489
Subscribers
+124 hours
-47 days
-230 days
Posts Archive
نمیدانستم تا چه حد صحبت کردن با تو را دوست دارم، مگر هنگامی که به خود آمدم و دیدم تمام آنچه در این روزهای نبودنت رخ داده را در ذهنم برایت روایت کردهام. چشم بستن بر دلتنگیام ممکن نیست، اما دیگر تو را نه در ذهن خود میخواهم و نه در واقعیت.
Repost from Prague | پِراگ
گاهی یاد کتاب هوشمندان سیارهی اوراک میکنم. لذتی که با آن کتاب نصیب روزهای نوجوانی من شد، هیچ کجای دیگری از جهان وجود نداشت.
@prague7
Repost from The Last Of House Romanov
آدمی ویران شدهی افکار خویش است و به دست ذهن خود دچار فروپاشی میشود.
- مدتیست که سنگینی ناشناختهای را روی قفسهی سینهام احساس میکنم.
نگاهش کردم. گویی رنجِ ریشهدوانده در وجودش تا مردمکهایش رسیده بود؛ مردمکهایی که حال با انتظار به من دوخته شده بودند. بیش از آن منتظر کلامی از جانب من نماند و ادامه داد : در گذشته این سنگینی را دلتنگی مینامیدم. مدتها بود چنین احساس زنده و تپندهای وجودم را به آشوب نینداخته بود.
پرسیدم : از تجربهاش پس از این مدت، چه احساسی داری؟
نگاهش را از من برداشت و به روبهرو خیره شد. گفت : تپش قسمتی از قلبم را حس میکنم که مدتها بود فراموشش کرده بودم. گویی خاری در رگهایم در حرکت است و رنجی مداوم را به جانم میریزد. لبخندی زد و نگاهم کرد : اگر بگویم برای این رنج دلم تنگ بوده است، گمان نمیکنی که سلامت ذهنم را از دست دادهام؟
سرم را به نشانهی نفی تکان دادم : قاعدهای برای آنچه انسان دلتنگش میشود وجود ندارد.
با لحنی غمآلود گفت : کاش آدمی راه گریزی از تمام قاعدهها داشت.
پرسیدم : با جنبش این خار در رگهایت چه خواهی کرد؟
پس از چند لحظه سکوت گفت : نمیخواهم انکارش کنم و یا بر آنچه درونم میگذرد چشم ببندم. تنها میخواهم با تمام وجود احساسش کنم.
حالات چهرهاش دستخوش احساسات گوناگونی بود. کلامی از میان لبهایش بیرون نیامد و دیگر کسی سکوت بینمان را نشکست.
این روزها احساس ناتوانیام بزرگتر از میل به کنار هم چیدن کلمات است. تنها میخواهم چشمهایم را ببندم و تمام آنچه پشت پلکهایم جریان دارد را فراموش کنم.
گمان میکردم پس از به سکون رسیدنِ افکارم، آرامشی که از دست داده بودم را بازمییابم. اما گمانهای بیهوده بسیارند؛ نمیدانستم سکون آنها فرصتی است برای کاویدن زوایایی که در گذشته به آنها دسترسی نداشتهام.
میدانی، من ریشهی افکارم را در خاکِ اشتباه جستوجو کردهام و حال با این نیت که خود را کمی بیشتر برنجانم، به آن کسی فکر میکنم که بذر آنها را در خاک روحم افشانده است؛ به خودم.
ریشهی تمام مشکلات در قلبم است و شاخ و برگشان چشمِ منطقم را کور کرده است. آنقدر کور، که دیگر نه تو را میبینم، نه تیشهای را که در دست داری.
Repost from N/a
و چرا انقدر محکم و جدی متقاعد شدهاید که فقط امور طبیعی و مثبت و در یک کلام فقط حال خوب برای آدمی سودمند است؟ آیا منطق در قبال سود اشتباه نمیکند؟ شاید انسان فقط عاشق حال خوب نباشد. شاید به رنج بردن هم به همین اندازه عشق بورزد. شاید رنج بردن به همان اندازه حال خوب برایش سود داشته باشد. چرا که انسان گاهی به رنج کشیدن بیاندازه عشق میورزد، تا سر حد شوریدگی و این خود حقیقتی است.
یادداشتهای زیرزمینی - داستایفسکی
Repost from N/a
موضوع بسیار ساده است و روشن،
هرکسی آن را میفهمد:
تو مرا دوست نداری
و هرگز دوست نخواهی داشت.
من چرا چنین دلبستهام
به مردی کاملا بیگانه؟
چرا شامگاهان
چنین از ته دل برایت دعا میکنم؟
چرا دوستم را، کودک مو طلائیام را
شهر محبوبم را، سرزمینم را،
ترک کردهام
و در خیابانهای این پايتخت بیگانه
چون کولی سیاهپوشی
سرگردانم؟
اما چه زیباست
اندیشهٔ دیداری دیگر با تو
آنا آخماتووا
Aeons apart
But connected from the start
Why must it be so hard to let it go?
I am holding it inside
But you can see it in my eyes
And I won't even try to look away.
Repost from The Last Of House Romanov
دلم میخواهد چشمهایم را ببندم و از نقطهای بلند سقوط کنم. احساس میکنم توان ادامه دادن ندارم و حتی اگر هم داشته باشم، میل به دوام آوردن و ادامه دادن ندارم.
میدانی، من ریشهی افکارم را در خاکِ اشتباه جستوجو کردهام و حال با این نیت که خود را کمی بیشتر برنجانم، به آن کسی فکر میکنم که بذر آنها را در خاک روحم افشانده است؛ به خودم.
آخرین پناهم را هم ویران کردهام. در سرم زمزمهای خستگیناپذیر ملامتم میکند، آدمها ملامتم میکنند و گریختنم را نشانی از بزدل بودن میدانند. اما هیچکس نمیداند، _ حتی تو عزیزدلم _ که شانههایم بخاطر غبارِ ویرانیِ پناهم چطور فروافتاده و سنگین است.
آیا آنکه مرا سرزنش میکند، میتواند بماند و فراموش کند که سرانجامش ماندن زیر آوار آخرین پناهش است؟
در وجودش دو هویت را پنهان کرده بود؛ یکی از آنها اطرافیان را با اشتیاق غیرقابل وصفی از خود میراند و دیگری در برابر هجوم غربت و تنهایی، تکهتکه میشد.
