؛ آسِماٰنـیـل
Open in Telegram
بـہنـاٰمخُـدایِعَلـے🌿' ماٰییموسینهایکهدَرآنماٰجرایِتوست » • محتوایِفاٰخریبراٰیارائهنیست صرفاًچیزاییهکهقَلبمولمسکردن پیرومکتبروزمره * • • [ 𓂆🦋' ] • • • | سَـلامکُـن** | https://t.me/HarfinoBot?start=nilgoon
Show more225
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
دردانه بود بلاخره! کوچکتر از همه.. درستش هم همین بود که گرامیترش بدارند! شش ماه پیشتر ، تا چشم باز کرد خودش را در آغوش حسین«ع» یافت و همان وقتی که پدر او را دورِ سرِ رباب میگرداند، همه چشمها خیره به قنداقهاش مانده بود. همهمهای شیرین در خانهی حسین«ع» به پا بود.
رقیه دور اتاق میدوید و گاه شعر میخواند و قد میکشید بلکه بتواند لحظهای قنداقه را از پدرش بگیرد و کنجکاوی کند! زینب «س» صدقه پرِ شالِ رباب میگذاشت و شیرِ تازه دوشیده برایش در پیاله میریخت. میان علی اکبر «ع» و سجاد «ع» بحثی بود که چشم و ابروان علی کوچک به که رفته؟ و عباس «ع» در نهایتِ ادب مقابل درب اتاق ایستاده بود و با چشمی که از شوق حسین «ع» را تار میدید ، زیر لب آیه الکرسی میخواند. هر از چند گاهی هم میپرسید: «برای قوتِ رباب «س» یا نور چشممان علی «ع» چه چیزی مهیا کنم بهتر است؟»
حالا هم همهمه و هلهله به پا بود. وقتی که دست و پا زد خودش را در اغوش حسین «ع» یافت و باز هم همه چشمها خیره به قنداقهاش مانده بود. سینهاش به سینهی حسین «ع» چسبیده و به روی چشمهای نیمه بازش غبار نشسته بود. انگار که از ساعتها قبل خوابیده باشد، گرامی تر از دیگر برادر هایش زیر سایهی عبای پدر برمیگشت. دردانه بود بلاخره...
میم سادات هاشمی | قصهفروش.
