en
Feedback
یادداشت‌های میم_ب

یادداشت‌های میم_ب

Open in Telegram
489
Subscribers
+124 hours
-47 days
-230 days
Posts Archive
اگر خدایی وجود دارد، به او بگویید که سنجشِ تاب و توانِ آدمیزاد با آن‌چه متعلق به او نخواهد شد، آزمون الهی نیست؛ شکنجه‌ی محض است.

با سر انگشتانش، رد اشک روی گونه‌ام را نوازش، و زمزمه کرد: به خودت می‌آیی و می‌بینی از گوشه‌ی چشمت، از زخمی کهنه که گمان می‌بردی بهبود یافته است، غم می‌جوشد.

ای ستاره، ای ستاره‌ی غریب! از بشر مگوی و از زمین‌ مپرس زیر نعره‌ی گلوله‌های آتشین از صفای گونه‌های آتشین مپرس زیر سیلی شکنجه‌های دردناک از زوال چهره‌های نازنین مپرس پیش چشم کودکان بی‌پناه از نگاه مادران شرمگین مپرس در جهنمی که از جهان جداست در جهنمی که پیش دیده‌ی خداست از لهیب کوره‌ها و کوه نعش‌ها از غریو زنده‌ها میان شعله‌ها بیش از این مپرس ای ستاره، ای ستاره‌ی غریب! ما اگر ز خاطر خدا نرفته‌ایم پس چرا به داد ما نمی‌رسد؟ ما صدای گریه‌‌مان به آسمان رسید از خدا چرا صدا نمی‌رسد؟ فریدون مشیری.

به قصدِ دور شدن از تو، گویی گام‌هایم بر هزاران خنجر فرود می‌آیند.

‏این همه تردیدِ من، ثمره‌ی یقینی است که به تو داشتم.

Maybe it's better this way, We'd hurt each other with the things we'd want to say. @MimBe_Notes

اندوخته‌ی صبرت نیز سرانجام به پایان می‌رسد و آن‌گاه دلیلی برای ماندن نخواهی داشت. [خطاب به آینه.]

سرم را روی سینه‌اش گذاشت و گفت: آن‌چه می‌شنوی تپش‌های قلب من نیست؛ آوای غم‌انگیز پرنده‌ی اسیری است که نمی‌تواند به آغوش تو پر بکشد.

سلام. اینستاگرام نه، اما توییتر بله. http://twitter.com/MimBeNotes

‌ ‌ ‌‌‌ ‌ سلام اینستاگرام یا توییتر فعالیت ندارین؟

آرزو داشتم بخشی از وجودم باشی؛ مانند گردنبندی که دور گردنم آویخته‌ام. آرزویم رنگ حقیقت گرفت و بخشی از وجودم شدی؛ طناب داری که هر روز به آن آویخته می‌شوم.

فعالیت یادداشت‌های میم_ب به یک سال (کمی بیشتر) رسید. در این مدت مهربانی و همراهی شما، همیشه شامل حال من بوده. ممنونم که می‌خونید و متاسفم اگر زمانی اندوهِ نوشته‌ها مسبب اندوهتون شده. 🤍 اگر انتقاد، پیشنهاد و یا هر صحبت دیگری هست، مثل همیشه: https://telegram.me/BiChatBot?start=sc-388004-qt5X9NP

گاهی سایه‌ی فکر غریبی از ذهنم عبور می‌کند؛ این‌که اگر دانه‌ای کوچک بودی، تو را همچون باارزش‌ترین دارایی‌ام در دست نگه می‌داشتم و برای یافتنِ خاکی مناسبِ روییدنت، تمام راه‌ها را زیر پا می‌گذاشتم. احتمالا از راه‌های بسیاری گذر می‌کردم و در تمامی آن لحظات تنها این آرزو را در سر داشتم؛ این‌که کاش می‌‌توانستم تو را جایی میان قلبم و تنها برای خودم بکارم.

‏دور از تو ایستاده‌ام و نگاهت می‌کنم؛ که چگونه از یادم می‌بری.

زمان می‌گذرد و به سردرگمیِ کلاف افکارم می‌افزاید. زمان از من عبور می‌کند و توانِ تصمیم‌گیری‌ام تحلیل می‌رود. به راه‌های بی‌شمار پیش چشمم نگاه می‌کنم و با خود می‌گویم: اگر قدم در راه بگذارم و پشیمانی حاصل شود چه؟ اگر تاب و توانم برای ادامه دادن را از دست بدهم، اگر هرگز پایان راه را نبینم چه؟

آقای دال پس از شنیدن گلایه‌های بی‌انتهایم گفت: قصه‌ی جوانی همین است؛ تا غم نبینی، شادی را درک نخواهی کرد. گفتم: با این اوصاف، پیر شدن بزرگترین آرزوی جوانی‌ام است. لبخند زد، شاید هم من اینطور احساس کردم. به آرامی گفت: و آن زمان، به جوانی و آرزوی عجیبت فکر می‌کنی. پرسیدم: چرا هرگز آن‌جا که ایستاده‌ام، آرزویم نیست؟ گفت: چون برای فردای نیامده زندگی می‌کنی. زمزمه کردم: خوش به حال آن‌که امیدی به رسیدنِ فردا ندارد.

می‌دانم که هرگز نمی‌توانم ساکن قلبت باشم؛ تنها خواسته‌ام این است که مالک تمام و کمال اندوهِ تو باشم.

زخم‌هایم تو را روایت می‌کنند؛ به آن‌ها بیش از آدم‌ها گوش می‌سپارم.

یا از اول دل به رویایی نبند یا بر این رویای ویران گریه کن @MimBe_Notes