فاطمه تنبیه
Open in Telegram
هرچند غیر فقر و غم و سختی چیزی نبوده عاید استعداد فرق است بین شعر من و شعر ِ بی ریشه های فاقد استعداد... instagram : fatemeh_tanbih1382
Show more396
Subscribers
+124 hours
+107 days
+3930 days
Posts Archive
396
ادبیات واقعی فقط آنجایی به وجود میآید که خالقانش، نه حقوقبگیران سختکوش و قابلاعتماد، بلکه دیوانگان، عزلتگزیدگان، ملحدان، خیالبافان، نافرمانان و شکاندیشان باشند.
یوگنی زامیاتین
396
برای تو فاطمه عزیزم...برای تو!
دو تا جسم نحیف تا ابد غرق لجن بودیم
دوتا اندوه دار بی رفیق بی وطن بودیم
دوتا آسیب دیده ، هردو از یک دست و یک چاقو...
دو زخم کاملا یک شکل در دو تا بدن بودیم
اگرچه کار سختی بود این پیرو نبودن ها
پرستیدند هرجا هر کسی را، بت شکن بودیم
من و تو حرف ها را رمزی و با چشم میگفتیم
برای بوسه بود آنجا که محتاج دهن بودیم
چه خوب اینکه تو را دارم ، چه خوب اینکه مرا داری
که ما با درد هم، همدرد تر از خویشتن بودیم
بیا اما بگو با زندگی هایی که ما داریم
چجوری تاب آوردیم جدی؟ کرگدن بودیم!
نمیشد عامل تغییر این دنیای بد باشیم
چه میشد کرد تنهایی؟ چه میشد کرد؟ زن بودیم...
من و تو دوستهای خوبِ از دیدار هم محروم
دوتا "دور از هم ِ سرگرم ِ با هم زیستن" بودیم...
#فاطمه_تنبیه
@fatemeh_tanbih
396
هشتم آذر سال ۱۴۰۰ نوشته بودم :
برای ترک جهنم، درنگ لازم نیست
گذشتم از سر عشق تو،جنگ لازم نیست!
بگو که دوست نداری مرا و بعد برو
برای کشتن عاشق ، تفنگ لازم نیست
برای اینکه بگویی مرا نمی خواهی
بهانه کردن مشتی جفنگ لازم نیست
و خارجش بکنم کاش...چونکه در تن من
دلی که میشود اینقدر تنگ لازم نیست
نگو که خسته شدم یا صبور نیست دلم
مرا نخواسته ای دیگر! انگ لازم نیست!
#فاطمه_تنبیه
@fatemeh_tanbih
396
Repost from Don't join
#هوشنگ_گلشیری:
«چیزی نیست که بشود با قرص و آمپول و نمیدانم قدمزدن کنارِ خیابان یا روشنکردنِ یکی دو سیگار کاریش کرد. اینجا، باور کنید، من گاهی دیگر انگار نمیتوانم نفس بکشم.»
@dontjoin1
396
در بندی جداگانه و احتمالا کامل نشونده هم نوشته بودم:
ای مرد ، ای محال ترین آدم
از ببست سال لعنتی عمرم
وقتی که بیست ثانیه از آن هم
با تو نرفته ، پس به هدر رفتم...
396
چرا عزیز دلم روزه ی سکوت گرفتی؟
مرا از این همه رخوت بگیر با کلماتت
به من بگو که چه روزی ست؟ پس به یاد نداری!
تولدم شده! کو جعبه ی گل و شکلاتت؟
دلت خوش است که از قله ای بلند پریدی
بدون اینکه توجه کنی به چتر نجاتت...
تو را گرفتم و نگذاشتم به خاک بیفتی
به هر دری زدی اما که بپّری و نمانی
بیا که با تو بگویم چقدر خسته راهم
چقدر مسخره سر میشود زمان جوانی
بدون اینکه تو کاری کنی پر از غرولندم
بیا بهانه نده دست این زن عصبانی!
بیا و کیک مرا روی دست هات بچرخان
کنار گوشم سوزن بزن به بادکنک ها
سپس به داغ ترین شکل و با وسیله ی بوسه
محافظت بکن از جوجه ات مقابل سرما
که با تو عکس بگیرم، که با تو مست برقصم
که با تو فوت کنم شمع بیست سالگی ام را
به من به خنده بگو: دخترم بزرگ شدی ها!
که من جواب دهم : عشق پیرمرد منی تو!
عصای دست توام چندسال بعد تر از این
دلیل گرمی پاییزهای سرد منی تو
تمام زندگی ام درد می کند ، تو کجایی؟
اگرچه درد ترینی، دوای درد منی تو...
بغل بگیر تنم را جناب کوره آتش
مرا به کار بگیر و نخواه خام بمانم
شکارچی شو و دندان بزن تمام تنم را
کدام لذت از این بیشتر که رام بمانم؟
بنوش شیر مرا...چند وعده سیر بمانی
بنوش بلکه در این شهوت مدام بمانم
به قصد له شدنم، در بغل بگیر مرا که
خوشم می آید از این شکل در محاصره بودن
بیا و تجربه ام کن تویی که تجربه داری
مرا نجات بده از عذاب باکره بودن
تو را برای ابد خواستم ، ببین تو چه کردی
که از وجود تو راضی شدم به خاطره بودن..
به هیچ وجه رهایم نکن؛ اگر شده حتی
نگه بدار مرا روی صندلی ذخيره
خدای مدعی ات هم توان نداشت عزیزم
که توبه ام دهد از عشق، این گناه کبیره
فرار می کنی و هرکجا که بال بگیری
نصیب بام منی باز، مرد آبی تیره!
کدام دختر دیوانه ای شکسته دلت را؟
که من بخاطر او سوختم میان اجاقت
شبیه من غزلت کرده و به گریه بخواند؟
نشسته در بغلت ؟ خواب رفته توی اتاقت؟
مرا ببخش اگر دختری قشنگ نبودم
مرا ببخش اگر خوش نیامدم به مذاقت
چرا عزیزدلم روزه سکوت گرفتی؟
بگو که دوست نداری مرا بدون تعارف
ترحم تو برای خودت، نیاز ندارم
گدایی ات که نکردم نگاه غرق تاسف!
گناه بود در این شعر هرچه خواستم از تو
ببخش هرزگی ام را به عشق، حضرت یوسف!
صدای جیغ می آید صدای دست می آید
بعید نیست بپیچد صدای ناله ام اما
تولدم شده و مست می کنم که نفهمم
به جای خنده درون خودم مچاله ام اما..
تولدم شده و صندلی اضافه می آید
نوشته بیست عزیزم، دویست ساله ام اما...
#فاطمه_تنبیه
پانویس هم اینکه امیدوارم بیست سالگی باهام مهربون تر از نوزده سالگی مبارک باشه...
396
Repost from zhinestan🖤
در جستجوی یار دل آزار کس نبود
این رسم تازه را به جهان ما گذاشتیم
#رهی_معیری
@zhinestan
396
در محاصره تمام مصیبت های جهانم
و وقتی رنجم از حد میگذره نمیتونم بنویسم..
به مناسبت تولد خانم دکتر جعفری آذرمانی شاعر، بزرگ و بی تکرار
این چند بند رو از من بپذیرید..
396
تو ای پرنده که پرواز کردنت زوری ست
و با خودت سر رفتن ، بگو مگو داری
بکوچ از دل کشتارگاه و اوج بگیر
در آسمان بزرگی که پیش رو داری
نچرخ سمت عقب ، کار اشتباه نکن
به تیر خوردن ما پشت سر نگاه نکن
گذشته سوخته، آینده را تباه نکن
برو به دنبال آنچه آرزو داری
تو ای پرنده ی آبی، نه! ای زن زیبا
شگفت آور ، مریم ترین مریم ها
گذشتی از چهل و چندتا بهار اما
هنوز مثل گلی تازه رنگ و بو داری
تو شعر مطلقی و شاعری ورای بیان
سرآمد است غزل هات در میان زنان
چقدر اسم تو چرخیده هی زبان به زبان
که بین آن همه اینقدر عیب جو داری!!
طلایه دار صف عاشقان تندرویی
دویست سال اقلا از زمانه ات جلویی
عجیب نیست بجنگند با زنی که تویی
تویی که راستی و شعر راستگو داری
تو ای پرنده که مجبور می شوی بروی
بکوچ تا هدف تیرهای شان نشوی
برو که زنده بمانی پرنده جان قوی
فدای آن همه بغضی که در گلو داری...
