en
Feedback
|پیـازاکـی|

|پیـازاکـی|

Open in Telegram
255
Subscribers
No data24 hours
-17 days
No data30 days
Posts Archive
خب دیگه. من تا آبان که آزمون دارم نیستم. خیلی محتاج دعاتونم.

«شیخ! از اندوه بگو...» «آدمیان بر چند راه و نمط‌اند عبدالله!» و بازگشت و برنشست. شعلهٔ اجاق صورتِ سنگی‌اش را روشن می‌کرد. «چون اول بار به وقتِ زاده‌شدن بگریند، شولای غم بَر می‌کنند و غم همزادِ فرزندِ آدم است. پس جملگی با غم‌اند و پاسدارِ آن، بی‌آنکه این پوستین دوست بدارند.» -تذکره اندوهگینان

بدجنسی آدم‌ها واقعا ناراحتم می‌کنه.

Repost from N/a
عیسی علیه‌السلام بسیار خندیدی، یحیی علیه‌السلام بسیار گریستی. یحیی به عیسی گفت که تو از مکرهای دقیق حق ایمن شدی که چنین می‌خندی؟ عیسی گفت که تو از عنایت‌ها و لطف‌های دقیق لطیف غریب حق قوی غافل شدی که چندینی می‌گریی؟ ولیّی از اولیای حق در این ماجرا حاضر بود، از حق پرسید از این هر دو که را مقام عالی‌تر است؟ جواب گفت که اَحْسَنَهُمْ بی ظَنَّاً یعنی اَنا عِنْدَ ظَنِّ عَبْدی بی. من آن‌جایم که ظنّ بنده‌ی من است. به هر بنده مرا خیالی است و صورتی. هر چه او مرا خیال کند من آن‌جا باشم. فیه ما فیه

الحمدلله.

امروز این گندگی کردنا و افتخار به جنایت‌هاشون رو خوب به یاد بسپارین که وقتی داشتن اعدامشون می‌کردن دوباره براشون اکلیل دفع نکنین و بهشون نگین فرشته...

جالبه نمی‌دونستم سالگرد حمله به هیروشیماست. شروع کتاب کاملا اتفاقی.

Repost from N/a
توی راه بسیاری را دید که فرار می‌کردند و هر کدام به شکلی آسیب دیده بودند. ابروی عده‌ای سوخته بود و پوست صورت و دست بعضی دیگر آویزان بود. بقیه از زور درد دست‌های‌شان را بغل گرفته بودند؛ انگار چیزی توی دست‌های‌شان بود. بعضی‌ها در حال حرکت بالا می‌آوردند. خیلی‌ها لخت بودند یا لباس‌شان پاره‌پاره بود. بعضی از آن‌هایی که لخت بودند روی تن‌شان رد سوختگی بند پیراهن یا شلوار به چشم می‌خورد. روی پوست بعضی از خانم‌ها رد گل کیمونویی که به تن داشتند جا مانده بود (چون رنگ سفید حرارت ناشی از انفجار بمب را دفع می‌کند و رنگ تیره لباس حرارت را جذب می‌کند و بر پوست اثر می‌گذارد). -هیروشیما| جان هرسی

مسئله نداشتن ایده یا نبود توانایی نیست؛ مسئله اینه که وقتی ایده‌ها و توانایی‌های زیادی داری، سردرگم می‌شی و نمی‌دونی کدوم مسیر رو انتخاب کنی. و این سردرگمی رو اگه نتونی مدیریت کنی می‌تونه از بی‌استعدادی بدتر باشه.

یاد این افتادم.

حالا یه گرامافون کم دارم.

یه چمدون چوبی قدیمی که برای مادر مادربزرگم بوده رو از خونه مامان‌بزرگ آوردم. و جدا عجب چیزیه. بعید می‌دونم بتونم ترمیم و بازسازیش کنم. شاید اگه دستش نزنم بهتر باشه.

خلاقیت عزیزم کو؟

photo content
+2

photo content
+1

حرم امام حسین علیه السلام بیادتون بودم.

و چقد اینجا حس امنیت داره. 😭 تا از گیت رد شدیم یه پسره داد زد «ایرانه؟» «ایرانه؟» «اللهم صل علی محمد و آل محمد» و بعد رفت یکی ازینا که لباس نظامی تنش بود رو ماچ کرد. 😭

خب برگشتیم ایران. این دو روز آخر اینقدر خسته و پکیده بودم که نتونستم هیچی بنویسم.

بچه‌م.