lily white🖤
Open in Telegram
یک فرد کوچولو. -art, museum, a day with you. .حرف ها. https://t.me/XBCHATBot?start=sec-ijdgdcba t.me/HidenChat_Bot?start=89363210 .لینک. https://t.me/+DHc97Wbnz41iYjNk
Show more296
Subscribers
No data24 hours
+17 days
+130 days
Posts Archive
296
اینکه آدم ها مشتاقن که من از داستان هام بگم و توی جلسه جمله ی : «دوست دارم نازنین رو بشنوم.»بیش از سه بار تکرار میشه منو خوشحال میکنه.
296
واقعا از بحث های تکراری این خانواده خستم! پوچ ترین مکالمه ها با مقدار زیادی خشم که هیچوقت نتیجه ای نخواهد داشت.
296
من بازم دفتر جدید خریدم.
شماها از چی مینویسید؟ از کجا شروع میکنید؟ چجور نویسنده ای هستید؟
من گم شدم…
296
متاسفم نویسنده ی عزیز، مجبورم ذوق شما را کور کنم. اینجا درختان در اکتبر هنوز سبز هستند.
296
انگار ذهن منو میخونه یا میدونه من دارم چیکار میکنم یا دلم میخواد چیکار کنم.
مثلا برای امروز نوشته یکم کتاب بخون، پیشنهاد مون اشعار سهراب سپهریه، و باورنکردنیه چون من در فکر همین ها بودم!
296
پلنرم برای هرروز یه جمله پایین صفحه نوشته، بعضی وقتا سوال پرسیده بعضی وقتا هم پیشنهاد یه کاری داده….و همیشه به طرز عجیبی درست گفته! یعنی من ناخودآگاه اون کار رو انجام دادم توی اون روز.
مثلا برای دوشنبه نوشته : امروز با صدای بلند برای دل خودت آواز بخون.
و من مرور کردم و دیدم که من اون روز همین کارو کردم!
296
Repost from Books on her Shelf
من واقعاً چیز زیادی نمیخوام. یک خانه که سر کوچهش گلفروشی، در خیابان پایینیش کتابفروشی و کافهای خلوت وجود داشته باشه. اگر انتهای کوچه به دریا برسه، عالی میشه. آیا این خواستهی زیادیه؟
296
Repost from ·Alaska, Alaska·
خانومه گفت: «ترس باعث میشه که همهچیز رو وسط راه رها کنی.» از دیروز دارم به همهی چیزهایی که در نیمهی راه رهاشون کردم فکر میکنم. نقاشی و طرحهایی که نصفه موندن، سازی که نصفه و نیمه یاد گرفتم، شغلی که وسط راه رها کردم، زبانی که نصفه یاد گرفتم، آزمونی که واسهش درس خوندم ولی هیچوقت امتحان ندادم و… . مهمتر از همه، به همهی رابطههایی که نصفه موندن فکر کردم. هنوز هم همینطوره. بعد تا مدتها به این فکر میکنم که اگر نترسیده بودم چه اتفاقهای جالبی ممکن بود بیفته. ترس از چی؟
شاید واقعا نصفه و نیمه زندگی میکنم. مثلا اگر تمام تیکههای زندگیم رو به هم بچسبونم، احتمالا شبیه پازلهایی میشه که چند قطعهشون گم شده. پازلهای نصفه و نیمه رو دوست ندارم و برای اینکه کامل بشه باید ترس رو بذارم کنار. فردا یک قدم ازش فاصله میگیرم و روز بعدش یک قدم و نصفی. اگر هم ترس دوباره اومد دنبالم، سعی میکنم با ترس انجامش بدم.
