258
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-730 days
Posts Archive
258
قسمتی از ذهنم، پر از تک تصویرها، چهرهها، بوها، کلمهها، جملهها و صداهاست. وقتی اندوه، آبیام میکند؛ میروم سراغش و میگردم تا ببينم کدام یک از این اشیای انتزاعی و محسوس برای وضعیتم مناسبتر است. اغلب وقتها چیزی هست که برای بهبود حالم، کفایت میکند. همین که یک پله بالاتر بیایم و رنگدانههای زندگی سبزم کنند، بلند میشوم. اما قبل از آن، آنها را میبوسم که اينقدر عزیزند و دُردانه.
258
شعرایی که یکم سخت تر هستن رو خیلی دوست دارم این موزیک یه مفهوم ساده رو جوری بیان کرده که باید یکم بهش فکر کنی :)
(متن و ترجمه)
258
چطور این همه درد و غمِ توی چشمهای مردم رو نبینم؟ چجوری میشه که روی تموم کثافت کاریها و بدبختیها چشمهامو ببندم؟ چقدر سکوت کنم و بغضم رو خشاب خشاب خالی کنم روی بالشت!؟
آه ...
چقدر آدم میتونه طاقت بیاره؟ کاش ما هم مثل خیلیها سیب زمینی بودیم.
258
من فرشته ها رو نديدم ولي وقتي به تو نگاه
ميكردم تو همون فرشته بودی .
تولدت مبارک عزیز ِ مَه 🦋
258
سن! یک کلمهی عجیب که آدمها به خودشون اجازه میدن تورو باهاش قضاوت کنن. همیشه میپرسن ازت که چند سالته؟ ولی نمیپرسن چند سال رو زندگی کردی؟ چند سال رو درس گرفتی؟ چند سال رو زمین خوردی و نتونستی پاشی؟ و چند سال رو توی امیدواری، ناامیدانه زندگی کردی؟ همیشه میگن سن یک عدده، ولی به نظرم نمیشه با اعداد بیانش کرد. به نظرت میشه وقتی ازم پرسیدن چند سالته؟ بگم چند هفتهست ناامیدم، چند ماهه خستهم و چندین ساله درس پس میم؟ نه خب نمیشه! ولی ای کاش میشد سنم رو با تکتک ثانیههایی که گذشت بگم، نه با شمارش سالهایی که عمقِ هیچچیز رو نشون نمیدن!
