461
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-130 days
Posts Archive
461
بهترین توصیه برایِ
این دوران از محمود درویش:
قهوهات را بنوش،
و سکوت را پیشه کن
و مردم را جدی نگیر
زندگی را سخت نگیر
و در اِحساساتِ خود زیادهروی نکن
و کسی را به زورِ خودت راضی نگه ندار...!
461
هنگامی که از کنفسیوس پرسیدند اگر امپراطور چین میشد نخستین عملی که به آن دست میزد چه بود، پاسخ داد: «دوباره سازی مفهوم کلمات».
او با خبر از اقتدار و نفوذ کلام برای آفرینش، مرگ یا درمان، نیک میدانست که با چه دقتی باید واژهها را برگزید.
همه فرهنگها و تمدنها، همنوا آموختهاند:
«کلامت، تو را بر مَسند قدرت مینشاند!»
📕 قانون شفا
461
متأسفانه والدین سمی آخرین کسانی هستند که تحولات مثبت و سالم شما را تشویق میکنند و به آن آن ارج مینهند. آنها نسبت به تغییر حساسند و از آن میترسند، چه در خودشان و چه در فرزندانشان. آنها همه چیز را همانگونه که بنا نهادهاند میخواهند. پس شما منتظر تأیید آنان نشوید و به راه خود ادامه دهید.
📕 والدین سمی
✍🏽 سوزان فوروارد
461
آنکه سکوت را انتخاب کرده است یا گوش شنوایی برای دریافت، نیافته است یا یکبار همه چیز را گفته است.... !
461
A scar simply means you were stronger than whatever tried to hurt you.
جای زخم نشونه اینه که تو از چیزی که سعی در صدمه زدن به تورو داشته قوی تر بودی.... !
461
💡💡💡💡نظریه خوک
*نظریه خوک به طور خلاصه این است:*
حاکمی ستمگر دستور داد شهروندی را بدون هیچ دلیلی بازداشت و در سلولی انفرادی به مساحت بسیار کوچکی زندانی کنند.
شهروند عصبانی شد و مدام در سلول قدم می زد و درب را با لگد میکوبید و فریاد میزد: «من بیگناهم، چرا مرا بازداشت و زندانی کردهاید؟!»
و چون جسارت کرد و بلند فریاد میزد ومی گفت:
«من بیگناهم» و سر و صدا می کرد،
مدتی بعددستور دادند او را به سلولی به مساحت کوچکتری منتقل کنند.
او دوباره شروع به فریاد زدن کرد... اینبار فریادها یش تغییر کرده بود
این بار نگفت «من بیگناهم»؛ بلکه گفت: «ظلم است که مرا در سلولی کوچک زندانی کنید که حتی نمی توانم دراز بکشم .
فریادهای دوبارهی شهروند، زندانبانش را آزار داد.
پس از مدتی زندانبان دستور داد 9 زندانی دیگر را هم به همان سلول منتقل کنند.
شرایط بسیار بد بود ، حالا دیگر حتی قادر نبودند ، روی زمین بنشینند.
و چون شرایط برای زندانیان غیرقابل تحمل شده بود، آن ده نفر زندانی مجددا با سرو صدا و فریاد البته کمی آرامتر ، اعتراض خودشان را ابراز کردند. و می گفتند:
«این شرایط غیرقابل قبول است! ،ده نفر در یک سلول بسیار کوچک ، عادلانه نیست.
چطور ده نفر را در چنین سلول جای دادهاید؟
اینطوری خفه میشویم و میمیریم.
لطفاً فکری به حال ما کنید حداقل نیمی از ما را به سلول دیگری منتقل کنید.»
اما زندانبان که از سر و صدایشان بسیار عصبانی شده بود، دستور داد تا یک خوک را به سلول آنها بیندازند و بگذارند بینشان زندگی کند!
آن بیچارهها دیوانهوار فریاد زدند و گفتند:
«چطور با این حیوان کثیف در یک سلول زندگی کنیم؟
ظاهرش مشمئزکننده است و بوی فضولاتش که همه جا را پر کرده، دارد ما را میکشد.
لطفاً فقط همین خوک را از سلول ما بیرون ببرید.»
پس از مدتی حاکم به زندانبان دستور داد خوک را بیرون بیاورند و سلول را برای آنها تمیز کنند..
حالا دیگر از زندانیان نه فریادی ، نه سروصدایی و نه اعتراضی شنیده نمی شد.
چند روز بعد، حاکم به دیدن آنها رفت و از حالشان پرسید.
آنها گفتند:
«الحمدلله، همهی مشکلاتمان حل شده!»
اینگونه بود که مسئلهی اصلی، ، فقط به درخواست بیرون بردن خوک از زندان تقلیل یافت و مسئلهی مساحت سلول فراموش شد،
و مسئلهی قبل از آن،
و مسئلهی قبل از آن،
و مسئلهی قبل از آن...
تا اینکه حتی مسئله اصلی و مهم و اولیه، یعنی :
«زندانی شدن بیگناه آن شهروندان » کاملا فراموش شده بود
دیگر هیچکس آنرا به خاطر نیاورد.
حتی من و شما، خواننده این مطلب ... !
