en
Feedback
sutopia

sutopia

Open in Telegram

don’t reach for the moon child @asabettaa

Show more
214
Subscribers
No data24 hours
+27 days
+1530 days
Posts Archive

Look at this tree, it's sad without leaves Look at this girl, her curly beautiful hair Look at this man, he loves her only with hands Look at this tree again, it's crying over him There are thousands of us We are feeble like glass Still lost in rhymes She's a million of butterflies She's the light to my eyes, my blind eyes Look at this tree, it's crying with him Look at this girl, cause she had a dream Look at this man, he loves her, only in her head And Look at me, I'm like this tree There are thousands of us We are feeble like glass Still lost in rhymes She's a milion of butterflies She's the light to my eyes, my blind eyes
@suttopia

می‌دانست انسان‌ها همواره برای هم بیگانه می‌مانند. هرگز کسی حقیقتا دیگری را نمی‌شناسد. می‌دانست محبوس در زهدان تاریک مادر به زندگی پا می‌گذاریم، بی‌آنکه چهره مادر را ببینیم، غریب در میان بازوانش قرارمان می‌دهند، در زندان رهایی‌ناپذیر هستی گرفتار می‌شویم که هرگز از آن گریزی نیست. فرقی نمی‌کند کدام آغوش جایمان دهد، کدام دهان ببوسدمان، کدام قلب گرمایمان بخشد. هرگز، هرگز، هرگز، گریزی نیست. روان‌درمانی اگزیستنسیال | اروین یالوم

Maybe I always knew My fragile dreams Would be broken for you
@suttopia

ما در كجای گرم تماشا از مرز سبز دور افتادیم كه ناگاه خويش را در پای برج تاريک در پرتو گزنده‌ خون يافتيم؟ نه اين كه ما وقتی كه بر كرانه‌ هامون از خواب‌های آبی ناهيد افتاديم فقط در اشتياق تماشا بوديم؟ حالا به من بگوييد كجای درياها جنگ است كه رودخانه‌ها باز با آستين پر از سنگ می روند؟ منوچهر آتشی

😮‍💨

Some dance to remember Some dance to forget @suttopia

An angry silence lay Where love had been And in your eyes a look I'd never seen If I had found the words You might have stayed But as I turned to speak The music played
@suttopia

همچنان بهار است، بهار پایدار. ولی در دلم همچنان خزان است. نمی‌توانم بر افسردگی و پریشانی روحی خودم غلبه کنم، نمی‌توانم زمام درونم را به دست بگیرم و خودم را راه ببرم، سکندری می‌خورم و روحم مثل آبی در ظرفی شکسته می‌ریزد و پخش می‌شود، نمی‌توانم خود را از زیر بمباران حوادث روز کنار بکشم، نفسی تازه کنم و به کار خودم بپردازم. روزها در راه | شاهرخ مسکوب