en
Feedback
|پوچ‌های ‌مغز‌ پیچپیچی|

|پوچ‌های ‌مغز‌ پیچپیچی|

Open in Telegram

پوچ‌های پیچیده به پیچِ هیچ!

Show more
656
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
+130 days
Posts Archive
Repost from اُدَیِب
«پایانِ زندگیِ او یک روزِ پر برکت است.»

Repost from N/a
به گیتی به از راستی پیشه نیست ز کژی تبر هیچ اندیشه نیست چو با راستی باشی و مردمی نبینی به جز خوبی و خرمی

اگر هم ما مردیم، زیر خاکی رفتیم که جوانه نزد و روحی از ما برخواسته نشد، باز هم ما حامل غم های همگانی عجیبِ غریبی هستیم. در ما حقایق غم‌انگیزی، انگیزه‌ی غم بود. ما ادامه‌ی واقعه‌ی هولناک یک واقعیت کهنه بودیم. ما مردمانی بودیم که جانمان از دستمان در می‌رفت و ما دستی در آن نداشتیم.

بچه‌ها یه خبر از خودتون بدین💙 @rashiiiiiiiin

Repost from N/a
راستی که در دوره تیره و تاری زندگی می‌کنم امروزه فقط حرف‌های احمقانه بی‌خطرند گره بر ابرو نداشتن، از بی‌احساسی خبر می‌دهد، و آنکه می‌خندد، هنوز خبر هولناک را نشنیده است. این چه زمانه ایست که حرف زدن از درختان عین جنایت است وقتی از این همه تباهی چیزی نگفته باشیم! کسی که آرام به راه خود می‌رود گناهکار است زیرا دوستانی که در تنگنا هستند دیگر به او دسترسی ندارند. این درست است: من هنوز رزق و روزی دارم اما باور کنید: این تنها از روی تصادف است هیچ قرار نیست از کاری که می‌کنم نان و آبی برسد اگر بخت و اقبال پشت کند، کارم ساخته است. به من می‌گویند: بخور، بنوش و از آنچه داری شاد باش اما چطور می‌توان خورد و نوشید وقتی خوراکم را از چنگ گرسنه‌ای بیرون کشیده‌ام و به جام آبم تشنه‌ای مستحق‌تر است. اما باز هم می‌خورم و می‌نوشم من هم دلم می‌خواهد که خردمند باشم در کتاب‌های قدیمی، آدمِ خردمند را چنین تعریف کرده‌اند: از آشوب زمانه دوری گرفتن و این عمر کوتاه را بی‌وحشت سپری کردن، بدی را با نیکی پاسخ دادن، آرزوها را یکایک به نسیان سپردن، این است خردمندی. اما این کارها بر نمی‌آید از من. راستی که در دوره تیره و تاری زندگی می‌کنم. در دوران آشوب به شهرها آمدم زمانی که گرسنگی بیداد می‌کرد. در زمان شورش به میان مردم آمدم و به همراهشان فریاد زدم. عمری که مرا داده شده بود بر زمین چنین گذشت. خوراکم را میان معرکه‌ها خوردم خوابم را کنار قاتل‌ها خفتم عشق را جدی نگرفتم و به طبیعت دل ندادم عمری که مرا داده شده بود بر زمین چنین گذشت. در روزگار من، همه راه‌ها به مرداب ختم می‌شدند زبانم مرا به جلادان لو می‌داد زورم زیاد نبود، اما امید داشتم که برای زمامداران دردسر فراهم کنم! عمری که مرا داده شده بود بر زمین چنین گذشت. توش و توان ما زیاد نبود مقصد در دوردست بود از دور دیده می‌شد اما من آن را در دسترس نمی‌دیدم. عمری که مرا داده شده بود بر زمین چنین گذشت. آهای آیندگان، شما که از دل توفانی بیرون می‌جهید که ما را بلعیده است. وقتی از ضعف‌های ما حرف می‌زنید یادتان باشد از زمانه سخت ما هم چیزی بگویید. به یاد آورید که ما بیش از کفش‌هامان کشور عوض کردیم. و نومیدانه میدان‌های جنگ را پشت سر گذاشتیم، آنجا که ستم بود و اعتراضی نبود. این را خوب می‌دانیم: حتی نفرت از حقارت نیز آدم را سنگدل می‌کند. حتی خشم بر نابرابری هم صدا را خشن می‌کند. آخ، ما که خواستیم زمین را برای مهربانی مهیا کنیم خود نتوانستیم مهربان باشیم. اما شما وقتی به روزی رسیدید که انسان یاور انسان بود درباره ما با رأفت داوری کنید! _برتولت برشت

شرورِ مشهورِ شهر، شیطانِ شیفته‌ی شلاق و شر، مرده شوی شهرِ ما، حاکمِ ندیدن و عامل نزیستن، جرعه‌ی غایی خون بازماندگان شهر را بلعید. در شهر ما خون نمانده، ‌استخوان هست و خشم و خاک. راشین بهمنی.

شرورِ مشهورِ شهر، شیطانِ شیفته‌ی شلاق و شر، مرده شوی شهرِ ما، حاکمِ ندیدن و عامل نزیستن، جرعه‌ی غایی خون بازماندگان شهر را بلعید. در شهر ما خون نمانده، ‌استخوان هست و خشم و خاک. راشین بهمنی.

خیلی مراقب خودتون باشین🤍🕊️

‌ تاریکی ظالم است، جنایت حاکم است، عدل راکد است، درد غالب است، عقل عاجز است، تاریخ ناظر است و ما، ما غافل نیستیم، پس تو چشمانت را نبند، آسمان فردا برای کسی که تیرگی این شب را دیده باشد روشن است. ‌@kofebor پیچپیچی

تاریکی ظالم است، جنایت حاکم است، عدل راکد است، درد غالب است، عقل عاجز است، تاریخ ناظر است و ما، ما غافل نیستیم، پس تو چشمانت را نبند، آسمان فردا برای کسی که تیرگی این شب را دیده باشد روشن است. ‌@kofebor پیچپیچی

‌ تاریکی ظالم است، جنایت حاکم است، عدل راکد است، درد غالب است، عقل عاجز است، تاریخ ناظر است و ما، ما غافل نیستیم، پس تو چشمانت را نبند، آسمان فردا برای کسی که تیرگی این شب را دیده باشد روشن است. ‌@kofebor پیچپیچی

شما فاعلِ منکراتِ نهی شده اید نه معرفِ عُرفِ معروف به امر. راشین بهمنی.

زیر بار کجی که به منزل می‌رفت مردمانی له شدند که از مالِ دنیا کمی جان داشتند که بسیار هم مرده بود! ‌‌راشین بهمنی

Leonard-Cohen-Dance-Me-To-The-End-Of-Love-128.mp34.37 MB

تو خیال کردی که آدم اگر نتواند پای خواسته‌ی خویش بماند، هیچ چیز جز رنج بدیهی بودن نیست. تو ایستاده بودی پای خواسته‌ها، خیال می‌کردی که چیزی بیشتر از رنج بودن هستی که ایستادی، اما تو مترسکی، دشت هم سوخته، تو ایستادی پای دشت سوخته، روی آتش دشت سوخته باران هم باریده، تو خیال کردی که خیالی نیست، تو بیدی نیستی که با این بادها بلرزی، باران را دوست داری، این خیال خوش را هم، اما هیزم‌هایی که به تو فروخته بودند که تر شدند، تو هم لرزیدی. راشین بهمنی.

Soltane Ghalbha .mp31.78 MB

شما فاعلِ منکراتِ نهی شده اید نه معرفِ عُرفِ معروف به امر. راشین بهمنی.