|پیـازاکـی|
Open in Telegram
نه تو آنی که همانی نه من آنم که تو دانی. 📚 @nemidanam_etelaa_nadaram https://t.me/HarfinoBot?start=da0bbc93f15ab6 http://t.me/HidenChat_bot?start=1455665537
Show more255
Subscribers
No data24 hours
-17 days
No data30 days
Posts Archive
255
«شیخ! از اندوه بگو...»
«آدمیان بر چند راه و نمطاند عبدالله!»
و بازگشت و برنشست. شعلهٔ اجاق صورتِ سنگیاش را روشن میکرد.
«چون اول بار به وقتِ زادهشدن بگریند، شولای غم بَر میکنند و غم همزادِ فرزندِ آدم است. پس جملگی با غماند و پاسدارِ آن، بیآنکه این پوستین دوست بدارند.»
-تذکره اندوهگینان
255
Repost from N/a
عیسی علیهالسلام بسیار خندیدی، یحیی علیهالسلام بسیار گریستی. یحیی به عیسی گفت که تو از مکرهای دقیق حق ایمن شدی که چنین میخندی؟ عیسی گفت که تو از عنایتها و لطفهای دقیق لطیف غریب حق قوی غافل شدی که چندینی میگریی؟ ولیّی از اولیای حق در این ماجرا حاضر بود، از حق پرسید از این هر دو که را مقام عالیتر است؟ جواب گفت که اَحْسَنَهُمْ بی ظَنَّاً یعنی اَنا عِنْدَ ظَنِّ عَبْدی بی. من آنجایم که ظنّ بندهی من است.
به هر بنده مرا خیالی است و صورتی. هر چه او مرا خیال کند من آنجا باشم.
فیه ما فیه
255
Repost from پرگار بیسواد🎒
امروز این گندگی کردنا و افتخار به جنایتهاشون رو خوب به یاد بسپارین که وقتی داشتن اعدامشون میکردن دوباره براشون اکلیل دفع نکنین و بهشون نگین فرشته...
255
Repost from N/a
توی راه بسیاری را دید که فرار میکردند و هر کدام به شکلی آسیب دیده بودند. ابروی عدهای سوخته بود و پوست صورت و دست بعضی دیگر آویزان بود. بقیه از زور درد دستهایشان را بغل گرفته بودند؛ انگار چیزی توی دستهایشان بود. بعضیها در حال حرکت بالا میآوردند. خیلیها لخت بودند یا لباسشان پارهپاره بود. بعضی از آنهایی که لخت بودند روی تنشان رد سوختگی بند پیراهن یا شلوار به چشم میخورد. روی پوست بعضی از خانمها رد گل کیمونویی که به تن داشتند جا مانده بود (چون رنگ سفید حرارت ناشی از انفجار بمب را دفع میکند و رنگ تیره لباس حرارت را جذب میکند و بر پوست اثر میگذارد).
-هیروشیما| جان هرسی
255
Repost from |پیـازاکـی|
مسئله نداشتن ایده یا نبود توانایی نیست؛ مسئله اینه که وقتی ایدهها و تواناییهای زیادی داری، سردرگم میشی و نمیدونی کدوم مسیر رو انتخاب کنی.
و این سردرگمی رو اگه نتونی مدیریت کنی میتونه از بیاستعدادی بدتر باشه.
255
یه چمدون چوبی قدیمی که برای مادر مادربزرگم بوده رو از خونه مامانبزرگ آوردم. و جدا عجب چیزیه. بعید میدونم بتونم ترمیم و بازسازیش کنم. شاید اگه دستش نزنم بهتر باشه.
255
و چقد اینجا حس امنیت داره. 😭 تا از گیت رد شدیم یه پسره داد زد «ایرانه؟» «ایرانه؟» «اللهم صل علی محمد و آل محمد» و بعد رفت یکی ازینا که لباس نظامی تنش بود رو ماچ کرد. 😭
