en
Feedback
؛ آسِماٰنـیـل

؛ آسِماٰنـیـل

Open in Telegram

بـہ‌نـاٰم‌خُـدای‌ِعَلـے🌿' ماٰییم‌و‌سینه‌ای‌که‌دَرآن‌ماٰجرای‌ِتوست » • محتوای‌ِفاٰخری‌براٰی‌ارائه‌نیست صرفاًچیزاییه‌که‌قَلبمولمس‌کردن پیرومکتب‌روزمره * • • [ ‌‌‌𓂆🦋' ] • • • | سَـلام‌کُـن** | https://t.me/HarfinoBot?start=nilgoon

Show more
225
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
واقعا دارم‌ این‌ روزا زندگی‌ میکنم کاش تموم نشه کاش تموم نشه کاش تموم نشه کاش تموم نشه

واقعادارم‌این‌روزازندگی‌میکنم کاش تموم نشه کاش تموم نشه کاش تموم نشه کاش تموم نشه

تواین‌دوروز‌فقط‌هشت‌ساعت‌خوابیدیم چهارتا‌کلاس‌طاقت‌فرسا‌گذروندیم ولی‌قهوه‌میخوریم‌که‌برای‌هیئت‌زنده‌بمونیم ((:
تواین‌دوروز‌فقط‌هشت‌ساعت‌خوابیدیم چهارتا‌کلاس‌طاقت‌فرسا‌گذروندیم ولی‌قهوه‌میخوریم‌که‌برای‌هیئت‌زنده‌بمونیم ((:

« دعا کنین ادمین بتونه دووم بیاره🫠🫠🤌 »

باعطر ِپرچمت‌دل ِماٰراتکان‌بده :))♥️🌿
باعطر ِپرچمت‌دل ِماٰراتکان‌بده :))♥️🌿

آسید‌علی ؛

حسین‌آقام ؛

صل‌الله‌علی‌العشق ؛

زیرنورآفتاب ؛

دو*\
دو*\

کفن‌كه‌دسـت‌مرابست‌دست ِتوبـازاست ودسـت‌ ِباز ِتـویعنـی‌بیادرآغوشـــم ((:
کفن‌كه‌دسـت‌مرابست‌دست ِتوبـازاست ودسـت‌ ِباز ِتـویعنـی‌بیادرآغوشـــم ((:

Video message00:31

بالٰانشین. بالاٰ نشین بود؛ با خار و خاک و خاشاک غریبه. از دنیا سه بهارش را دیده و اغراق نبود اگر میگفتند از آن سه بهار، دو نوبتش را بر دوشِ عباٰس «ع» گذرانده. سرِ تاب دادنش در آغوشِ سجاد «ع» یا شانه زدنِ زلفش به دستِ علی اکبر «ع» رقابتی برادرانه بود. آخر هم حسین «ع» سر میرسید و همانطور که میگفت: «نازِ دختر کشیدن را فقط پدرش میداند..» روی کنده زانو مینشست، دو دست را چون دو درخت، چون دو سپر، چون دو مَلَکِ نگهبان دورِ جثه‌ی دردانه میگرفت و باغِ کوچکِ یاس را در آغوش میکشید. بالا نشین بود؛ با خار و خاک و خاشاک غریبه. دست به دست، از سینه‌ی زینب «س» جدا میشد و به دامن رباب میرسید. بندهای نعلین چرمیِ کوچکش را به نوبت سکینه «س» و لیلا دورِ پاهایش کیپ میکردند و میگفتند:« در حیاط میدوی احتیاط کن…» بالا نشین بود؛ با خار و خاک و خاشاک غریبه! تا آنکه فصلِ آشنایی رسید؛ ماه بر بالای دیوار نشست و بلبل خرما شهادتین خواند. نعلین‌هایش چند منزل آن سو‌تر از خرابه گم شد و آتش زلفِ معطر به دستهای علی اکبر «ع» را چید. طبقی آوردند، پوشیده با حریر و ابریشم که از آن بوی خاکستر و شوریِ خون به مشام میزد. سرخ بود اما سرخی از آنِ ابریشم نبود. دست بُرد و پرده‌‌ی افتاده بر طبق را کنار زد. دست برد و حسین «ع» را مرتب کرد، دست برد و شکستگی را بند زد، دست برد و شنِ بیابان را از دندان و دهان پاک کرد، دست برد و با خار و خاک و خاشاک آشنا شد. دست برد و نازِ پدر را خرید، دست برد و دو دست را چون دو ساقه‌ی نحیف، چون دو مَلِکِ نگهبانِ کوچک دورِ باقی مانده‌‌ی پدر کشید، دست برد و سَرِ حق را به سینه‌ی ترسیده‌اش چسباند، دست برد و با خاک عجین شد، دست برد و در میانِ خاک تپید. دست برد و از خاک پرید بالا نشین بود بلاخره ... میم سادات هاشمی | قصه‌فروش.

« کاٰش‌لااقل‌گوشواٰره‌هایم‌بود؛ تاٰسرت‌راازآنهامی‌خریدم :))💔🌿 »

یک*\
یک*\

باباحسین ؛

لاله ؛

ریان‌ابن‌شبیب ؛

لطفی‌که‌کرده‌ای‌تــوبه‌من‌مـاٰدرم‌نکرد اِی‌مهــرباٰن‌تـرازپدر‌ومادرم‌حُــــسین
لطفی‌که‌کرده‌ای‌تــوبه‌من‌مـاٰدرم‌نکرد اِی‌مهــرباٰن‌تـرازپدر‌ومادرم‌حُــــسین

ای‌کشته‌ی‌فتاده‌به‌هاٰمون ؛