Voilà
Open in Telegram
"Voilà": "اینجا" اینجا می نویسم. می شنومت؛ http://t.me/HidenChat_Bot?start=1324405098
Show more351
Subscribers
No data24 hours
-27 days
+3430 days
Posts Archive
351
«دیونوس، ایزدِ شور و شراب، هم خدای زندگی است و هم خدای جنون.
او فرزند سملهی فانی و زئوسِ جاوید است؛ از خاکستر مادرش تاک انگور رویید و خود بارها از مرگ باززاده شد، همچون خورشید سرخ.
اما جنونِ دیونوسی دو چهره دارد:
برای آنان که او را انکار میکردند، خرد سرد و عقل بستهشان در هم میشکست و به جنونی ویرانگر دچار میشدند ـ همانگونه که شاه پنتئوس به دست زنان باکوسی دریده شد.
ولی برای زنانی که در آیین او میرقصیدند، این جنون، آزادی بود؛ شور مقدسی که آنها را از قید قانون و سکوت میرهاند، صدای سرکوبشده را بازمیگرداند و آنان را با طبیعت و خداوند یکی میکرد.
دیونوس یادآور این حقیقت است:
آنچه سرکوب شود، در چهرهای جنونآمیز بازمیگردد؛ و آنچه پذیرفته شود، به رقص، شراب و رستاخیز بدل میگردد.»
351
دیگری بودن؛
یعنی توانایی تأمل در موردِ خودمون از بیرون.
وقتی این توانایی محدود می شه،اون آدم توی یک دنیای جادویی زندگی می کنه
جایی که رفتارهایی مثل بریدنِ خودش و مصرف مواد معنای ویژه ای براش پیدا می کنن،
می شن روشی برای مقابله.
شخصی که در "دیگری بودن" نقص داره ممکنه دستش رو بِبُره و ریختنِ خون از بدنش براش نمادِ بدی باشه که داره ترکش می کنه.
خون می شه نمادِ بد بودنِ درونی و فرد حس رهایی از بد بودن پیدا می کنه.
یا مثلا الکل و سایر مواد می تونن به طور جادویی جایگزین روابط بین فردی بشن(مثلا:بهترین دوستِ من،بطری مشروبه!)
و به برآورده شدن نیاز های دلبستگی کمک کنه.
نقص در دیگری بودن باعث نبودِ مرزی مشخص بین "خود" و "دیگری" می شه.
فرد نمیتونه آرزوها،امیال و هیجانات و اسنادهایِ خودش رو از دیگران تمییز بده.
مثلا ممکنه شخص،تصور کنه دیگران دارن با نگاهی تحقیرآمیز بهش نگاه میکنن،در حالی که در اون لحظه خودشه که احساسِ شرم داره.
چیزی که می تونه به رفع این حالت کمک کنه درکِ اینه:
"جدایی،شرطِ رابطه ام با دیگری است.
فقط تا حدی می توانم دیگری را مورد خطاب قرار دهم که جدایی وجود داشته باشد...طوری که نتوانم جای دیگری را بگیرم و برعکس.(دریدا،۱۹۹۷)"
تجربه ی یک رابطه،که هم صمیمی و هم جداست؛می تونه شفابخش باشه.
نقص در دیگری بودن
باعث می شه فرد برای حفظِ حس ثابت در موردِ "خودش" و "دیگران" آفتاب پرست وار؛
ارزش ها و نظراتش رو صرف برای اینکه رابطه اش رو باهاشون حفظ کنه،هر روز و آدم به آدم تغییر بده.
باعث می شه فرد مدام دنبال اطمینان جویی از دیگران باشه،چون نمی تونه این اطمینان رو درونِ خودش پیدا کنه.
حس هویتِ پایدار و منسجم مختله،
یه وقتهایی ممکنه اون آدم برای حفظ حس ثابت در مورد خودش،به طور پارانوئید یا خودشیفته از خودِ واقعیش فاصله بگیره.
و برعکس،در مورد بقیه هم مدام آرمانی سازی و نا ارزنده سازی انجام بده.
به زبان ساده تر،اطرافیانش رو یا سفیدِ سفید می بینه یا سیاهِ سیاه،چون تلفیق تجربیات مختلف و ناهمخوان براش سخته و انعطاف نداره.
شاید چون اطمینانی که به جهان، باید توی سن کم و تو آغوش مادر شکل می گرفت،
شکل نگرفته و انگشت های اون بچه،هنوزسفتِ سفت به میله چسبیدن.
این فقط بخشی از چیزیه که یک آدم با اختلال شخصیت مرزی یا حتی سازمان شخصیت مرزی،هر روز باهاش درگیره.
351
امروز خوشحالم!
و راستش خیلی وقت می شد اینجوری خوشحال نبودم
–دلم براش تنگ شده بود.
اول اینکه امروز،آفتابی عه اما خیلی گرم نیست.
باد می وزه،(وایستید بهترم می شه)؛
این هفته احتمال بارِش بارون هم هست!
نیکی برگشته!(هرچند هنوز هم رو ندیدیم ولی همین هم کلی برام شادی آورده).
کتابِ DSM ام مشکل داشت،آقای کتاب فروش با تعویضش موافقت کرد و به جاش چندتا از کتابهایی که واقعا می خواستمشون رو پیدا کردم و برداشتم(که خیلی خیلی خوشحالم می کنن).
امروز بعد مدتها شبیهِ خودم لباس پوشیدم و از چند رهگذر و یه بارتندر بانمک راجع بهش تعریف شنیدم.
ساندویچِ مرغ و پیازچه ای که خریدم خیلی خوشمزه بود.
توی آزمایِش مامانم چیز نگران کننده ای نبود.
لاته ای که صبح درست کردم،جادویی از آب درومده بود.
و همچنین برق هم نرفت(اولِ صبح) و همه چیز همونجور پیش رفت که میخواستم.
خیلی جالبه،معمولا پیدا کردن دلیل برای غم سخت نیست،
اما برای شادی؛
باید بگردی،پیدا کنی و ناگهان... هرچقدر بیشتر بهش فکر می کنی،بیشتر پیدا می شن.
351
حدیث؛دخترِ ارزشمند.✨🤍
خوشحالم کردی عزیزم
کلماتت به قلبم نشست.
واقعا تلگرام رو دوست دارم،من رو با آدمهای خیلی قشنگی آشنا کرد.
351
سو سو زدن مانند یک شمع،در مقابله با باد،تنهایی و تاریکی.
گمان می کنم پیوستن به سایه و خاموشی خیلی هم بد نیست.
بالاخره انسان هم ماده است
همانجور از شکلی به شکل دیگر در می آید.
امشب بخار می شوم و در آسمانی که مال هیچکس نیست،شناور می شوم.
به زمینی که مالِ هیچکس نیست
سقوط می کنم.
فرو می روم در هسته ی زمینی که خانه هیچکس نیست.
در همه جا و هیچ کجا ساکن می شوم.
فراموشت نمی کنم.
آرزو می کردم بتوانم اما
در یکصد شکل و شمایل هنوز تورا به خاطر می آورم و رنج را...
و شاید اندک خاطرات شادی بخش آن روزهارا.
