دستور دادن و منو برد به اتاقم و توی رختواب خوابوند .. اون موقع ها هر کس دستش به دهنش میرسید ختم انعام رواز صبح می گرفت .ظهر نهار می خوردن و پذیرایی می شدن و بعد از ظهر هم یک عاشورا می خوندن و می رفتند …حالا دعا بهم خورده بود و همه اومده بودن توی حیاط ولی هیچکس جایی نمی رفت چون نهار دعوت داشت .حالا حالیم شد که می خواد چه اتفاقی بیفته بیشتر ترسیدم و خیلی دلم برای خودم می سوخت از کسی که ازش متنفر بودم بچه ای میومد که مال اون بود و تازه احساس می کردم این بچه رو نمی خوام .راستش خیلی بد بود بیشتر از دردی که می کشیدم از خودم بدم میومد دلم می خواست بمیرم و اون بچه به دنیا نیاد خانم (قران خون) اومد بلای سرم و گفت خدا کمکت کنه دخترم الان دعات مستجاب میشه هر دعایی بکنی …منم التماس دعا دارم. خواستم دعا کنم بمیرم و از این زندگی راحت بشم ولی خیلی زود با خودم گفتم چرا من بمیرم الهی حاجی بمیره که من از دستش راحت شم ….و تنها دعایی که کردم همین بود . خیلی سخت و با درد زیاد دختری به دنیا اوردم سفید و کوچولو و ظریف ..اینا اون چیزایی بود که دور وری ها می گفتن من که چشممو بسته بودم و دلم نمی خواست باز کنم.دلم نمی خواست بچه داشته باشم بی حال رمق سرمو به متکا فرو می کردم و اشک هام میریخت …. خبر بدنیا اومدن بچه دوباره مهمون ها رو از سرسرا کشید بیرون عزت برای حفظ آبروش هر کاری از دستش بر میومد کرد تا کسی پشت سرش لوقز نخونه همین طور که اون مجبور شده بود تمام روز رو برای منو سلامتی بچه ی ام دعا کنه …و حالا مشتلق بده. اون روز عزت کلی پول خرج کرد تا به چشم بقیه زنی خیر خواه و انسان به نظر بیاد …موفق هم شد چون همه تحسینش می کردن ولی خدا می دونه پشت سرش چی می گفتن… چیزی که اون هیچوقت فکر نمی کرد برای زاییدن من اینقدر توی خونه برو و بیا باشه بقیه هم همینطور به جز شوکت و خاتون که از ته دل خوشحال بودن. موقع نهار شد و همه رفتن …گلین و شوکت بچه رو آماده کرده بودن .. کمی بعد اونو اوردن که بدن بغلم …گفتم نه نمی خوام دوست ندارم … شوکت لبشو گاز گرفت و گفت :خدا مرگم بده چه کاریه دوست ندارم یعنی چی ؟ باید بغلش کنی که مهرش به دلت بشینه و شیرت بیاد …پستون که نداری بچه گشنه می مونه …از خدا بترس و گر نه قهرش میاد …بگیرش به خدا عین ماه می مونه ..پاشو یه کم بشین تا بزارم تو بغلت.من از اتفاقاتی که بعد از زاییدن می افتاد بی خبر بودم فکر می کردم اون خونی که از من میره یک جور مریضیه و من ایراد پیدا کردم با گریه پرسیدم ؟من دارم میمیرم ؟شوکت خندید و گفت چرا بمیری؟اشاره کردم داره خون ازم میره … با گلین قاه قاه خندیدن و منو خاطر جمع کردن که همه همین طورن … کمی نیم خیز شدم و اونا بچه رو گذاشتن تو بغلم …نگاهش کردم خیلی خوشگل بود …دست کوچیکشو گرفتم تو دستم وبه صورتش خیره شدم. احساس مادری تمام وجودمو گرفت دوستش داشتم به همون زودی خیلی دوستش داشتم موجود کوچیک و ظریف …تنها چیزی که توی این دنیا مال خود ،خود من بود ..بعد اونو روی سینام گذاشتم بوسیدم و اون کوچولو شد تنها دلخوشی من…حاجی خیلی خوشحال بود و به بالینم اومد و شش تا الگو بهم داد و گفت دیگه اینو دستت کن و توی گوش بچه اذان گفت و اسمشو زهرا گذاشت. هنوز هفتمم تموم نشده بود که عزت دوباره شروع کرد به آزار دادن من دوباره برگشته بود به روزای اول انگار میخواست ازم انتقام بگیره فحش می داد و بهانه می گرفت و شایدم اگر از حاجی نمی ترسید منو می زد دیگه به هیچ وجه نمی تونستم راضیش کنم.از یک طرف کار خونه و از طرف دیگه بچه ای که هیچ کس اجازه نداشت بهش دست بزنه……بچه ام یه وقتها اونقدر گریه می کرد که صداش می گرفت ولی تا کارم تموم نمی شد عزت اجازه نمی داد برم پیشش از دور صداشو می شنیدم و پا به پاش گریه می کردم …عزت می دید ولی مثل اینکه دلش خنک می شد بروی خودش نمی اورد ، گاهی خاتون می رفت و زهرا رو آروم می کرد و عزت برای اینکه از پس اون بر نمی اومد لا سیبلی در می کرد.یک شب حاجی به محض اینکه رسید با صدای بلند عزت رو صدا کرد لحنش طوری بود که همه متوجه شدن مطلب مهمی پیش اومده ، تازه همه ی کارای حاجی رو من می کردم و مدتها بود که او هیچ کس رو به اتاقش راه نداده بود …خوب کسی هم رغبت رفتن پیش اونو نداشت همه فقط به فقط پولشو می خواستن و بس ..عزت با ترس و دلهره بلند شد و گفت :باز معلوم نیس اون مرتیکه چه غلطی کرده که حاجی منو خواسته خدا به خیر بگذرونه ….و رفت ….
5
7
#رویای_زندگی قسمت ۱۱ @hgjkkddch_3 رفتم پشت یک پرده و قایم شدم و به تماشا وایسادم تا اینکه بالاخره همه جمع شدن صدای خنده و شوخی زن ها ولوله ای بپا کرده بود. …بعد هم سه تا زن با دایره زنگی هاشون اومدن و به محض اینکه نشستن شروع به زدن کردن صدا که بلند شد بقیه ی کسانی که بیرون بودند با قر و قنبیله اومدن تو و بزن و برقصی راه افتاد که نگو و نپرس از پشت پرده نیگا می کردم هیچکس به حال خودش نبود حتی اونایی که نشسته بودن هم سر جاشون قر می دادن …راستش اونقدر قر دار می زدن که منم برای اولین بار قرم گرفت همون جا مشغول شدم ..هشت ماهه بودم وحمل این بچه برام خیلی سخت بود ولی اون زمون ..چه می دونم چه جوری بود که دلم می خواست برقصم …زن ها شعر های مخصوص اون زمون رو می زدن و با هم می خوندن و بقیه می رقصیدن تا اینکه (عزیز جان خنداش گرفت و نگاه شنگولی به من کرد ) شروع کردن به خوندن خاله رو رو یکی رفته بود وسط ادای زن آبستنو در می اورد و من اصلا خوشم نیومد مثل اینکه خودم بهتر می تونم با خودم گفتم :برم ؟برم؟نه ولش کن …نه بابا نرگس نباشم اگه به این دختره رقص رو نشون ندم…هر چی بادا باد دستهامو بالا کردم و شکمم رو جلو دادم همین طور که می رقصیدم رفتم وسط به هیچکی نیگا نمی کردم …لباسم مناسب نبود ولی شکمم کاملا با این رقص جور بود.من هی قر دادم و اطفار ریختم یک مرتبه دیدم همه جذب من شدن و دستها محکم تر بهم می خورد …بعضی ها از خنده ریسه می رفتن و بعضی ها با تحسین و آفرین دست می زدن . همین طور که قر و قنبیله می اومدم تعریف و تحسین اونا رو می دیدم پیاز داغشو زیادتر کردم و تونستم حسابی مجلس رو گرم کنم در این وسط چشمم افتاد به عزت اخماش تو هم بود و خون خونشو می خورد … اهمیتی ندادم موهای بلند و لخت و روشنی داشتم که تو حین رقص بازش کردم و ریختم دورم …(اینجا عزیز جان نتونست جلوی خنده اش را بگیرد با صدای بلند خندید ) یک مرتبه دستها محکمتر شد و همه با شادی هورا می کشیدن و منو تشویق می کردن ، این بار چشمم که به عزت افتاد اخمهایش باز شده بود و او هم می خندید و دست می زد باز آب روغشو زیاد کردم و تا تونستم قر و اطوار اومدم …و این اولین باری بود که من می رقصیدم. به محض اینکه رقص تموم شد عزت از جاش بلند شد ولی صدای دست زدن های مهمونا و اینکه می خوان من دوباره برقصم همه جا رو پر کرده بود … عزت به من اشاره کرد به طرف بیرون …شوكت هم از ترس اینکه یه وقت عزت منو اذیت نکنه دنبال ما اومد …ولی این طور نشد او فقط یک تشر به من زد که ور پریده کار خودتو کردی ؟باشه حسابمون برا بعد حالا برو تو اتاقت و تا من نگفتم در نیا.چند تا از اون زن ها اومدن بیرون و به عزت التماس می کردن اجازه بده من لباس بپوشم ویک رقص دیگه بکنم ولی اصرار فایده ای نداشت. عزت مشتشو جمع کرده بود و هی می زد تو پشتم و با حرص که کسی متوجه نشه می گفت:برو دیگه برو لعنتی …افت جون من شدی .صدای ساز و و بزن و برقص به گوشم میرسید ولی دیگه اجازه نداشتم بیرون برم ولی راضی بودم چون به قول عزت کاره خودمو کرده بودم .من دوست نداشتم مثل بقیه باشم …مثل اینکه دلم می خواست سری تو سرا در بیارم .نمی دونم چطوری شد که دفعه دیگه که عید بود عزت خودش بهم لباس داد و ازم خواست که تو مجلس باشم و برقصم البته این مال بعد از زایمانمه…و من شدم یک پای محکم مهمونی های عزت که همه مشتاق دیدن رقص من بودن. حالا دیگه سوگلی حاجی بودم برایم طلا می خرید و گاهی بهم پول می داد و به هر مناسبتی یک سکه رو می گرفتم . و این ظاهر قضیه بود زجری که من از دیدن حاجی و هر بار به بستر رفتش می کشیدم به تموم طلا های دنیا نمی ارزید و هر بار که چیزی به من می داد تو دلم می گفتم تو سرت بخوره کثافت.ولی طلا هارو قایم می کردم و حتی یک دینار از پولا مو خرج نمی کردم.روزی بیست بار بهش سر می زدم هر وقت کسی میومد خونه ی ما هر نیم ساعت یک بار اونا رو وارسی می کردم . جاش امن بود ولی تازه گی ها سنگین شده بود و حالا ترس از دست دادنه اونا منو بد جوری می ترسوند .. به حاجی گفتم و اونم به عزت دستور داد منم توی کلاس قران شرکت کنم …اون موقع یکی از آرزوهام بود خیلی زود همه فهمیدن که استعدادم تو یادگیری قران از همه ی اونا بیشتره شاید هم دلیلش محرومیتی بود که نزدیک دو سال پشت در اتاق وایسادم و از بیرون با حسرت به اونا نیگا کردم بود خانم مرتب می گفت با اینکه تازه شروع کرده از شما ها داره جلو میفته‌.یک روز توی خونه ی ما ختم انعام بود عده ی زیادی جمع شده بودن و عزت و بقیه دور تا دور نشسته بودن و قران می خوندن .خلقم تنگ بود دلم بد جوری گرفته بود منم رفتم کنار خاتون و نزدیک در نشستم.هنوز کمی از سوره رو نخونده بودن که درد شدیدی تموم وجودمو گرفت.
8
8
sticker.webp
10
9
تو مُرغا هم بی شوهری بیداد میکنه😂🤣 @hgjkkddch_3
تو مُرغا هم بی شوهری بیداد میکنه😂🤣 @hgjkkddch_3
10
10
فردا معین 😔😔😔😔 ═══‌‌‌‌♥️ℒℴνℯ♥️═══       @hgjkkddch_3     ‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌
10
11
​​فردا — معین😔😔😔😔 ‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌ ╲\╭┓ ╭🌺╯ ┗╯\. @hgjkkddch_3
​​فردا — معین😔😔😔😔          ‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌ ╲\╭┓ ╭🌺╯  ┗╯\. @hgjkkddch_3
9
12
به کی اعتماد کنیم آقای پزشکـیان ‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌ ╲\╭┓ ╭🌺╯ ┗╯\. @hgjkkddch_3
به کی اعتماد کنیم آقای پزشکـیان         ‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌ ╲\╭┓ ╭🌺╯  ┗╯\. @hgjkkddch_3
9
13
​​به تو یکی بد نکردم ═══‌‌‌‌♥️ℒℴνℯ♥️═══         @hgjkkddch_3   ‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌
9
14
​​به تو یکی بد نکردم ‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌ ╲\╭┓ ╭🌺╯ ┗╯\. @hgjkkddch_3
​​به تو یکی بد نکردم   ‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌ ╲\╭┓ ╭🌺╯  ┗╯\. @hgjkkddch_3
10
15
یامان سویخدیع😕😕
11
16
No text...
20
17
یامان دارخمشام🥺🥺🥺
20
18
نجه.....😕😕🥺🥺
1
19
سن آغلاما....نه اولور💔👌👌 🍃🌹🍃❤️❤️💔💔🥀 @hgjkkddch_3
19
20
تورال صدالی...ندی دردین💔 🍃🌹🍃❤️❤️💔💔🥀 @hgjkkddch_3
19