en
Feedback
Art

Art

Open in Telegram
4 915
Subscribers
No data24 hours
-157 days
-3130 days
Posts Archive
Art
4 915
استاد محمود فرشچیان 🖤 (۴ بهمن ۱۳۰۸ – ۱۸ مرداد ۱۴۰۴)
استاد محمود فرشچیان 🖤 (۴ بهمن ۱۳۰۸ – ۱۸ مرداد ۱۴۰۴)

Art
4 915
اینم مهمونا
اینم مهمونا

Art
4 915
اگه میخواستم یه tea party بگیرم تو دوره ویکتوریایی
اگه میخواستم یه tea party بگیرم تو دوره ویکتوریایی

Art
4 915
مازندران قشنگم🌱🌾
مازندران قشنگم🌱🌾

Art
4 915
در آغوش نور و سایه" رم، سال ۱۶۲۵ میلادی باران آرام بر سنگ‌فرش‌های کوچه‌ی تنگی در نزدیکی کلیسای سانتا ماریا می‌بارید. صدای ناقوس از دور می‌آمد و با هر قطره‌ی باران، هوای رم بوی مرمر خیس، صمغ درختان و رنگ‌های روغنی تازه می‌داد... کلارا، دختری با چشمانی چون شب‌های پرستاره‌ی ایتالیا، شاگرد یک استاد نقاش معروف بود. موهایش به رنگ طلوع خورشید، و دستانش هنوز از بوی رنگ و زغال سیاه، آغشته بود. رویای کلارا این بود: یک بار، فقط یک بار، تصویری از خودش روی دیوار یک کلیسا ببیند. اما نه به‌عنوان قدیسه‌ای گمشده، بلکه با نگاهی زنده، پر از شور، انسانی... عاشق. روزی، مردی غریبه وارد کارگاه استاد شد. نامش دومینیکو بود، پیکرتراشی از فلورانس. موهای قهوه‌ای تیره، چشمانی خاکستری... و لبخندی که انگار خودش از جنس باروک بود: اغراق‌شده، زیبا، و پر رمز و راز. او یک سفارش خاص داشت: خلق مجسمه‌ای از مریم مقدس، نه در اوج قداست، بلکه در لحظه‌ای انسانی، لحظه‌ای که اشک می‌ریزد از عشق... استاد او را رد کرد. اما کلارا... نه. شب‌ها، در خلوت، در نور لرزان شمع، او طرح‌هایی می‌کشید. از زنی که مریم بود، اما خودش هم بود. در آن نگاه، هم نور بود، هم سایه. هم ایمان، هم ترس. هم خدایی... هم عشق انسانی. دومینیکو شب‌ها مخفیانه به کارگاه برمی‌گشت. آن دو در سکوت نقاشی را تماشا می‌کردند. دست‌هایشان، گاهی روی کاغذها تصادفی به هم می‌خورد. و قلب‌شان... نه‌چندان تصادفی، با هم تپید. یک شب، زیر نور شمع، دومینیکو زمزمه کرد: > "تو همان مریم منی، کلارا... نه به‌خاطر قدیسی‌ات، بلکه برای این‌که حتی در اشکت هم، نوری هست که مجسمه‌ام را زنده می‌کند." و آن شب... شبِ خلق آن مجسمه شد. کلارا ژست گرفت. دومینیکو تراشید. و در دل آن پیکره‌ی سنگی، چشمانی نه از مرمر، بلکه از دل، نگاه می‌کردند. --- سال‌ها بعد، مجسمه‌ای در کلیسای کوچک قرار گرفت. مردم، آن را «مریم عاشق» نامیدند. و هیچ‌کس نمی‌دانست، در دل آن چشمان، قصه‌ی دختری بود که در میان نور و سایه، نه‌تنها یک قدیسه، بلکه یک زن عاشق بود... و عاشق‌اش، نه خدا، نه فرشته، بلکه مردی بود با دست‌هایی از سنگ... و قلبی از عشق.

Art
4 915
"در آغوش نور و سایه – فصل دوم: قلبی از مرمر، لبخندی از نور" رم، ۱۶۲۸ میلادی سه سال گذشت. کلیسای کوچکِ "سانتا مارتینا" حالا به خاطر آن یک مجسمه، زیارتگاهی شده بود. زائران می‌آمدند، دعا می‌کردند، اشک می‌ریختند... اما فقط یک نفر می‌دانست که آن اشک‌ها، پیش از آنکه از گونه‌ی سنگیِ "مریم عاشق" جاری شود، نخست از گونه‌ی کلارا افتاده بودند. --- کلارا، حالا دیگر شاگرد نبود. در کارگاه خودش، در کوچه‌ای پنهان میان دو ستون دوریک فراموش‌شده، نقاشی می‌کشید. پرتره‌هایی از زنانی خسته، مردانی در آستانه‌ی فروپاشی، فرشته‌هایی با بال‌های شکسته... اما دلش، هنوز در همان کارگاه قدیمی جا مانده بود. جایی که دومینیکو، بعد از تمام شدن آن پروژه، ناگهان... ناپدید شده بود. بدون نامه، بدون وداع، فقط سکوت و غبار و بوی تراشه‌های مرمر باقی مانده بود. --- یک شب، زمستانی بی‌رحم، کلارا در تاریکی راهروهای کلیسا قدم می‌زد. شمعی در دست، دلش بی‌قرار، مثل هر شبی که خواب چشمان او را می‌دید... در کنار مجسمه، صدای خراش آرامی آمد... او ایستاد. یک مرد، در سایه‌های نیمه‌روشن، با دست‌هایی زخمی و ردِ مرمر روی ردایش، با اشکی در چشم، مقابل مجسمه زانو زده بود... دومینیکو. کلارا لبخند زد، اما لرزید. "چرا رفتی؟ چرا هیچ نگفتی؟" صدایش لرزید، اما خشم نبود. اشتیاق بود، همان اشتیاق باروک... پرهیاهو، پررنگ، پرعشق. او سر برداشت. "ندا... کلارا... من رفته بودم تا چیزی بسازم، چیزی که لیاقت تو رو داشته باشه. رفتم تا در فلورانس، ونیز، و حتی پاریس، هرآنچه از مرمر می‌شه ساخت رو بیاموزم. اما هیچ پیکره‌ای... هیچ فرمی... جای تو رو نگرفت." او از ردای خود چیزی بیرون آورد... طرحی جدید. پیکره‌ای از دو تن، در آغوش. مردی و زنی. نه قدیسه، نه الهه، فقط دو عاشق. --- دومینیکو ادامه داد: > "اگر اجازه بدی... این آخرین پیکره‌م باشه. از ما. برای همیشه. نه در کلیسا، بلکه در باغی که با تو بسازم... جایی فقط برای عشق." کلارا نزدیک رفت، دستش را در دست او گذاشت. و برای اولین بار، اشک‌های روی گونه‌اش دیگر از درد نبود، از وصال بود. از تولد یک زندگی جدید... و در سکوت کلیسا، در نور لرزان شمع، دو سایه بر دیوار افتاده بود: یکی او، یکی او... و هر دو، دیگر تنها نبودند. --- و آن شب، شبِ خلق پیکره‌ای شد که هیچ‌کس هرگز ندید. چون فقط برای دو نفر بود. برای آن‌ها که در دل نور و سایه، عشق را آفریدند...

Art
4 915
photo content
+1

Art
4 915
داستان داریم امشب🧡

Art
4 915
ایده بدین برای نقاشی روی بوم
ایده بدین برای نقاشی روی بوم

Art
4 915
نقش و نگار اصیل ایرانی
+7
نقش و نگار اصیل ایرانی

Art
4 915
هفت نقش و نگار اصیل ایرانی که باید بشناسید
+1
هفت نقش و نگار اصیل ایرانی که باید بشناسید

Art
4 915
صبح بخیر با این نقاشی جذاب

Art
4 915
❤️❤️
+4
❤️❤️

Art
4 915
جدا نگاش نکنین ناراحت میشم

Art
4 915
برداشت شما از این طرح چیه
برداشت شما از این طرح چیه

Art
4 915
پلی لیست شجریان تو ساند کلود

Art
4 915
Listen to شجریان, a playlist by Armin on #SoundCloud https://on.soundcloud.com/nr3an8pPGYHivYgpEQ

Art
4 915
ظرافت به مقدار خیلی زیاد
+3
ظرافت به مقدار خیلی زیاد

Art
4 915

Art
4 915
اگه فعالیت هنری میکنین تو هر زمینه‌ای برامون بفرستین ببینیم✨🌺
اگه فعالیت هنری میکنین تو هر زمینه‌ای برامون بفرستین ببینیم✨🌺