en
Feedback
یادداشت‌های میم_ب

یادداشت‌های میم_ب

Open in Telegram
489
Subscribers
+124 hours
-47 days
-230 days
Posts Archive
امشب اما آرزویم این بود که دست‌هایم را روی چشم‌هایت بگذارم، هجوم اندوه را نبینی و نادیده گرفتن به بی‌اثر شدن بینجامد. آرزوهایم به گریز از حقیقت‌ خلاصه می‌شوند. اما این‌بار مرا سرزنش نکن؛ من از گریز خسته‌ام و از حقیقت رنجیده. این‌بار فقط دست‌هایت را روی چشم‌هایم بگذار.

مدتی است احساس می‌کنم که با گذر از هر روز، سنگی بزرگ روی قفسه‌ی سینه‌ام قرار می‌گیرد و نفس کشیدن برایم دشوار می‌شود. با این وجود هرگز بابت بریده شدنِ نفس‌هایم نترسیده‌ام؛ من از روزهای بسیاری که پیش رو دارم، از سنگ‌ها، از ادامه‌دار بودنِ این خفگی می‌ترسم.

Repost from music mood
«دریغا که عقابان در قفس کرده‌اند و کرکس و قوش به آزادی پروبال می‌افشانند.» ریچارد سوم - شکسپیر

تو چشم‌هایت را روی من بستی که نبینی با من چه کردی‌، اما من چشم‌هایم را می‌بندم، چون تاریک‌خانه‌ی پشتِ این پلک‌ها، تنها جایی‌ است که می‌توانم ببینمت. حتی اگر کمی نزدیک‌تر بیایی، سرم روی شانه‌ات آرام می‌گیرد. آن‌‌گاه به این فکر می‌کنم که باید سرم را به شانه‌ات بدوزم و سپس پلک‌هایم را به هم؛ من حاضرم کنارِ تو، تا ابد در این تاریک‌خانه بمانم.

قلب تو، خاک دلخواه من برای ریشه دواندن است.

‏«برای من نامه بنویس؛ شاید این نامه‌ها اندکی از بار رنج و غم من بکاهد. این بهترین وسیله‌ای است که ما می‌توانیم به واسطه آن رازهای قلبی‌مان را آشکار سازیم.»‌ - نامه‌ی فروغ فرخ‌زاد به پرویز شاپور؛ ۱۳۲۹.

برای آنکه میانه‌ی سیلابی عظیم دست‌ و پا می‌زند، چنگ زدن به شاخه‌های نحیف و کوچکِ شناور در آب، نجات‌دهنده نیست؛ جست‌وجوی شادی‌های کوچک و ناپایدار هنگامِ هجوم غم‌های ماندگار هم همین‌طور است. پوچیِ این عمل را تنها کسی درک می‌کند که گرفتار سیلاب باشد.

از جمله تصاویری که "قلب و روح آدمی را به آتش می‌کشد."
از جمله تصاویری که "قلب و روح آدمی را به آتش می‌کشد."

«سرود زن» تقديم به زنان و مردان ستم ستيز ایران ‌زن زندگى آزادى #MahsaAmini #مهسا_امينى @mehdiyarrahi

رنج‌ها چنان بر شانه‌هایت سنگینی می‌کنند که می‌ترسم سر بر شانه‌ات بگذارم و فرو ریختن تکیه‌گاهم را به چشم ببینم. بریده‌ای از یک نامه‌ی نانوشته.

رنج‌ها چنان بر شانه‌هایت سنگینی می‌کنند که می‌ترسم سر بر شانه‌ات بگذارم و فرو ریختن تکیه‌گاهم را به چشم ببینم. بریده‌ای از یک نامه‌ی نانوشته.

می‌دانم که هر واژه‌ای برای وصف جنایت‌هایتان تکراری است؛ آن‌چه همیشه تازگی دارد جنایت‌های شماست و البته خشم ما. #دانشگاه_شریف

از که می‌گریزی؟ از منی که در تو زنده‌به‌گور شده‌ام؟

از یاد رفتن، اتفاقی شبیه غرق شدن است. آنکه می‌خواهد فراموش کند، دیگری را با وزنه‌هایی متصل به پاهایش در آب رها می‌کند. آدمی محتاج به یاد آمدن است، گاهی به همان اندازه که محتاج نفس؛ پس تقلا می‌کند. می‌داند که تقلایش بیهوده است، می‌داند اما نمی‌خواهد باور کند. من نیز چنین احوالی دارم؛ دارم خفه می‌شوم اما نمی‌توانم باور کنم.

چشم‌های تیره‌‌‌اش، صحنه‌ی تکرارِ شکستن‌ها بود. کافی‌ بود در چشم‌هایش خیره شوی، تا صدای خرد شدنِ استخوان‌هایش را بشنوی. می‌گفت که قلبی ندارد تا به کسی ببخشد؛ اما داشت. قلبش، آرامگاهِ زخم‌های بهبودنیافتنی بود. می‌گفت رنج‌ها در قلبش جولان می‌دهند و دیگر جایی برای احساسات نمانده است. سمتِ چپِ سینه‌اش، حفره‌ای بود که سرما از آن‌جا ریشه می‌دواند تا مغز استخوانش؛ گویی او دیگر هیچ‌چیز نداشت تا روحش را گرم کند. می‌گفت روزی همه‌چیز تمام می‌شود. به تمام‌شدن، دل‌ بسته بود.

‏به‌طرز بیمارگونی از نیمه‌تمام ماندن‌ها بیزارم و این روزها که توانِ تمام کردن هیچ چیز را ندارم، از خود منزجرم؛ بیش از همیشه‌.

ایران خشمگین #مهسا_امینی
ایران خشمگین #مهسا_امینی