489
Subscribers
+124 hours
-47 days
-230 days
Posts Archive
هربار که به روزهای بدونِ تو میاندیشم، چیزی درونم میشکند. بهگمانم استخوانهایم از بارِ رنجی که به آنها تحمیل کردهام، خرد خواهند شد. اما زندگی با استخوانهایی خرد شده، از دوست داشته نشدن از جانبِ تو، آسانتر است.
@MimBe_Notes
گفتی "دوستت ندارم" و من هنوز نمیدانم که این آغاز قصه بود، یا پایان آن.
@MimBe_Notes
از من خواسته بودی که همواره خود را دوست بدارم، اما مرا ببخش که این روزها نمیتوانم ویرانهای که بر جای گذاشتهای را دوست بدارم.
@MimBe_Notes
عمرِ من، بی تو تمام خاطراتمان را به دوش کشیدم و گوشهای پنهان کردم. اگر میپرسی چرا، باید بگویم که از مرور هر روزهی خاطرات، خستهام. بدون تو، هرکاری خستگی در پی دارد، حتی این دم و بازدمهای تکراری.
خاطراتت را گوشهای پنهان کردم، تا تنها برای من بمانند. میترسم اینبار نه برای ماندن کنارِ من، بلکه برای پسگرفتنشان به دیدارم بیایی. اشتباه نکن عزیزترینم! تو بیرحم نیستی، این منم که دیگر توانی برای از دست دادن ندارم.
زمانی فکر میکردم اگر دستهایت را محکمتر بگیرم، از اینجا نمیروی. گمان میکردم که داشتنِ قلبم، روح و تمام احساسم، میتواند تورا پایبندِ این عشق کند. اما تو پیش از تمام اینها رفته بودی. تو رفته بودی و برای ما دیر شده بود.
رفتنت، رفتنِ روحم بود، فروپاشیِ هستیام بود.. از خود میپرسم که اگر میدانستی چه بر سرم میآید، باز هم رهایم میکردی؟ امیدِ من! تو هیچگاه اینهمه دلسنگ نبودی. تو نتوانستی با دلم مهربان باشی، اما من امیدوارم ماندگارترین مهربانیها سرنوشت تو باشد ، چرا که سزاوار زیباترین احساسات هستی.
هربار حس میکردم که میخواهی تنهایم بگذاری، ترکهای شیشهی عمرم عمیقتر میشدند. حالا که شیشه شکسته است به چگونگیِ فروپاشیِ یک انسان نگاه کن.
@MimBe_Notes
انتظار برای رسیدنِ اتوبوس، به خودیِخود کلافهکننده بود و گرمای مردادماه، تحملش را دشوارتر میکرد.
چند قدم جلوتر از من، زنی روی زمین نشسته و مشغول مرتبکردنِ پارچهی روبهرویش بود. مردم در رفت و آمد بودند و توجه چندانی به زن و حرفهایش نداشتند.. ظرف خالی شیرخشک را تکان میداد و میگفت : بچهام دو روز است که فقط آبقند خورده.. گرسنهست، نمیدانم چطور آرامش کنم.. برای رضای خدا کمک کنید.
به آنچه میفروخت نگاه کردم؛ بستههای کوچک و بزرگ زیره، که به قولِ خودش زیرهی کرمان بود و عطرِ آن، گواهِ حرفهایش بود. کنار آنها، چاقوهایی با اندازههای مختلف چیده بود.
به چهره آفتابسوختهاش نگاه کردم، به اندک تارهای سفید میان سیاهی موهایش، خطوط روی پیشانیاش و چشمهایی که اندوه را فریاد میزدند.
خانمی روبهرویش ایستاد و پرسید : چاقوها را چند میفروشی؟ گفت : هر کدام را هفتاد تومان. برای خردکردنِ گوشت خیلی به درد میخورد. از بردنشان پشیمان نمیشوی.. و چاقو را از نزدیک نشانش داد. لبخند تلخی روی لبهای آن خانم نقش بست و گفت : عزیزجان، گوشتمان کجا بود که برای بریدنش چاقو بخریم؟ رو برگرداند و آرام آرام دور شد. زن صدایش را بلند کرد : راضی شوی پنجاه تومان هم میدهم.. اما او دیگر برنگشت.
جلوتر رفتم و روی صندلیای که کنارش بود، نشستم. آن لحظه اهمیتی نداشت که در خانه زیره داریم یا نه...
بستههای زیره را توی کیفم گذاشتم و به این فکر کردم که تا به خانه برسم، تمام کیفم بوی زیره میگیرد. به ساعتم نگاه کردم، انگار اتوبوس قصدِ آمدن نداشت.
چند نفر دیگر هم برای خرید از او ایستادند و بعضیشان، باعث لبخندش شدند. لحظاتی بعد متوجه شدم در حال جمع کردن وسایلش است.
ناگهان به سمت من برگشت و گفت : دختر جان! الهی سپیدبخت شوی. از زمانی که کنارم نشستی، انگار خدا نگاهم کرد. خیلی خوش قدمی!
لبخندی زد و رفت. با نگاهم دنبالش کردم. وارد داروخانهای شد و دقایقی پس از آن، در حالی که سعی میکرد بستهی شیرخشک را بین دیگر وسایلش قرار دهد، از آنجا دور شد.
اتوبوس به ایستگاه رسید.
زن لبخند میزد. من لبخند میزدم.
زندگی هنوز جریان داشت..
@MimBe_Notes
گاهی در زندگی، آنچه از دست میرود قابل جبران نیست.. مانند زهری که به جانمان ریخته میشود و هنوز نمیدانم که شیرینی کدام اتفاق، قرار است آن را محو کند.
به "آن رفتگان بیبازگشت" میاندیشم.. آنها که امید بودهاند، امید داشتهاند، اما مرگ برای بردنِ تمام داشتههایشان آمده بود. به کسانی که به سوگ نشستهاند فکر میکنم و از خود میپرسم : آیا هرگز فراموش خواهیم کرد که چه بر ما گذشته است؟
زخمهایی که پیدرپی بر پیکرمان مینشینند در حالی که از درد زخمِ پیشین به خود میپیچیم، مرا به این فکر وا میدارد که خدا، خیلی وقت است که از اینجا رفتهست. مگر نگفته بود که "مرا بخوانید تا شما را فرابخوانم."؟! آیا فریادهایمان به اندازه کافی رسا نبوده، یا سرنوشت ما شنیده نشدن فریادهایمان است؟
به این فکر میکنم که همهچیز تمام میشود و دوباره صدایی در سرم میپیچد : اما به چه قیمتی؟ و من هنوز نمیدانم. باید در انتظار تمام شدن باشیم، درحالی که خیلی وقت است تمام شدهایم.
بله، ما تمام میشویم و آنچه از ما باقی میماند ارواحِ زنگار گرفته در غم، چشمبهراهِ نورِ امید است. نوشتن از امید دشوار است وقتی تا چشم کار میکند تاریکیست و تاریکی.
اما همه ما در انتظاریم.. در انتظار روشنایی.
_به امید پایان تاریکیها_
از من پرسید : داستانِ تو چیست؟
تا آنلحظه، به زندگیام به چشمِ یک داستان نگاه نکرده بودم. باید میگفتم که من مدت زمان زیادیست که قلمم را گم کردهام.. خیلی وقت است که نمینویسم، تنها خوانندهای در انتظار پایانم.
سوالش را برای خودم تکرار میکنم؛ داستانِ زندگیِ من چیست؟
در داستانی که من مینوشتم، زندگی وجود داشت.. با همان تعریف همیشگیاش. اما حالا، تنها چیزی که وجود دارد، جنگ است.. اما باید بدانی، بین کسی که برای به دست آوردن میجنگد و کسی که تنها برای از دست ندادن میجنگد، تفاوت بسیار است. آنچه من میخواستم، بخشیدن آنچه بود که داشتم، اما حالا چنان تهی هستم که حتی اگر به سرچشمه تمام امیدها متصل باشم، هیچگاه قلبی امیدوار نخواهم داشت. برای من چیزی باقی نمانده تا به دنیا ببخشم، و حال آنچه که زمانی آرزویم بود، خود چهرهای دیگر از رنج است.
من عشق را، شور زندگی را.. تمام چیزی که برای ادامهدادن نیاز داشتم را از دست دادم. اما داستان تمام نمیشود، تا من تمام نشدهام.
کاش قلم در دستهای من بود تا به این خطوطِ سیاهِ سردرگم، پایان میدادم.. اما نباید فراموش کنم؛ من تنها خوانندهای در انتظار پایانم.
@MimBe_Notes
نمیتوانم به یاد بیاورم که چگونه بودهام. گذشته همچون تکههای شکسته آینهایست که از نشان دادن تصویر من عاجز است. شاید دچار وهم و خیال شده ام، شاید این منم که شکستهام و بازگشت به گذشته، برایم محال است.
از چه باید گلایه کرد؟ ذهنِ ناتوان از یادآوری، یا تکههای شکستهی وجودی که هیچگاه شبیه قبل نمیشود؟ یا شاید ضربههایی که انتظار نمیرفت وجودم را نشانه بگیرند..
نمیدانم. در دادگاه ذهن من، شاکی و متهم یک نفر است و من ناتوان از حکم کردن بین دو نیمهی خود هستم.. نیمهی گناهکار و نیمهای که ستم دیدهست.
درونم غوغاست. غوغایی که گمان میکنم تنها مرگ میتواند به آن پایان ببخشد.
در آستانهی پریدنم، نمیخواهی دستم را بگیری؟
به چشمهایم نگاه کن، من همانم که زمانی دوستش داشتی.
نمیخواهی نگاهم کنی؟ اشکالی ندارد. پس بگذار قبل از پریدن و تمام شدن، خوب نگاهت کنم.
دلم برایت تنگ میشود، اما باید بروم. دلتنگی دلیل خوبی برای ماندن نیست. تنها دلیل تو هستی، همیشه بودی.. دلیلِ ماندن، دلیلِ رفتن. در ذات خود متناقضترینها را داشتی و من پیرو این تناقضها.
دلم میخواهد در آغوشت بگیرم، اما میدانم وقتی دست به سویت دراز کنم، محو میشوی. آنگاه میفهمم تو خیلی وقت است که تنهایم گذاشتهای. پس با حسرت آغوشت پرواز خواهم کرد.
گاهی فکر میکردم در آخرین لحظات زندگیام، چه حسی خواهم داشت؟ روزی گمان میکردم در آرامش سر به بالین خواهم گذاشت. اما حالا در پی مرگی خودخواسته، سنگفرش خیابانی که روزگاری شاهد قدمهایمان بود، نوازشگر تنم خواهد شد. باز هم تضاد بین گذشته و حال، باز هم تویی که باعث و بانی این تضاد هستی.
دلم برایت تنگ شده است. یکبار گفتم، نه؟ کاش با بیان دلتنگی، ذرهای از حجمش کاسته میشد تا بتوانم نفس بکشم. دلم میخواست اینجا باشی تا یکبار دیگر به تو بگویم، تو تمام چیزی بودی که روزی از خدا میخواستم. خدایی که شبیه حرفهایش نبود و زودتر از آنی که بفهمم، تورا از من گرفت. خدای مهربان مردم، تورا برد و به گریههای من، به دعا و التماس من توجهی نکرد. بعد از رفتنت، خدا هم از اینجا رفت.
حالا وقتِ رفتن من است. کافی بود تا اینجا باشی و با آن چشمهای درخشانت، نگاهم کنی.. آنگاه هر تصمیمی، پوچ میشد و..
اما تو اینجا نیستی و هر تلاشی برای ماندنم، انگیزهای برای رفتنم میشود. چشمهایم را میبندم، چشمهایت را میبینم. فرشتهی من! دستم را بگیر..
صدای فریاد مردم، چشمهای وحشتزده، بوی خون.. و لبخندی که بوی مرگ دارد..
پایان یک تراژدی.
