489
Subscribers
+124 hours
-47 days
-230 days
Posts Archive
از آینهها میگریزم، از هر چیزی که بتوانم انعکاس چشمهایم را در آن ببینم. مانند مجرمی ناتوان از تماشای فاجعهای که به بار آورده، من هم نمیتوانم به آن خلا تاریک و کدر نگاه کنم و به یاد نیاورم که چه بر سر خود آوردهام.
میگفت عجز حقیقی آن است که آدمیزاد از شناخت و احاطه بر روح خود ناتوان باشد. او میگفت و نمیدانست برای روحی که هر زخمش را با زخمی دیگر پوشانده است، شناختِ خود به مراتب رنجی عمیقتر است.
اگر چه زخم میزنی، ولی تو را نوشتهاند
به روی صفحهی دلم، خطوط تازیانهها
نجمه زارع
آقای خ پیش از رفتن گفت: اگر روزی فرا رسید که خواستی به دیگری تکیه کنی، به یاد بیاور که آخرین بار چگونه سقوط کردی و مدتها ایستادن روی پاهایت را فراموش کردی. به یاد بیاور، تا روزگارت را با رنجهای تکراری تیره و تار نکنی.
از لمس قلبی که به او تعلق نداشت، زخمهایی عایدش شد که نمیدانست سزاوارشان است یا نه.
گفت: من به بیانتهاییِ زخمها و بهبود نیافتنشان خو گرفتهام و مدتهاست وجود خود را سزاوارِ دوست داشته شدن نمیدانم.
دیگری سرش را روی شانهی او گذاشت و زمزمه کرد: و من شبیه زخمهایت دوستت دارم؛ بیانتها و درمانناپذیر.
مثل همیشه؛ برای سوالات، انتقادات و پیشنهادات و مابقی ماجرا.
https://telegram.me/BiChatBot?start=sc-941897-LCMdVh9
چرا زندگی را به مرگ ترجیح میدادم؟ میدانم که انسانها گاهی دلیلشان را گم میکنند، اما آنچه موجب رنج من شده، این فکر است که شاید هرگز دلیلی نداشتهام.
من زخمم و ساطورم
سيلیام و گونهام
دست و پایم و چرخ شكنجهام،
و ظالمم و مظلومم.
من خونآشامِ قلب خويشتنم
يكی از آن مطرودان بزرگ،
محكومان به خندهی ابدی
كه ديگر نمیتوانند لبخند بزنند.
شارل بودلر
میانهی راهی ناآشنا به خود آمد. به خاطر نمیآورد به چه علت در آن راه قدم نهاده و دردناکتر آنکه نمیدانست چگونه و با کدام توان باید تا انتها دوام بیاورد.
Repost from N/a
«من انتقام جو و کینهای نیستم
اما حافظهام در مورد جراحات و تحقیرها
با وجود بزرگواریام بسیار قویست.»
| داستایفسکی |
در یادداشت خودکشیاش نوشته بود: من برای این جسم سرگردان مرگی را برگزیدم که روحم مدتها پیش تجربه کرده بود؛ سوختنِ تدریجی.
باید میپذیرفتم که دوست داشتن مرهم این زخم نیست و شاید اندکی دلآزارتر؛ باید باور میکردم که این زخم بدونِ مرهم است.
