en
Feedback
حُبْ

حُبْ

Open in Telegram

🌱Hob channel مجله ىِ هنرىِ حُبْ ______ حُبْ | به معناى محبت ، عشق ، دوستى ______ اينجا با من حرف بزن: https://telegram.me/BiChatBot?start=sc-590683-u3GsBZy

Show more
3 240
Subscribers
No data24 hours
-197 days
-6030 days
Posts Archive
از غم عشقت ، دل شيدا شكست شيشه ى مِى در شب يلدا شكست از بس كه زدم ريگ بيابان ب كف خار مغيلان همه در پا شكست

با هيچكس نشاني زان دلستان نديدم يا من خبر ندارم يا او نشان ندارد :)

سلطان من خدا را، زلفت شکست ما را تا کی کند سیاهی چندین درازدستی؟

شما رو به شجریان می‌سپارم.

Repost from حُبْ
ديگري را در كمند آور كه ما خود بنده ايم….

در آن گلوله ی آتش گرفته ای که دل است و باد می بَرَدَش سو به سو چه می بینی

Repost from حُبْ
[سوایِ خونِ دلت در سبو چه می‌بینی؟]

Repost from حُبْ
مَدَر پرده‌ی کَس بهنگام جنگ که باشد تورا نیز در پرده ننگ ! - سعدی

«رهایی از غم نمی‌توانم/ تو چاره‌ای کن که می‌توانی.‌»
_شب‌های غم‌آبادِ شجریان.

من اين همه راه ، اين همه راه نيومدم برگردم…

Repost from آهیات؛🌱
«آدم دلش تا دَم گور مادرش را می‌خواهد، برای اینکه طناب بیاندازد در چاه ناامیدی و بیرونش بِکشد.»

Repost from آهیات؛🌱
زبان می‌گوید: روبه‌راه‌م. انگشتان می‌نويسند: خوبم. و قلب می‌گوید: من شکسته‌ام.

سرگردانم ز هجر ، معلومم نيست در پاي كه افتم كه به دستت آرم؟

لب بر شراب می‌زنم، اما نه از هوس محنت کشیده‌ام که پیِ جامِ باده‌ام _هادی محمدحسنی

برخیزم برخیزم تمام کبوترانم را رها کنم نداشتن تنها راه از دست ندادن است.

Repost from آهیات؛🌱
«چه غمی داری؟! بگو! خودت را سبک کن!» «خب چه غمی ندارم؟! یک‌باره پرت شده‌ام به انتهای دنیا. هیچ پناهی نیست.»

Repost from آهیات؛🌱
چندان مِی‌اش دهید که بیهوشی آوَرَد، شاید که یادِ ما به فراموشی آورد.. _آصفی هروی.

مو بلدُم از نقش جهان تا دریای دیلم سیت کِل بکشُم. بلدُم سر جومه بلوچی ملیله دوزی کنُم. بلدُم تُرنه قشقایی بزنُم. مِینا بختیاری ببندُم. بِرنو بندازُم رو شونُم دستمال هفت رنگ ببرُم بالا. بلدُم دامن چین چین تالش بپوشُم تا دم صبح سیت «بلامیسر» بگُم. برُم سر مزار شجریان حافظ بخونُم. مو بلدُم خون گریه کنم و بالا سر یه ایل جنازه کوردی برقصُم. بلدُم برُم بندر دستُم حنا ببندُم. بلدُم برُم پای دنا وُیسُم اینقدر گریه کنُم که اشکام قندیل ببندِن. آخرش بلدُم برگردُم سر جا اولُم سی خوم گور بکنُم بروم بخوسبُم توش...

گفت: از چشمانت گواه است که زیر پوستت غم و اندوه خانه ساخته.

رأيتها في المنام... ثم ماذا؟ ثم تمنيت أن يحلّ بي ما حل بأهل الكهف... در خواب دیدمش. سپس چه شد؟ آرزو کردم همان اتفاقی که برای اصحاب کهف افتاد، برای من هم رخ دهد.