en
Feedback
𝐀𝐦𝐚𝐩𝐨𝐥𝐚𝐫𝐨𝐢𝐝‌ ~

𝐀𝐦𝐚𝐩𝐨𝐥𝐚𝐫𝐨𝐢𝐝‌ ~

Open in Telegram

نِگاهم روایت می‌کنه....📸 پیاز هستم🧅 لایه لایه 🫵🏻 پ.ن :رندوم حرف میزنم ⭐ She/her 💫 🌱 Greenie 🌿 (◍•ᴗ•◍)💚 ♀️✨🕊️ درب ورودی جهت ارسال نامه ناشناس: [ https://t.me/BluChtBot?start=67a4aa05b8d4a88b8a ]

Show more
Iran154 428The category is not specified
Buy Ad
42
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
شما هم مراقب خودتون باشید 🤍 حرفی، سخنی، اعصاب خوردی، غر، نیاز به بغل و گریه بود اینجا هستم 👇🏻 @ThisisShaghayegh شاید کم و دیر بیام ولی حتماً می‌شنوم 🫂🦋

این rage هایی که من دارم فقط با activist شدن خالی میشه وگرنه آخر منفجر میشم.

بله منم هرروز به کارهام می‌رسم ولی در هر مرحله حرص می‌خورم و جلو میرم.در هر کاری که می‌خوام انجام بدم زنجیر هایی که بهم بسته رو می‌بینم. میخوام ارائه آماده کنم برای کلاسم ولی در هر مرحله حرص می‌خورم که هیچ سایتی باز نمیشه که بتونم مثل آدمیزاد کارم رو انجام بدم و باید خداتومن پول بدم بابتش. می‌خوام زندگی کنم و برنامه بریزم و همین روزمره خشک و خالیم رو جلو ببرم ولی حتی نمیدونم فردا قراره چه اتفاقی بیوفته. می‌خوام شب با خاله برم بیرون و از هوای بهاری لذت ببرم ولی سر و صدای آزار دهنده این دلقک های رَوَنده توی خیابون نمی‌زاره. نگاهشون میکنم و حسرت می‌خورم. نگاهشون میکنم و صدای رگبار گلوله‌هایی که در آسودگی تمام شلیک کردن از یادم نمیره. نگاهشون میکنم و مغزم میره به دی ماه، به ۱۴۰۱ ، به ۹۸، به ۹۶. حتی اگر قبل تر از این رو یادم نباشه دیگه از اینجا به بعد رو که می‌تونم ادعا کنم یادمه. ۴۰۱ رو که دیگه چشم تو چشم دیدم. نگاهشون می‌کنم و با خودم فکر می‌کنم این عوامل موساد که میگفتن دی ماه اومدن تو کشور بچه های مردم رو به رگبار بستن چقدر شبیه همینایی هستن که وسط خیابون ۸۰ روزه خوشحال و خندان قیلی ویلی میرن و الان تازه فهمیدن خاک و وطن و ایران یعنی چی اصلاً...

من روی همه اینا سه ماهه دارم بیرون اومدن از یک رابطه دوساله رو هم به دوش می‌کشم. ATP I don't even know if there's anything left that can break me anymore. ولی چیزی نمیگم چون به قول سپهر اون بالاییه کینه‌ای تر از این حرفاست و تا ثابت نکنه بدتر از اینم میشه رهام نمی‌کنه.

انگار زندگی خیلی گل و بلبله بیام از خوشی های روزانه‌ام در جنگ با دانشگاه و اساتید و پروپوزال و پایان نامه، سردرد های هر شب صدقه سر مسجد سر کوچه و دلقک های مضحک جلوش، بلاتکلیفی و وضعیت اقتصادی و اعدام های روزانه و آدم های بعضاً ناجالب و هزاران هزار مورد دیگر بگم. تازه به همه اینا بدبختی همیشگی «سایه جمهوری اسلامی بالای سرمون» رو هم اضافه کنید. چمیدونم والا شمایِ نوعی اگه زندگیتون عالی داره پیش میره و ککتون هم نمی‌گزه خیلی خجسته و سرخوش هستید و خدا شفاتون بده.

«اگر هم میخوای بگی وای چقدر غر میزنی» جات اینجا نیست دیگه. گمشو بیرون با هیچکس تعارف ندارم.

فکر نمی‌کردم اینقدر زمان بگذره و اینقدر اینجا چیزی نگم. فکر نمی‌کردم عکس گرفتن یادم بره. فکر نمی‌کردم به غروب خورشید و ابر های ناچاراً زیبا و بارون و گل و قاصدک نگاه کنم و فقط بگم ای بابا چقدر زیباست.بعد هم که به راهم ادامه میدم. فکر نمی‌کردم حتی نوشتن هم برام سخت بشه.از نوشتن های عجیب و غریب حرف نمی‌زنم هاااا.همین روزمره ها رو میگم. آخه روزمره ای نمونده که بخواد نوشته بشه و بال و پر بگیره.

به کار هایی که پیش از دی ماه میخواستم انجام بدم فکر می‌کنم هم روانم مخدوش میشه. این وسطا هم که ۲۳ سالمون شد و نور علی نور.

جالبه که مثل همیشه در شرایط بحرانی کاری که بیشتر از همه چیز انجام دادم، رویا چیدن بوده. البته هنوزم ادامه داره و هرروز پر و بال بیشتری می‌گیره.

Repost from books i read
دوست داشتم همه چیز نرمال می‌بود و از سر علاقه درباره‌ی کتابایی که می‌خونیم حرف بزنیم نه فقط از سر فرار از واقعیت

فعلاً تنها راه حلی که دارم سرگرم کردن خودمه. با درس. با ورزش. با سریال. حتی با مستند و وبینار های مختلف دیدن. یه پیامی توی چنل مریم فوروارد شده بود که الان هم دوست دارم بهش اشاره کنم : کاش اینا از سر علاقه بود و نه فرار از واقعیت. همین به نظرم خیلی روشنه.

این چند وقته خیلی فکر کردم. اونقدری که مطمئنم اگه در مغرم باز بشه یهو همه افکارم با سرعت پرت میشه بیرون. خسته شدم از صرفاً یک گوشه نشستن و نگاه کردن به اینکه وضعیت درست بشه ولی خب گمانم چاره دیگری هم نیست. ماییم و چهار تا بچه خردسال که این وسط موشک درست میکنن و سرشو تیز میکنن بعد مسابقه میدن که موشک کی میتونه دور تر بره.

این زندگیه کیه مگه که یه بار نشد رویِ خوشش رو به ما نشون بده؟ همیشه بد عنق همیشه زهرمار؟ مگه ما خار داشتیم؟

یادم رفته حرف زدن اینجا چطوری بود. اصلاً سرِ صحبت ندارم که بخوام حرف بزنم. ترجیحم بر اینه که گوشه‌ای مغموم خودم رو بغل بگیرم و به آینده نگاه کنم چون این تنها کاریه که بلدم. من تمام زندگیم به نگاه کردن و امیدوار بودن به روزی در آینده، گذشته. نمی‌دونم اگر این وضعیت و این جغرافیا این رو هم ازم بگیره چی ازم خواهد موند.

دلم خیلی براتون تنگ شده...

امروز چهارسالگی آماپولاست و در تاریکی براش شمع روشن خواهم کرد ♡ ✧ در انتظار روزی که نور بتابه ✧

مراقب خودتون باشید.

Repost from دو در یک
یک نفر هم زیاده ولی وقتی از سینما رکس شروع می‌کنی به شمردن می‌بینی که آخوند واقعاً صدها هزار نفر رو با اعدام، جنگ ایران و عراق، سرکوب تظاهرات، تصادفات رانندگی و ممنوعیت واکسن به قتل رسوند. واقعاً صدها هزار نفر. : پسرک

حالم حال این پیشوعه.

Repost from RegaPlus
‏"خواهیم دید چه خواهد شد"