اشکهای قرمز
Open in Telegram
حقیقتی که در ذهن شما شکل میگیرد روزی تبدیل به واقعیت خواهد شد. پس این یک داستان واقعی است.
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
213
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
213
صفرنه/صفرهشت/چهاردهدوصفر/دهچهلونه
تنها خودخواهی تو، مانع است برای اینکه دوستت بدارم. تو زیبایی، درخشانی، برخلاف تصور مهربانی، اما هزاران بار لعنت به اینکه خودخواهی! خیلی.
213
صفرهشت/صفرهشت/چهاردهدوصفر/صفریکبیستودو
ناتوان از به اشتراک گذاشتن خستگیم، تنها سکوت میکنم. اینبار نه سرشار از ناگفتهها. تا اثباتی باشد بر الکن بودن زبان. که کاش ابرازی بود برای این خستگی. به شعر، به نقاشی، به عکس، به موسیقی...
213
صفرهشت/صفرهشت/چهاردهدوصفر/صفریکسیزده
حالا میتوانم بمیرم. چه اتفاقی میتواند مرا به زندگی بازگرداند؟
213
صفرهشت/صفرهشت/چهاردهدوصفر/دوصفرپنجاه
از مکالمهای برمیگردم. اینبار برداشت. با صدایی خوابآلود و خسته. سلام کرد. سابقه نداشت. سلام کردم. از او خواستم به موسیقی متن سریالی گوش کند که چند دقیقه پیش دیدم. گفتم اگر این موسیقی نبود زنگ نمیزدم. انگار تمام این یک سال از هرآنچه از تو بود گذشتم و چیزی نگفتم تا به این موسیقی برسم. خمیازه کشید، مثل گذشته کشوقوسی آمد. خندیدم. با خنده پرسید دلیل خندهام چیست؟ گفتم که هنوز کشوقوس میآید.
کل مکالمهیمان بیستدقیقه بود. بیشترش سکوت. کمترش حرف. جایی پرسیدم: باید ازت بترسم؟ و سوالم را نفهمید.
جایی میان سکوت گفت که چیزی خراب نشده بود که بخواهد درست شود.
پس من این یک سال برای چه زجر کشیدم؟ این یک سال از زندگی من چه چیزی کم داشت؟ اگر همهچیز مثل قبل بود چرا من دیگر مثل قبل نیستم؟
خداحافظی کردم. برای امشب شجاعتم ته کشیده. فردا به زندگی عادی بازمیگردم با کلوزآپهای بیشماری از چهرهام که میخواهد میان زندگی، دلیل مرگ را بیابد.
من، یک سال برای چه زجر کشیدم، اگر همه
چیز مثل قبل بود؟
فردا صبح، با طلوع، امیدوارم یادش برود تمام شجاعت من دیشب بود. تمام شد. دیگر شجاعتی نیست. دیگر هیچچیز نیست. احساسیترین اعمال منطقیترین اعمالند.
فردا روز جدیدی است، نه با نبودنت، که با بودنت قد بیست دقیقه، خوابآلود و خسته.
این پازل، این زجر، این گم شدن، از توان روح من خارج بود و هست. من برای ادامهدادن به چیزی بیشتر از خودم احتیاج دارم.
بگذار فصل آخر این کتاب را بیرحمانه بخوانم. من از پایانهای باز خستهام.
213
صفرشش/صفرهشت/چهاردهدوصفر/بیستویکوشانزده
چارهی کار در نبودن من نیست. در پذیرش حرکت عقربههای ساعت به سمت آیندهایست که کمی تنها کمی فکر میکنیم از امروز بهتر است.
213
صفرشش/صفرهشت/چهاردهدوصفر/دوصفرصفرچهار
از تماس نافرجام برمیگردم. این کاری بود که دیشب باید انجام میدادم. هنوز هم کسی من بعد از دیدن یک زندگی را روی پرده نقرهای جز تو درک نمیکند.
امشب، دیر اما لازم، در پی باجه تلفن میخواستم به یک روز و یک سال تحمل نبودن پایان بدم. به جای سلام اسمت را صدا کنم و تو هم به جای سلام اسمم را صدا بزنی. گویی هرگز این یک سال اتفاق نیافتاده است. برنداشتی.
از همراهم پرسیدم: به نظرت بسامد این زنگ زدن بعدا چجوری دامنمونو میگیره؟
گفت: میخوای پیادهروی کنیم؟
اگر تلفن را جواب میدادی، شاید میفهمیدم تمام این روزها چرا خاکستری بود.
213
صفریک/صفرهشت/چهاردهدوصفر/بیستوسهصفرشش
دیگران را نجات میدهم و خودم غرق میشوم. این سرنوشت تمام کسانیست که از درون خالی میشوند. اما مگر "نجات" چه چیزیست جز زنده ماندن در دیگران؟
213
صفریک/صفرهشت/چهاردهدوصفر/بیستودوچهلوشش
به سلامتی شغلی که ما را قویتر، سختتر و بیاحساستر کرد.
213
سی/صفرهفت/چهاردهدوصفر/صفرچهارپونزده
برای دوباره شروع نکردن، مصممتر شدم. این موهبت حالا عذاب است.
213
بیستوهشت/صفرهفت/چهاردهدوصفر/بیستودوبیستونه
خیلی وقت بود پا به تاریکی خانه و خلوتش نگذاشته بودم.
213
بیستوهفت/صفرهفت/چهاردهدوصفر/پانزدهسیوهفت
صبح لبخند زدم، فقط برای اینکه تونستم حرکت ابرها رو ببینم.
213
بیستوچهار/صفرهفت/چهاردهدوصفر/بیستودودوازده
سیگار بعد از کار، لذتبخشترین سیگارهاست. پشت کوچه شرکت روی سکوی خانهای، روبهروی خانهی دوستم مینشینم و سیگار میکشم. به روز، اتفاقات و کش آمدن زمان فکر میکنم. به اینکه این روزها، از ساعت شش صبح تا شش بعد از ظهر دوازده سال میگذرد و وقایع با ارزش اشتراکگذاری بالا هر دم آب میروند. به بیمزه بودن معاشرتهای کاری فکر میکنم. به آدمهایی که از نزدیکانم بیشتر در کنارمند اما ذرهای به من نزدیک نیستند. سیگار بعد از کار، سیگار رهاییست. اگر نباشد، با همان پرسونای مضحک شرکتی به خانه میروم. در ساعاتی که نه استرسی هست نه کاری نه رییسی و نه رییس بازیای، کارمندی آب میخورم، کارمندی نفس میکشم، کارمندی شوخی میکنم و کارمندی عشق میورزم. برای کندن این لباس بیرنگ روزمرگی کارمند جماعت، به دقایقی بیشتر از یک نخ سیگار احتیاج دارم. به خود که میآیم ده نخ سیگار کشیدهام ایستاده روبهروی خانهای که میدانم تلویزیون ندارد و صاحبش کمدی دارد با سه پیراهن و سه جفت کفش و سه شلوار.
213
بیستوچهار/صفرهفت/چهاردهدوصفر/بیستوچهلهفت
روزی به تو حق خواهند داد. دیر، ولی حق خواهند داد.
213
بیستوچهار/صفرهفت/چهاردهدوصفر/هجدهصفریک
اتفاق ساده، مثل انداختن یک سنگ در آرامش برکه. مدتها طول میکشد تا در تو تهنشین شود. تا بفهمی طوفان بود و تو را با خود برد.
درک ما از اتفاقات درحال وقوع بسیار کمتر از وقتیست که به گذشته تبدیل میشوند. برای درک بهمریختن آرامش برکه، روزها و بلکه سالها زمان لازم است.
213
بیستوسه/صفرهفت/چهاردهدوصفر/هفدهصفرپنج
اگر قطعهای بودم، اینگونه بودم.
رها، غمین، اندکی خرامان و بسیار رازآلود.
در روزهای اینچنینی زندگیم، هیچچیز جز همین ساز و همین نوا در توضیح خاکستری چشمهایم گواه نیست. انگار این منم که به روی سیمهای کمانچه کشیده میشوم، انگشتان من است که روی پیانو میرقصند.
گفتوگویی وزین و عادلانه، از "دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست" و "چو هستی خوش باش".
این طناببازی زندگیدر من اگر صدا داشت، چنین صدایی بود. جالب آنگه اسم قطعه "طلوع: پیشکش" است.
با هر بار شنیدنش، طلوع میکنم در دل تاریکی زندگی و ازایش زندگی، چیزی به من پیشکش میکند.
