489
Subscribers
+124 hours
-47 days
-230 days
Posts Archive
I miss what you'd do to me
When i was in need of you and blacked out
I miss you, darling
I miss you so..
@MimBe_Notes
Repost from N/a
مدّتهاست که توی جمجمهام پُر از خالیست. فکرها را خواسته و ناخواسته پس میزنم. چون همه دلمشغولی و دلواپسیست، همه پست و حقیر و از روی درماندگیست که دمِ صبح، بیشتر آخرهای شب به سراغم میآیند. سرم از حسوحال هم خالی شده؛ مثل حوضی که آبش را کشیده باشند. چیز درستی نمیخوانم، کاری نمیکنم، خُلق خوشی ندارم و شادی را فراموش کردهام که چه جوریست. شادی کلمهی درستی نیست؛ دلخوشیست که از یادم رفته است.
روزها در راه - شاهرخ مسکوب
رنج او آنقدر طولانی شد که اطرافیانش به آن عادت کردند و از یاد بردند که او سخت در عذاب است.
آلبر کامو.
هربار که میخواهم از غمهایم بگویم، گویی دستی توانا گلویم را میفشرد و مرا نه تنها از سخن گفتن، که از نفس کشیدن باز میدارد. امروز که نگاهم به آینه افتاد، دور گلویم دستهایی آشنا دیدم، دستهای خودم.
آخرین باری که دیدمت را خوب به یاد دارم. مینویسم آخرین بار بود، اما در آن لحظات نمیدانستم چه رنجی از نبودنت انتظارم را میکشد.
حالا میدانم تو دیگر نیستی و نخواهی بود. نمیدانی اما دانستن چندان از دردم نمیکاهد. گاهی به چهرهی عزیزانم نگاه میکنم، هنگامی که پس از خداحافظی از من دور میشوند، نگاهم ادامهی گامهایشان را بیتابانه دنبال میکند؛ میترسم که آخرین بار باشد و ندانم.
پس از تو بیش از آنکه احوالم دستخوش غم باشد، دچار ترسی غیر قابل تحمل شدهام. تو به من آموختی که انسان میتواند به سادگی بر دیگری چشم ببندد و از او عبور کند، به گونهای که گویی هرگز وجود نداشته است. من هم از تو گذشتم. انتخاب کردم یا چارهی دیگری نداشتم؟ نمیدانم.
شبیه ستارهی دنبالهداری که چشم برهم زدنی تیرگی آسمان را میشکافد و محو میشود، تنها چیزی که از تو برایم باقی مانده، خاطرهی عبورت است؛ خاطرهای که هر شب سیاهی پشت پلکهایم را روشن میکند.
من، خاطرهی شما را با خودم میبرم... امّا شما من را فراموش میکنید، مثل ابریام که گذشتهام.
مادام بوواری
گوستاو فلوبر
هربار حس میکردم که میخواهی تنهایم بگذاری، ترکهای شیشهی عمرم عمیقتر میشدند. حالا که شیشه شکسته است به چگونگیِ فروپاشیِ یک انسان نگاه کن.
اگر خدایی وجود دارد، به او بگویید که سنجشِ تاب و توانِ آدمیزاد با آنچه متعلق به او نخواهد شد، آزمون الهی نیست؛ شکنجهی محض است.
Repost from The Last Of House Romanov
بازنگرد، قلب من دیگر خانهی تو نیست. خانهی هیچکسی نیست، خانه نیست، تو آن را ویران کردی.
سعی خواهم کرد خودم را از تو خلاص کنم. سعی خواهم کرد سالم باشم و مثل بقیه نفس بکشم. برای مدتی کوتاه، قشنگترین و والاترین لحظات را با تو داشتهام. خواهش میکنم ببخش. دارم مهمل میگویم. همهاش بیخود و غلط است. فقط خواستم با تو درد دل کنم. دروغ است. دروغ گفتم. دروغ نوشتم. دارم خودم را گول میزنم. بیخود از مدت صحبت میکنم. احساسم این است که من بیرون از زمان با تو بودهام. خارج از قلمرو زمان. اینها همه تب و تاب است. ناتوانیست و خالی بودن. اینجا هیچ چیز مرا پُر نمیکند. تلقین هم نمیتواند مرا پُر کند.
بهمن فرسی
هیچکس نخواهد فهمید پشت دیواری که از واژهها ساختهام، چه چیزی را پنهان میکنم. این تنهاترم میکند.
گمان میکردم برای پذیرفتن این رنج آمادهام؛ اما به وقتِ رخ دادنش فهمیدم که در بطن اندوه همهچیز متفاوت است. آدمیزاد هیچگاه نمیداند دقیقا برای چه چیزی باید آماده باشد.
دیگر چیزهای زیادی نماندهاند که به آنها اطمینانی راسخ داشته باشم. گذر زمان بیرحمانه باورم را میشکند و تکههایش را به هر سو میکشاند و گمان میکنم آدمی که به هیچ چیز باور نداشته باشد، دیگر داراییای برای از دست دادن ندارد.
سرم را روی سینهاش گذاشت و گفت: آنچه میشنوی تپشهای قلب من نیست؛ آوای غمانگیز پرندهی اسیری است که نمیتواند به آغوش تو پر بکشد.
