489
Subscribers
+124 hours
-47 days
-230 days
Posts Archive
من در مقابل دهانهایی که حقیقت را فریاد میزدند گوشهای کری داشتم، فقط برای اینکه خود را به دروغِ چشمهای تو بسپرم، که دروغِ کوچک تو را باور کنم.
@MimBe_Notes
تا حالا شده توی چشمهای خودت زل بزنی و بخواهی آن نقش بازی کردنهای هر روزهات را روی خودت بالا بیاوری؟
@MimBe_Notes
مدتیست که روحم به دو نیمه قسمت شدهاست؛ نیمی که میبیند و نیمهی دیگر، تلاش میکند دیدههای دیگری را فراموش کند. قسمتی از وجودم میخواهد زندگی کند، اما قسمت دیگر مدتهاست مرده و بوی تعفنش، توانِ زندگی را از دیگری سلب کرده است. قلبم زمینیست که در اعماقِ خود، زندگی را پنهان کرده است، اما ریشههای هیچ دوست داشتنی به آن زندگی نمیرسد. بهتر است بگویم که بذرِ هر دوست داشتن پیش از ریشه دواندن، خشک میشود و میمیرد.
حالا تو بگو؛ میان این ستیزِ خاموش، چگونه میتوان زندگی کرد؟
@MimBe_Notes
گفته بود چشمهای من برایش بهمنزلهی کتابی است که سطر به سطرش را همیشه در خاطر دارد. او فراموش کرده بود که بخشِ قابلِ توجهی از قصهها، آن سوی واژهها در جریان است؛ بخشی که هرگز قرار نیست خوانده شود.
@MimBe_Notes
[یادداشت آبان]
امروز را میان کتابها گذراندم. کارهایی را انجام دادم که هیچوقت دوست نداشتم انجام بدهم. اگر میپرسی چرا، باید بگویم که میخواستم چیزهایی را به خودم ثابت کنم.
بخشی از روز _ طبق روال همیشه _ به فکر کردن گذشت. حالا میخواهم از چیزهایی بنویسم که امروز ذهنم را تصرف کردند.
به کلمات فکر کردم. کلماتی که کنار هم جان میگیرند. به جملههایی که امروز شنیدم فکر کردم. کاف گفت که کنارِ من میتواند خودش باشد. دال بارها گفت دوستم دارد و من بارها به صدایش گوش دادم. شین برای بار دوم گفت بدون من جایی نمیرود و من دلگرم شدم. عین به من گفت که سردرگمیام طبیعی است، جملهای که به شنیدنش نیاز داشتم. جیم خاطرهای از من به یاد داشت که مدتها بود به آن فکر نکرده بودم. با ف از خیلی چیزها صحبت کردیم، گذشته و حال را به هم وصل کردیم و سعی کردیم به آینده فکر نکنیم. من به تمامِ این واژههای پیوسته به هم، فکر کردم.
امروز حتی فکرِ اینکه کتابفروشیِ محبوبم، میخواهد فردی آشنا به کتابها را استخدام کند، از ذهنم گذر کرد. من میتوانستم آن فرد باشم، اما شرایط اینبار هم مرا به سمت و سوی دیگری میبرد. برای همین رشتهی این فکر را همان لحظه بریدم.
امروز حتی به آقای نون هم فکر کردم. گفته بود مطالعهی آثار ویلیام فاکنر را با گل سرخی برای امیلی شروع کن. اما من میخواهم گور به گور را بخوانم، و اگر به احتمالِ قریب به یقین متوجه نشدم، چندبار بخوانم. نمیدانم چرا میخواهم چنین کاری کنم، شاید از تاثیراتِ امروز باشد.
امروز چه روزیست؟
قرار بود پررنگتر باشد. قرار بود تا کتابفروشی محبوبم قدم بزنم، کتابی جدید به خودم هدیه بدهم، برخلاف توصیهی پزشک قهوهای بخورم و تپشهای قلبم را شدت ببخشم. اما هیچکدام از این کارها را انجام ندادم. هنوز نمیدانم چرا.
شاید اکثر آدمها میخواهند در چنین روزی، فرد دیگری باشند. من مدتهاست نمیخواهم فرد دیگری باشم. خودم را میخواهم، اما با رنگی دیگر، با تناقضهای کمتر. خودم، با قلبی که هنوز شعلهی امید روشنش میکند. خودی که هنوز نمیداند چگونه باید زندگی کند، اما میخواهد امتحانش کند، درست از روز تولدش.
میم_ب متولد. :)
بیست و سوم آبان.
هیچکس نخواهد فهمید پشت دیواری که از واژهها ساختهام، چه چیزی را پنهان میکنم. این تنهاترم میکند.
@MimBe_Notes
تمام روز، خودم را سرگرم میکنم؛ سرگرمِ درس، کتابها و نوشتن. اهمیت چندانی ندارد که به چه کاری میپردازم، مهم این است که در برابرِ سیلِ افکارم، پناهی دارم. نمیتوان انکار کرد که در نهایت، همهی ما به خودمان بازمیگردیم. وقتی جهان ساکن و خاموش میشود، وقتی که آسمان و زمین سیاهپوش میشوند، هرجا و در هر حالی که باشم، خودم را در کالبدم حس میکنم. آن زمان نه قلم هست، نه کتاب، و نه حتی تاب و توانی برای فرار. تمامِ روز را برای دور شدن از خود دویدهام و آنلحظه، جانی نمانده تا مقاومت کنم، پس تسلیم افکارم میشوم. دیوارِ تنهاییام آنقدر بلند نیست که حریفِ افکارم شود. ترس، تکیهزده بر دیوار، فاتحانه من را نگاه میکند. تناقضها تکههای روحم را به هر سو میکشند. گره افکارم کورتر از همیشه میشود. در چنین لحظاتی برای لمسِ دستی آشنا، دستهایم را در هوا تاب میدهم، به امیدِ گرفتنِ دستی که گرهها را باز کند، ترس را دور کند و تکههای روحم را بارِ دیگر کنار هم بچیند. از امید گفتم؛ در این جنگِ نابرابر، به امید هم فکر میکنم. امیدم را جایی بین کشمکش تناقضها، یا میانِ گرههای افکارم گم کردهام. شاید شبی از شبهای پیشِ رو، خودم را نیز گم کنم. امید را هرجا که جستوجو کردم، پیدا نکردم. خودم را کجا میتوانم پیدا کنم؟
شوپنهاور میگوید به اتفاقی که رخ دادنش تنها یک احتمال است، فکر نکن. شوپنهاور را دوست دارم، پس به او گوش میدهم. البته اهمیتی هم ندارد، چون شبها خواهند گذشت، روزها هم. اکنون تنها چیزی که برایم اهمیت دارد، امید است. باید امیدم را پیدا کنم، پیش از آنکه گم بشوم.
@MimBe_Notes
چند روزیست از زخمی که برایم به جا گذاشتی، دردی حس نمیکنم. این خود دردِ تازهای است؛ اینکه تنها یادگارت را هم از دست دادهام.
گلایهای ندارم، فقط از دست دادنهای متعدد، من را خسته و بیصبر کرده است. بعید نیست که چند روزِ دیگر از اولین فردی که پیش چشمم ببینم، بخواهم چاقویی را در قلبم فرو کند. درست روی زخمِ یادگارت؛ تا جوشش خون را بارِ دیگر حس کنم، تا یکبارِ دیگر مرگ در اطرافم پرسه بزند، اما مثل تو رهایم کند و شوربختانه زنده بمانم.
@MimBe_Notes
یادِ تو، وزنهایست که هرشب به پایم میبندم تا کمی بیشتر در نبودت غرق شوم.
@MimBe_Notes
هربار که به روزهای بدونِ تو میاندیشم، چیزی درونم میشکند. بهگمانم استخوانهایم از بارِ رنجی که به آنها تحمیل کردهام، خرد خواهند شد. اما زندگی با استخوانهایی خرد شده، از دوست داشته نشدن از جانبِ تو، آسانتر است.
@MimBe_Notes
تمامِ آنچه برای زنده ماندن میخواستم را ربودی و از من خواستی که زندگی کنم. عزیزدلم، من میخواهم زندگی کنم، اما وقتی به آنچه برایم بهجا مانده است مینگرم، حتی مرگ نیز واقعهی غریبی بهچشم میآید.
- من فکر میکنم سرچشمهی اندوه عمیق خود را یافتهام. آنچه باید از یاد ببرم را بیوقفه به یاد میآورم و آنچه باید همیشه در خاطرم داشته باشم را از یاد میبرم. -
نور تاریکترم میکند، ازدحام تنهاترم میکند و سرما تنم را میسوزاند. هر حسی، بیحسی به همراه دارد و هر عشقی، بیزارم میکند. دستهایی که به سویم دراز میشوند را پس میزنم و به سوی دستی میروم که مشت شده است؛ تا همراهش نشوم.
قلبم، خون را به درون خود میکشد، ریههایم هوا را پس نمیدهند و چشمهایم میل به باز شدن ندارند. شب که میشود، آتش از قلبم زبانه میکشد و خون در رگهایم منجمد میشود. شب که میشود، به دنبالِ نور چشمهایم را میبندم، نوری که تاریکترم میکند.
لحظاتی که کنارِ منی و نگاهم میکنی، رنجها در ژرفترین حفرهی قلبم تهنشین میشوند و آنهمه تکاپوی دنیایم یکباره به سکون بدل میشود. دستی نامرئی، غبار غم را از مردمکهایم میزداید. نگاهم که میکنی، پوست میاندازم، بار دیگر متولد میشوم. بی تو اما احساسِ مجسمهای نیمهکاره را دارم که آفریدگارش، سالهاست که از دنیا رفته است. اما نگاهِ تو از نو میآفریند مرا، کاملم میکند، تمام میکند.
پس نگاهم کن، تا تمام شوم.
زندگیام روی شیب ملایمی به سمتِ هیچ حرکت میکند. آدمها ساکناند، این منم که عبور میکنم. لحظاتی که قرار بود نامِ خاطره را بر دوش بکشند، به اندوهِ عبور آغشتهاند. آنچه ذرات روحم میطلبند، تمام شدن است؛ تمام شدنِ این شیبِ ملایمِ شکنجهگر، که حسرتهای قد و نیم قد را روانهی قلبم کرده است. میگویی تمام نمیشود؟ به آفرینندهی این شکنجه بگو که شیب را بیشتر کند، تا نود درجه، تا سقوطِ محض. میخواهم آخرین خاطرهام نه عبور، بلکه سقوط باشد.
