489
Subscribers
+124 hours
-47 days
-230 days
Posts Archive
از دل بستن به روزهای خوبی که نخواهند رسید خستهام؛ تصور نور، تاریکی را از بین نمیبرد.
من در خود شخصیتهای مختلفی آفریدهام. من این شخصیتها را بیوقفه میآفرینم. همهی رویاهای من، به محض گذشتن از خاطرم، بیهیچ کم و کاست به وسیلهی کس دیگری، که همان رویاها را میبیند، صورت واقعیت به خود میگیرد. به وسیلهی او، نه من. من برای آفریدن خودم، خودم را ویران کردهام.
پریشانخاطری، فرانسوا پسوا.
ناتوان از روبهرو شدن با هجوم یادت، تصمیم گرفتم آنقدر خود را خسته کنم که رمقی برای فکر کردن به تو نداشته باشم. اما شب که فرا رسید، پیش از بسته شدن پلکهایم به این فکر کردم که کاش تو به اندازهی من خسته نباشی، که اندکی به من فکر کنی.
مدت زیادی میشه که صحبت نکردیم.
https://telegram.me/BChatBot?start=sc-848904-H4qBMpF
دوست دارم تو را فراموشکار بدانم، و فراموش کنم که دلیلی برای به یاد آوردنم نداری.
پیش روی هر دو راهی وجود داشت؛ یک نفر میخواست برود و دیگری جز رفتن چارهای نداشت. همین بیچارگی به گامهایش جهت میداد.
در تاریکترین حفرههای روحم، میانِ جوشش غم از زخمهایم، لابهلای آرزوهای وصلهدار، همانجا که از یادِ خدا رفته و آدمی طردش کرده است؛ من آنجا تو را جستوجو میکنم.
Repost from در بطن ماجرا ...
در این باغ کوچک
چرا صدای تبر قطع نمیشود؟
در این باغ کوچک
مگر چند سرو و صنوبر هست؟
که این دندان بُرنده تبر از شکستنشان سیر نمیشود؟
منوچهر آتشی
Repost from N/a
راست و پوستکنده بگویم، همهجا جز شما نمیبینم.
قمارباز، داستایفسکی
زندگی خود را اینگونه وصف میکرد: از دست دادن، کوشش برای خو گرفتن به جای خالی آنکه رفته و بازگشتنش، هنگامی که نه قلبش مشتاق است و نه چشمانش منتظر.
اکنون که به شباهت غیر قابل انکارم با زخمهایم پی بردهام، پرسش تازهای برای شکنجهی خود یافتهام؛ چه کسی به یک زخم دل میبندد؟
رفتنها و نرسیدنهای بیشمار، روح مرا فرسوده کرده است. اکنون حتی اگر بدانم کدام راه به تو ختم میشود، دیگر توانی برای پیمودنش ندارم.
به خود میآیی و همهجا تاریک است. چشمهایت که به تاریکی عادت میکنند، میفهمی که تنها ماندهای؛ تو را رها کردهاند.
تاریکی ماندگار میشود و باور به نور میشکند. خود را تنها میبینی، تنها رنج میکشی. رنجت را زنده نگه میداری و آنچه از نور به یاد داشتی را به تاریکی میسپاری. حال تنها دارایی تو، تاریکیای است که از آن مراقبت میکنی.
دیگر نور را نمیخواهی، حالا نور ضد توست. تداعیگر رنج ممتدی است که به جان خریدهای.
چشمهایت را میبندی. تو دیگر نور را نمیخواهی.
کسی که نیست سزاوارِ مرگ میمیرد به دستِ آنکه سزاوارِ زندگانی نیست.
#مجیدرضا_رهنورد
