بدون وصف
Open in Telegram
1 611
Subscribers
No data24 hours
-127 days
-16930 days
Posts Archive
1 611
چه فرقی داریم با این جوانه؟
هر دو از دلِ بیفرمیِ زندگی بیرون زدهایم.
فقط شکلمان فرق دارد.
«من هستم»، صدای بیمرکز زندگیست.
زمزمهای بیصاحب،
از وجودی بیمالک،
که هم این است، هم آن.
∞
@bedunevasf
1 611
چه فرقی داریم با این جوانه؟
هر دو از دلِ بیفرمیِ زندگی بیرون زدهایم.
فقط شکلمان فرق دارد.
«من هستم»، صدای بیمرکز زندگیست.
زمزمهای بیصاحب،
از وجودی بیمالک،
که هم این است، هم آن.
∞
@bedunevasf
1 611
زندگی، از دل بیفرمیِ خودش از دلِ هیچ بیرون زد و گفت «من هستم».
من هستم، اعتراف هستی به وجودِ خودش از دهان خودش است.
چه فرقی داریم با این جوانه؟
هر دو از دلِ بیفرمیِ زندگی بیرون زدهایم.
فقط شکلمان فرق دارد.
«من هستم»، صدای بیمرکز زندگیست.
زمزمهای بیصاحب،
از وجودی بیمالک،
که هم این است، هم آن.
∞
@bedunevasf
1 611
فقط زندگی است که در چهره ذهن، سوال میسازد و همانجا پاسخ میدهد. در چهره دل، اشتیاق میریزد و بدون دلیل دست میکشد. در چهره دانستن، نقاب فهم میزند که وانمودی فریبنده از دریافت است.
چهره فریبای سوم، بازی وسوسه برانگیزِ توهمِ دانستنِ آن چیزی است که هرگز دانستنی نیست و اینجاست که ذهن، «هیچ» را هم معنا میبخشد. سکوت را تصاحب میکند و با نقاب دانایی از روی عادت وارد بازی دانستگی میشود.
چرا که برای ذهن، حتی ندانستگی هم باید دانسته شود، آن را بشناسد و دستهبندی کند و در قالب معنا و توصیفی بنشاند.
این سه چهره استعارهای هستند از نمایشی که زندگی بدون وقفه و بدون تماشاگر برای خودش بازی میکند. حقیقتی مطلق یا مدلی نظری نیستند. داستانی هستند برای نزدیک شدن به تماشای یک مکانیسم.
∞
@bedunevasf
1 611
هر نتیجه یا دستاوردی که به نظر میرسد فهم یا کشف باشد، توهمی رنگی است بر کاغذی خیالی و ادامهٔ همان چرخهٔ تکرارشونده است.
هر «تشخیص» اگر تملک شود و جدی گرفته شود، اگر تبدیل به داستانی از «فهمیدن» شود، باز ادامهٔ همان بازی ذهن با چهره ای تازه است.
زندگی مانند یک بازی است که در هر لحظه خودش را بازی میکند. بدون اینکه بازیکنی درونش باشد یا تماشاگری بیرون از آن باشد که آنرا بشناسد و توصیف کند.
همهٔ این نوشتهها فقط پیچ و تابی از همان بازی هستند. صدایی از خودِ زندگی که وانمود میکند چیزی را میفهمد در حالی که چیزی جز لرزشهای جوهر و نقاشی نیستند.
نقاشی با جوهری که مال هیچکس نیست. روی بومی که هرگز نبوده. برای تماشاگر خیالی که خودش هم بخشی از همان نقاشی است.
∞
@bedunevasf
1 611
زندگی به «من ذهنی» مدال نمیده.
به تشخیص «من ذهنی» لوح تقدیر نمیده.
جفتشونو میذاره لب طاقچه، میره پیتزاشو میخوره.
∞
@bedunevasf
1 611
تشخیصِ نبودِ مرکز، فقط یک نگاه سادهست. تجربهای نادر و رویدادی خاصی نیست. مرحلهای ویژه و دستاوردی خاص یا کسی که اتفاقی براش بیفته نیست. این سادگی، خیلیها رو مأیوس میکنه. چون ذهن دنبال چیز خاص و بزرگتری بوده.
∞
@bedunevasf
1 611
بود یک شیخی به ظاهر بینشان
مغز او پر بود از خلط گمان
باد در کلّش شبی طوفان شدی
در خیال خویش همه معنا شدی
گفت در گیجی محض ناگهان
شد یکی مولانمایی از جهان
سر فرو بردش به گوشم تا به بیخ
قافیه میریخت در مغزم چو قیف
حال بشنو باقی افسانه را
قصه آن شیخکُ پیمانه را
بعد گفتا قاصدی آمد شتاب
از دل گورُ به دستش یک کتاب
جملگی راز نهان وا کرد او
در دل وهمی که میداد رنگ و بو
پس بگفتا «هیچکسم» ای دوستان
برگزیده از میان دیگران
تخت زد بر قلهٔ بیکس شدن
شد امام جمعهٔ بیمن شدن
واعظی با ریش تا ناف سخن
با دهانِ پُر، از نبودِ همچُمن
نقلها میکرد از شبانگاهان راز
تا یکی گفتش کمی پایین بیا
خشمگین شد داد زد: ای نارسا
هر که نقدش کرد، گفتش: بیخبر
این سخنها نیست در فهم بشر
خلاصه اینکه
باد در سر، «هیچکسی» در دست داشت
میسرود از بودن و بی خودشدن
چشم اگر بگشای بر آن واژهها
بوی «شیخم من» دهد هر ادعا
نام خود را پاک از من مینوشت
هر کجا دیدی شعوری ناب هست
خوب بنگر نام او آن زیر هست
بعدتر یک سخن از یاری برگزید
بُرد و با مُهر خودش آنرا کشید
یار گفتا جملگی از من بُدست
تا بگویی: این دزدیست از کلام
میپراند از دهانش: ای حرام
تو بگو کی در نبودش اینقدر
مدعی شد من خودم نور سحر؟
لیک در خود بود تا گردن، یقین
هر که در رویا کند تفسیر راه
سخت گم گردد ز خود در یک نگاه
لیک ای شیخ، پشت آن آوازُ شور
خفتهای در وهم رویاهای دور
∞
@bedunevasf
1 611
ما «هیچ» هستیم و ما در این «هیچ» حتی نمیتوانیم هیچ را بشناسیم. با این حال ذهن مفهومساز، این حقیقت زیبا و مطلق را به دست میگیرد. حتی آن «هیچ» هم اگر در دستان ذهن بیفتد تبدیل میشود به یک تئوری، هویت جدید، توهم دانستن و نقاب معنوی. این دقیقاً همان نقطهایست که «نادوگانگی» از تجربه به نمایش تبدیل میشود.
∞
@bedunevasf
1 611
«وقتی معنویت باعث دوری از تماسِ زنده با واقعیت شود، به جای افشاگری، پوششی برای خودفریبی میگردد.
∞
@bedunevasf
1 611
هر زمان که خطا، دروغ، پنهانکاری یا حتی سوءاستفادهای رخ میدهد، اما بر آن برچسبهایی همچون عشق، آگاهی، یگانگی یا رهایی زده میشود، حقیقت دیگر دیده نمیشود. زیر واژههای معنوی دفن میگردد. واژههای معنوی که قرار بود نشانهای باشند برای اشاره به واقعیت، در چنین مواردی به پوششی برای پنهانسازی تبدیل میشوند.
عبارت «در عشق هیچ چیز بیرون گذاشته نمیشود»، یادآور عشقیست بیقید و شرط. عشقی که نه سانسور دارد و نه گزینش. «اما تفاوتی جدیست میان بودنِ یک واقعیت و ندیده شدنِ آن، زیر پوشش معنویت»
هنگامی که در رابطهای ردپایی از خطا، دروغ، پنهان کاری، سو استفاده، قدرتطلبی، تمایل به خاص بودن، یا خودبرتربینی وجود دارد، اما افراد به جای دیدن آن، با واژههایی چون «عشق»، «همهچیز آگاه است» یا «همهچیز همان است که هست» روی آن سرپوش میگذارند، دیگر با حقیقت در تماس نیستند، بلکه آن را با مفاهیمی معنوی میپوشانند.
∞
@bedunevasf
1 611
چند روز پیش توی ترافیک چشمم به یه ماشینی افتاد که پشت شیشهش استیکر چسبونده بود: یه آدمک چوب به دست با حالت جدی میگفت:
«Don’t touch my car!»
«به ماشین من دست نزن»
ناخودآگاه خندم گرفت. به یاد گذشته خودم و بعضی از دوستانم افتادم که زمانی محکم به بلندگوی نادوگانگی چسببده بودیم و مدام فریاد «هیچکسی» میزدیم و وقتی یکی با صراحت و بدون سانسور بهمون نزدیک میشد و یک صحبت ساده یا نقد میکرد، یکدفعه همون آدمِ «هیچکس» شده، چوب واژهها رو بالا میبرد و دیوار میکشید. انگار که میگفت:
«Don’t touch my no-self!»
«به هیچکسی من دست نزن». «اینجا حقیقتِ مطلقه. هیچ چیز اشتباهی وجود نداره. زیر سوال نبر. نقد نکن. فقط سر تکون بده و تأیید کن.»
و دقیقاً همونجا بود که یک تشخیص ساده، به جای آزادی، شد یه شعار جدید: «هیچکسی نیست». ذهن از شوکِ بیمرکزی، پرید یه طرف بوم و اونقدر اونجا موند که فکر کرد اصل ماجرا همونه و اون نقش تازه، شده بود چیزی که باید ازش محافظت کرد. مثل یه ماشین لوکس با شیشه دودی که حتی یه خش ریز هم نباید روش بیفته.
وقتی هر چیزی و هر حالتی تبدیل به دارایی معنوی میشه، دیر یا زود باید ازش محافظت کرد. اما رهایی، تا وقتی نیازی به محافظت داره هنوز یک نقش دیگه ست. نقشی بدون نقاب ولی با چوب در دست برای حذف کردن. که مبادا خطی روی داراییم بیفته.
∞
@bedunevasf
1 611
اگر معنویت تبدیل شود به حفظ باورها، شعارها، تکرار آموزهها، ساختن هویت معنوی، آنگاه فقط شکل تازهای از اسارت است: زندانـی در لباس معنویت.
∞
@bedunevasf
1 611
🔻
اگر کسی مستقیم یا غیرمستقیم، این پیام را میرساند که اتفاقی برایش افتاده. مثلاً اینکه هویتش مرده یا به رهایی رسیده، فقط تشخیص داده که: «من فقط یک خیال بود». چیزی که همیشه فکر میکرد هست، اصلاً هیچوقت وجود نداشته:
اما گاها ذهن، همین تشخیص ساده را هم تبدیل به یک اتفاق بزرگ میکند. کافی نیست که فقط این لحظه باشد. ذهن دنبال داستان است، تا بتواند بگوید: «من تجربهای خاص داشتهام و حالا فرق کردهام.» ذهن، داستان میخواهد تا «کسی» بسازد که «چیزی خاص» را تجربه کرده و گاهی آن چیز، همین است: «مرگ هویت» و «افتادن از نقش من در نقش هیچکسی.»
تشخیصی ساده که فقط نشان میدهد هویت، یک فکر بوده. نه نقطهی اوج و نه حقیقت غایی، مکانیسم ذهن همین را میگیرد، قابش میکند، میچسبد به تجربههایی از گذشته و آن را در موزهی شخصی قرار میدهد تبدیلش میکند به حقیقت غایب تا هر بار که کسی از «رهایی» پرسید، با افتخار این قاب را نشان دهد.
تا وقتی که تجربیات گذشته را در جیب حمل میکنیم حالا هر چقدر هم طبل «هیچکسبودن» را بلند به صدا درآوریم، هنوز در نقشِ تازهای گیر افتادهایم. وقتی تجربهها خاص میشوند و تصوراتی که ساخته میشوند با عطر معنا جاودانه میشوند باید شک کرد که ذهن هنوز زنده است. نه زنده به حضور، بلکه زنده به داستان. همینجاست که مکانیسم ذهن خیلی ظریف و آرام وارد خودفریبیِ جدید معنوی میشود که در آن «هیچکسی»، جایگزین نقشهای قبلی میشود.
خودفریبی معنوی، یعنی انکارِ ظریفِ انسانبودن. پشت واژهها سنگر گرفتن،
تا مبادا دیده شود که هنوز چیزی برای پنهان کردن هست و اینگونه است که نادوگانگی تبدیل به مفهوم و تئوری میشود. مکانیسم ذهن آن را به لباسی گشاد بدل میکند که زیرش هر توهمی میتواند جا خوش کند. توهمی که آسمان وهم و ماورا در آن، نزدیکتر از واقعیتِ زمینی است که لمس میکنیم.
در نادوگانگی، هیچ چیز بیرون گذاشته نمیشود. اما فرق است بین بودنِ یک چیز و ندیدنش زیر پوشش نادوگانگی.
∞
@bedunevasf
1 611
نوید: راستش امروز یک جور خستگی داشتم. جسمی نبود... بی حوصله بودم.
#کیان:
چون هنوز فکر میکنی کسی هست که میتونه خسته باشه. این «تو» توهمه. هیچکس اینجا نیست که چیزی حس بکنه.
نوید: (مکثی کوتاه) اگه الان حس خستگی دارم، یعنی دارم دروغ میگم؟
#کیان:
نگفتم دروغ میگی… فقط داری با ذهنِ جدا تجربه میکنی. تو هنوز با این لحظه یگانه نیستی. اگه بودی، خستگی دیگه مسئله نبود فقط یک انرژی بود.
نوید: (با تردید) فکر نمیکنی بعضی چیزا فقط نیاز به شنیده شدن دارن؟ بدون اینکه بخوایم معناشون کنیم و به زبان معنویت ترجمشون کنیم و از رقص انرژی بگیم؟
#کیان:
اگه هنوز دنبال شنیده شدن هستی، یعنی یک منی اونجا هست و توهم فردیت داری. مرگِهویت یعنی پایان نیاز به معنا و پایان «من».
نوید: (آهسته، با لبخندی بیرمق) ببین... من فقط میخواستم بگم که سنگینم. فقط همین.
نمیخواستم کسی بخواد منو بیدار کنه.
#کیان:
هیچ تویی وجود نداره که بیدار بشه. بیداری، داستانه ذهنه. مرگِهویت، پایانِ تمام داستانهای ذهنه.
نوید: (مکث… بعد آرام و روشن) میدونی... احساس میکنم دیگه کسی واقعا گوش نمیده و ارتباط انسانیمون قطع شده. چون یکی از ما مدتهاست خودش را به «هیچکسشده» تبعید کرده. جایی که دیگه اون «هیچکس» نمیتونه فقط آدم باشه و هر آدمی باید تفسیر بشه. اون تبعیدشده هم فقط داره یک واژه، تئوری و قالب آشنا رو تکرار میکنن.
یک گفتگوی ساده میتونه تماس باشه. اما وقتی همه چیز باید معنا داشته باشه، وقتی باید بگم «هیچکس» یا «انرژی» تا شنیده بشم… دیگه تماس قطع شده. من فقط یک جمله انسان وار گفتم. بدون هیچ نقش و نقابی... و تو بلافاصله معنویش کردی. تنها چیزی که واقعا حضور میخواست یک شنونده بود. نه کسی که با مفهومها جواب بده. کسی که جرأت کنه همونجا در کنار خستگی و مکالمهٔ زنده بمونه، بدون اینکه بخواد در نقش «هیچکسشده» جهان رو نجات بده.
و اون لحظه هم نه رهاییه نه بیداری، فقط انسان بودنه. تنها جایی که واقعاً زندهایم.
∞
@bedunevasf
