en
Feedback
lily white🖤

lily white🖤

Open in Telegram

یک فرد کوچولو. -art, museum, a day with you. .حرف ها. https://t.me/XBCHATBot?start=sec-ijdgdcba t.me/HidenChat_Bot?start=89363210 .لینک. https://t.me/+DHc97Wbnz41iYjNk

Show more
296
Subscribers
No data24 hours
+17 days
+130 days
Posts Archive
اینکه آدم ها مشتاقن که من از داستان هام بگم و توی جلسه جمله ی : «دوست دارم نازنین رو بشنوم.»بیش از سه بار تکرار میشه منو خوشحال میکنه.

منم جا میشم، لطفا منو هم ببر سفر!😭

Repost from titi
*

واقعا از بحث های تکراری این خانواده خستم! پوچ ترین مکالمه ها با مقدار زیادی خشم که هیچوقت نتیجه ای نخواهد داشت.

مهمون هامون دیر کردن ولی چون با تیرامیسو آمدن بخشیده خواهند شد.

بچه های گل، کسی از شما بامبرجکت زیبا خریده؟ اگر بله از کجااا😭😭

من بازم دفتر جدید خریدم. شماها از چی مینویسید؟ از کجا شروع میکنید؟ چجور نویسنده ای هستید؟ من گم شدم…

متاسفم نویسنده ی عزیز، مجبورم ذوق شما را کور کنم. اینجا درختان در اکتبر هنوز سبز هستند.
متاسفم نویسنده ی عزیز، مجبورم ذوق شما را کور کنم. اینجا درختان در اکتبر هنوز سبز هستند.

انگار ذهن منو میخونه یا میدونه من دارم چیکار میکنم یا دلم میخواد چیکار کنم. مثلا برای امروز نوشته یکم کتاب بخون، پیشنهاد مون اشعار سهراب سپهریه، و باورنکردنیه چون من در فکر همین ها بودم!

پلنرم برای هرروز یه جمله پایین صفحه نوشته، بعضی وقتا سوال پرسیده بعضی وقتا هم پیشنهاد یه کاری داده….و همیشه به طرز عجیبی درست گفته! یعنی من ناخودآگاه اون کار رو انجام دادم توی اون روز. مثلا برای دوشنبه نوشته : امروز با صدای بلند برای دل خودت آواز بخون. و من مرور کردم و دیدم که من اون روز همین کارو کردم!

حالا من که املتم رو با نون سنگک خوردم، ولی یادم میمونه!
حالا من که املتم رو با نون سنگک خوردم، ولی یادم میمونه!

من که املت درست کردم ولی یادم میمونه.

فقط چون نون تست ندارم.🍞

رفتم فرنچی تست درست کنم ولی نون تست نداشتیم، وقتشه گریه کنم.

امان از این هفته.

از شنبه دارم با این زندگی سرو کله میزنم تا همین الان!! بابا یکم رحم داشته باش…

Repost from Books on her Shelf
من واقعاً چیز زیادی نمی‌خوام. یک خانه‌ که سر کوچه‌ش گل‌فروشی، در خیابان پایینی‌ش کتاب‌فروشی و کافه‌ای خلوت وجود داشته باشه. اگر انتهای کوچه به دریا برسه، عالی می‌شه. آیا این خواسته‌ی زیادیه؟

وقاحت آدم ها مثل اینکه تمومی نداره…

Repost from ·Alaska, Alaska·
خانومه گفت: «ترس باعث می‌شه که همه‌چیز رو وسط راه رها کنی.» از دیروز دارم به همه‌ی چیزهایی که در نیمه‌ی راه رهاشون کردم فکر می‌کنم. نقاشی و طرح‌هایی که نصفه موندن، سازی که نصفه و نیمه یاد گرفتم، شغلی که وسط راه رها کردم، زبانی که نصفه یاد گرفتم، آزمونی که واسه‌ش درس خوندم ولی هیچ‌وقت امتحان ندادم و… . مهم‌تر از همه، به همه‌ی رابطه‌هایی که نصفه موندن فکر کردم. هنوز هم همین‌طوره. بعد تا مدت‌ها به این فکر می‌کنم که اگر نترسیده بودم چه اتفاق‌های جالبی ممکن بود بیفته. ترس از چی؟ شاید واقعا نصفه و نیمه زندگی می‌کنم. مثلا اگر تمام تیکه‌های زندگیم رو به هم بچسبونم، احتمالا شبیه پازل‌هایی می‌شه که چند قطعه‌شون گم شده. پازل‌های نصفه و نیمه رو دوست ندارم و برای اینکه کامل بشه باید ترس رو بذارم کنار. فردا یک قدم ازش فاصله می‌گیرم و روز بعدش یک قدم و نصفی. اگر هم ترس دوباره اومد دنبالم، سعی می‌کنم با ترس انجامش بدم.