en
Feedback
مـــــآهِ تاریک.

مـــــآهِ تاریک.

Closed channel

She is like the moon, alone but powerful. ‌ ارتباط با من: http://t.me/Imdarkmoonbot https://t.me/BiChatBot?start=sc-512767-i4GQcvX

Show more
318
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
دیگه از من نپرسید خوبی یا نه. من خوب نیستم و از اینکه بخوام مدام این جمله رو تکرار کنم، بیشتر غمگین میشم.

قطعا هممون بعد انقلاب رو تو ذهنمون تصور کردیم. از تصورات قشنگت بگو. https://t.me/BiChatBot?start=sc-512767-i4GQcvX

عزیزم فشاری نشو به‌جاش لفت بده🖤.

‌ ‌ ‌‌‌ ‌ بیا پایین بچه کسشعر نگو سرمون درد گرفت

امروز با مادرم رفتیم بیرون. اون چادر داشت ولی من شالم از سرم افتاد، هیچ کدوممون هم با این موضوع مشکل نداشتیم؛ پس هرکی مشکل داره جمع کنه از ایران بره چون از این به بعد برنامه همینه.

سرکار می‌رم، باشگاه می‌رم، دوستامو می‌بینم، بیرون می‌رم، درس می‌خونم؛ اما شاد نیستم. خوشحال نیستم. جسمم اینجاست اما قلبم و تمرکزم برای همه‌ی ایرانه. برای اوین، برای زاهدان، برای تهران، برای اردبیل، برای سر تا سر این سرزمین غمگین‌ و امیدوار.

از خبرهایی که قراره تا چند ساعت دیگه، تو روشناییِ روز به گوشمون برسه می‌ترسم.

تلخ تلخ تلخ..
تلخ تلخ تلخ..

ایران و مردم ایران تو وضعیتی هستند که برخلاف کشورهای دیگه که از زندانی‌ها می‌ترسند، نه تنها نمی‌ترسند بلکه نگران حالشون هم هستند. خدایا وقتشه به کشورم نگاهی کنی..

Repost from the girl who lived
دهنم خشک، تپش قلب، دستام میلرزه. من سگ درگاه کجا باشم خوبه؟ فقط بچه‌های اوین چیزیشون نشه.

اوین💔.

همراه شو عزیز، همراه شو عزیز تنها نمان به در، کین درد مشترک هرگز جدا جدا، درمان نمیشود دشوارِ زندگی، هرگز برای ما بی رزم مشترک؛ آسان نمیشود تنها نمان به در؛ همراه شو عزیز… همراه شو عزیز؛ همراه شو عزیز تنها نمان به در، کین درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی شود …

به عنوان دختری که پدرش بسیجی‌ است، خوشحالم پدرم نه تنها این‌روزها بلکه در تمام این سالها یک هزارتومانیِ حرام از این بی‌همه چیز‌ها قبول نکرد؛ چون اولا حرام‌خوار نبود، دوما واقعیت‌ها را می‌‌بیند..

به عنوان دختری که پدرش بسیجیه، خوشحالم پدرم نه تنها این‌روزها بلکه در تمام این سالها یک هزارتومانیِ حرام از این بی‌همه چیز‌ها قبول نکرد؛ چون اولا حرام‌خوار نبود، دوما واقعیت‌ها را می‌‌بیند..

دلم میخواد زندگیمو،همه دغدغه ها و روزمرگی هامو، استرس هامو، ریزش موهام از شدت فشار رو، رغبتی که برام نمونده رو، دلتنگی هامو بدم بغل یکی، بگم یه دقیقه اینو میگیری؟ بعد فرار کنم.

اما استاد ابتهاجِ جان کجایی که بگی: می‌بینم آن شکفتنِ شادی را پروازِ بلند آدمیزادی را آن جشنِ بزرگ روز آزادی را.