en
Feedback
💥شهرداستان🤏💥

💥شهرداستان🤏💥

Open in Telegram

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
599
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
+1130 days

Data loading in progress...

Tags Cloud
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
August '24
August '24
+33
in 0 channels
July '24
+34
in 0 channels
Get PRO
June '24
+66
in 0 channels
Get PRO
May '24
+36
in 0 channels
Get PRO
April '24
+36
in 0 channels
Get PRO
March '24
+46
in 0 channels
Get PRO
February '24
+91
in 0 channels
Get PRO
January '24
+23
in 0 channels
Get PRO
December '23
+599
in 0 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
20 August+1
19 August+5
18 August0
17 August0
16 August0
15 August+1
14 August+1
13 August0
12 August0
11 August+7
10 August+1
09 August+3
08 August0
07 August+3
06 August+1
05 August+5
04 August+2
03 August+2
02 August0
01 August+1
Channel Posts
گفتم نه . گفت بکن منو برات ردیف میکنم دوستم سمانه را هم بکنیش .گفتم باید فکر کنم و رفتم از خونه بیرون .این ماجرا به جاهای دیگه رسید و سعی میکنم سر وقت و حوصله بگم بقیش را برای دوستان گل نوشته: شهریار @dastannn99

2
مجتبی بلندش کرد عمه را از روی خودش و گفت اگه میخوای من بشم بزار بکنم کونت و عمه یه بالشت گذاشت زیر شکم خودش و به شکم خوابید . مجتبی لای کون عمه را باز کرد و یه توف انداخت لاش و سر کیر را کشید لای کون عمه و فرو کرد و عمه آخ نگفت و راحت همشو تا ته جا داد . مشخص بود قبلا زیاد از کون داده که حتی داشت ناله ای میکرد که از لذت بود نه از درد . چند دقه بعد مجتبی گفت میریزم توی کونت وقتی گفتم خودتو سفت بگیر تا آب کیر همش تو کون خالی بشه و عمه هم جون جون میکرد زیر کیر و خودش هم داشت حال میکرد و عمه هی سرش را بر میگردوند که وسط کون دادنش بوس هم بگیره و بده از لب مجتبی و جفتشون فضا بودن تا یهو مجتبی گفت به عمه سفتش کن و عمه خودش را محکم جمع کرد و مجتبی ناله میکرد و تکون نمیخورد و همش را توی عمه زهرا ریخت . تا که خواستن بلند بشن عمه ازش دو سه تا صدا در اومد و خجالت کشید و مجتبی هم خندید و گفت معلومه کارم را درست انجام دادم و گشادت کردم حسابی و توی یه چشم بهم زدن لباسهاش را پوشید و به عمه زهرا گفت من زود برم تا دردسر نشده و عمه که نه نرو و باش و تا دیر وقت مادرم نمیاد و… ولی مجتبی دیگه حالشو کرده بود و چشماش باز شده بود و عقلش بکار افتاده بود و مکرر عذر خواهی میکرد و ایشالا دفه ی بعد و با هر زبونی بود عمه را پیچوند و رفتن با هم توی حیاط و عمه ردش کرد رفت . من دیده بودم همه چیزو و توی عالم عجیبی بودم که چه کنم . رفتم با در به دری از پشت بوم روی دیوار و از اونجا توی کوچه و پریدم پایین و لباسم را تکوندم که خاکی شده بود و رفتم زنگ خونه مادر بزرگم را زدم . عمه مم در را باز کرد و رفتم داخل . هنوز چشاش خمار بود و دلش میخواست . سینه هاش که خورده بودش هنوز خیس بودن و کوس خیسش هم خیس خیس بود و میدونستم که الان با اینکه تازه داده ولی حشریه حسابی و سعی میکرد توی چشام مستقیم نگاه نکنه . رفتم نشستم و سلام احوالپرسی و اینا و یهو گفتم خوش گذشت ؟ گفت چی؟ گفتم کیر مجتبی را حسابی حال آوردی دیگه؟ مثل یخ وا رفت ولی فوری شروع کرد به بحث که چرا چرت میگی و به بابات میگم و الان تلفن میکنم و… گفتم بگو ولی قبلش این دو دقه فیلم را ببین بعد بگو . مثل یخ وا رفت و گفت ببینم و منم فیلم دست و پا شکسته که با گوشی از پشت نور گیر گرفته بودم را نشونش دادم و یهو زد زیر گریه که من خودم را میکشم و تو میخوای منو بکشن پس بزار من خودم بکشم و… گفتم گریه نکن و نشستم کنارش و شروع کرد تو مگه آدم نیستی مگه دل نداری مگه کیر تو دلش نمیخواد مگه کوس که دلش بخواد بقیه چیکار میکنن و توی محل همش تحت فشارم و الانم تو واستادی منو بدبخت کنی و… دلم سوخت براش با اینکه بشدت ناراحت بودم بعد گفت پاکش کن فیلمو و من جبران میکنم . گفتم نه . یهو گفت من میدونم چته تو کوس کون منو دیدی و دلت خواسته روت نمیشه بگی ولی من میگم باشه بهت حال میدم ولی پاکش کن . گفتم نه حرف مفت نزن . ولی کشید پایین جلوی من گفت بیا بکن ولی به کسی نگو و فیلم را هم پاکش کن . گفتم نپوشی لباساتو پاک نمیکنم بپوش تا بگم بهت . گفت نه بیا بکن منو هم جلو میدمت هم عقب و هر وقت بخوای باهات میخوابم ولی پاک کن فیلم منو . گفتم نه . لخت کامل شد و گفت دیونه اگه دیده باشی که میدونی من بازم دلم میخواست حال کنم و حالا شانس تو ردیف شده که امروز عمه را حالش بیاری . شروع کرد به ور رفتن به کوسش و گفت بیا حداقل بزار کیرت را ببینمش و برات بخورمش ولی نمیکنیم با هم و فقط،با مالیدن برای هم دوتاای ارضا بشیم . باز گفتم نه . حس بدی بود ولی یاد عشوه هاش و دادنش به مجتبی میفتادم مکرر و میدونستم واقعی عمه خانم حشری هست و ادا نیست کاراش . ولی باز کاری نکردم . گفتم من دارم میرم . پرید بغلم کرد گفت هر کاری بگی میکنم برات شر درست نکن فقط، گفتم باشه . یهو شروع کرد لبامو خوردن ولی هولش دادم عقب که یهو گفت بهترین کوس ها را میارم بکنی ولی پاک کن فیلمم را و آبرو ریزی نکن . گفتم باید فکر کنم راجع بهش که بات چیکار کنم . گفت تو کاری نکن من تا یکماه دیگه حالی بهت میدم که تا آخر عمر دعام کنی و خوشحال بشی خوب شد کاری نکردی . گفتم باشه من برم فعلا . گفت برای اینکه بدونم نمیگی یه کاری میکنی؟ گفتم چی ؟ گفت بزار کیرت که میدونم شق شده را تمیزش کنم . دلم سوخت و گفتم باشه . فوری دست انداخت کمربندم را باز کرد شلوار و شورتم را با هم داد پایین . من فکر کردم با دستمال کاغذی میخواد پاک کنه ولی یهو کیرم که یه کم نیم خیز بود را زانو زد و مکید و زبونش را کشید زیر خایه هام . گفتم بسه گفت صبر کن یه دقه و هم تخمام هم کیرم و هم سوراخ کونم را لیس زد با ولع و گفت اینو میگن کیر کلفت . سریع رفتم عقب و کشیدم بالا شلوارم را و گفتم اینکارا کردم نترسی به کسی میرم میگم و هر چی اصرار کرد بیاد منو حال بیار دلم میخواد و بخورش برام تو هم قبول نکردم . گفت سر قولم هستم بیا بکن عمه را . دلم خواسته کیرت را .
0
3
داستان کده: لو رفتن عمه 1401/12/21 #عمه سلام به دوستان . قبلا یه ماجرا واقعی تعریف کردم و عده ای دوستان که خودشون مشخصه بدبخت و ندید بدید هستن و ذهن بیمار دارن اومدن کامنت ها و چیزی که بخودشون نسبت داره را به دیگری نسبت دادن . نیازی نیست من خودنمایی کنم یا اگر بیمارم به همه اثبات کنم . دوستی که میاد میگه تجربه دارم یا واقعی هست ماجرا حتما تهش یه وجدانی هم داره که تاکید داره ماجرا واقعیه . بگذریم و هر کسی حرف نامربوطی میزنه قطعا بخودش نسبت داره اون حرف و نه به دوستانی که وقت گذاشتن نوشتن و خوندن . اسم ها توی این قضیه مستعارن و عین واقعیته از صفر تا صدش بجز نام افراد و محل زندگی بخاطر حفظ آبروی افراد . اسمم شهریار ۲۸ ساله و ساکن شهرهای اطراف اصفهانم . یه عمه دارم که بخاطر مشکلات که طولانیه ماجراهاش با مادر بزرگم تنها زندگی میکنه . پدربزرگم سالها قبل فوت شدن و همه عمو و عمه ها دیگم ازدواج کردن و رفتن سر زندگی خودشون و شهرهای اطراف ما ساکن هستن . پدرم یه مغازه نزدیک خونه مادر بزرگم داره و یه روز پنجشنبه اومد دم مغازه بهم گفت منو برسون به تاکسی ها خط میخوام برم خونه خواهرم و مراسم یه بستگان شوهر خواهرم هست و دعوت کرده و منم رسوندمش به تاکسی ویژه ها و برگشتم و خیلی خیلی تصادفی دیدم یه پسر خوش تیپ توی محل رد میشه و قیافش به بچه ها محلمون نمیخوره و یه دفه انگار غیبش زد .شک کردم رفت توی خونه مادربزرگم . ذهنم بشدت درگیر شد و به پدرم گفتم من جایی کار دارم و میرم و میام . شک کردم و چون محل خلوت بود از دیوار مادر بزرگم رفتم بالا و دیدم که یه جفت کفش مردونه درب حالشون هست . سریع فهمیدم بله عمه جون زهرا که خیلی هم هات و شیطونه مادرش را رد کرده مراسم و خونه خالی را غنیمت شمرده و دوست پسرش را آورده . خواستم برم فوری به پدرم بگم ولی فکر بی آبرویی توی محل و امکان خون و خونریزی شدن و… کردم . گفتم بزار صدرصد مطمئن بشم بعد یه فکری میکنم . رفتم از کنار انشعاب گاز با لوله رفتم بالا و با هر نکبتی بود رفتم روی پشت بوم مادر بزرگم و آهسته رفتم سمت نورگیر که خونه ها همه مد بود و داشتن و از توی نورگیر که شیشه هاش کثیف بودن نگاه کردم ولی مشخص بود دو نفر توی حال در حال حرف زدن هستن چون یه شیشه ها شکسته بود و بجاش یه تکه کارتن پلاست گذاشته بودن از کنار درز کارتن پلاست صداها واضح میومد با گوشه آستینم شیشه نورگیر را یه کوچولو آروم پاک کردم و دیدم بله عمه خانم با شورتک جین آبی رنگ و تاپ مشکی اون آقا خوشتیپه را بغل کرده و داره بوس میده و میگیره . حالم بد شد تمام احساسات بد دنیا اومد سراغم . غیرتی شدم فکر حمله کشتن و هر کار انتقام جویانه اومد تو سرم و حتی خواستم زنگ بزنم به بابام و بگم بیاد تا دوتایی پسره را بقصد کشتن بزنیم . چند لحظه تمرکز کردم و باز نگاه کردم دیدم پسره بدبخت ریده به خودش از ترس و جرات نداره ور بره به عمه و همش حواسش هست یهو کسی نیاد و این عمه است که داره باهاش ور میره . چند لحظه خودمو جای پسره گذاشتم و حسش را درک کردم یه خانم بیارتت خونشون و شروع کنه ور رفتن بهت بی تقصیری . صداشون واضح نبود ولی از عمه اصرار و از پسره خواهش برای اینکه زود بره . ده دقه نشده بود که دیدم عمه کشیده پایین و کیر پسره را در آورده و شروع کرده به خوردن مثل کیر ندیده ها و عاشقهای کیر و پسره هم بخاطر استرس اصلا شق نمیکرد ولی عمه زهرا ول کنش نبود و پسره را خوابوندش زیر و بحالت 69 خم شد دهنش و با ولع میخورد کیر و خایه های دوس پسرش را که بعدا فهمیدم اسمش مجتبی است و توی یه آزمایشگاه مشغول بکار هست . هر چی عمه میخورد مجتبی شق نمیکرد ولی عمه آب شهوتش از کوسش میومد ولی مجتبی برای عمه نمیخوردش . سعی کردم با گوشیم فیلم بگیرم ازشون ولی خیلی بی کیفیت بود تصویر . دیدم عمه به مجتبی میگه من زود میشم بخوریش و مجتبی با اکراه شروع کرد به لیس زدن کوس عمه و همچنان شق نمیشد و عمه شروع کرد به کون مجتبی ور رفتن تا کیر را بلندش کرد ولی کیر مجتبی متوسط، متمایل به کوچیک بود و بدنش سفید و کم بود . عوضش عمه سبزه و سینه بزرگ ۳۸ ساله و استاد حال کردن و پشمالو و حشری . عمه یهو پاشد نشست روی کیر مجتبی و شروع کرد لب دادن گرفتن و اونجا فهمیدم عمه خانم اصلا دختر نبودن و ادا بوده همه کاراش . خدایی عمه یه طرفه حال میکرد و مجتبی سعی داشت فقط کنترلش کنه و ماجرا را تموم کنه و فرار کنه بره از اون خونه بیرون . عمه هم ناله میکرد هم تلمبه میداد هم سینه هاش را میداد مجتبی میگفت بخورش تا زودتر آب کوسم بیادش . حدود ده دقه که شد عمه شروع کرد حرفای سکسی زدن بلند و ناله بلند کردن (من جندتم و کیرتو تا تهش کردی توی کوسم و تا آبش را نیاری نمیزارم بری و…) . بعدش یهو دو سه تا ناله کرد و لرزید و دیگه تلمبه نزد.
0
4
اولین سکس عمومی فاطی 1401/12/21 #شوهر #فانتزی سلام این داستان اونجور که دلتون میخواد سکسی نیست من فاطی‌ام 24ساله قد 168 وزن 65 با یه پوست سفید. داستان برمیگرده به اردیبهشت امسال، من شوهرم محل کارش یه شهر دیگه هست و هر بیست روز یبار میاد مرخصی. اون ماه قرار بود با همکارش و خانم همکارش که دوست خونوادگی هستیم بیاد مرخصی که اونا هم خونمون باشن. همیشه فانتزی منو شوهرم سکس عمومی بود و دوس داشتیم سکسمون رو یواشکی کسی ببینه، برای همین با اومدن نیما و خانومش بهمراه شوهرم بهترین موقعیت بود حتی برای یه تریسام چون سکس با نیما همیشه جزو فانتزیام بود. روز مرخصی شد و من تدارک شام دیدم و رفتم یه شومیز مشکی بهمراه یه دامن سفید بلند بدون شورت پوشیدم تا حسابی بتونم آتیش به جون شوهرم و دوستش نیما بندازم. ازونجایی که کون گنده ایی دارم دامنه هی لای کونم گیر میکرد و من از خدا خواسته درس نمیاوردم.ساعت ۸شب شوهرم و دوستش رسیدن بالاخره و بعد خوشامدگویی و احوال پرسی راهنماییشون کردم داخل نیما و خانمش رو. اسم شوهرم صادق هست، بعد صرف شام و صحبت و تعاریف معمول ساعت یک بود که خانوم نیما گفت میخاد بخوابه، منم اتاق منتهی به هال براشون دوتا تشک انداختم و در اتاق رو برای ردوبدل کردن هوای خنک هال و اتاق باز گذشتن. موقعیت خوابیدنشون جوریربثد ک هردوشون به وسط هال دید داشتن و این شد دلیلی که صادق تشکامون رو بیاره همون نقطه پهن کنه تا بعد از بیست روز به کوس تشنه من کیر برسونع. همینکه دراز کشیدیم صادق لباشو رو لبام گذاشت و شروع به بوسه عمیقی کرد و کم کم لباشو سوق داد ب سمت گردنم، منم لباسمو عوض کرده بودم و با یه تاپ و شلوارک زیر پتو بودم که صادق گفت تاپتو درار، هرچی اصرار کردم زشته نیما و زنش بیدارن اما صادق از زور شهوت گوشش بدهکار من نبود و هردومونو لخت کرد بعد از اینکه تاپمو دراورد برای اینکه رامش بشم دست رو نقطه ضعف اصلی من کذاشت ممه هام با مکیدن نوک سینم من کامل وا رفتم و ناله های ریزم گواه شهوت و لذت آمیخته ایی بود که بعد از بیست روز داشت فوران میکرد صادق منو کشوند بالای بدن خودش و پتو رو کامل کنار زد حالا کون گندم دقیقا روبروی در اتاق بود و صادق بعدا میگفت زهرا و نیما بیدار بودن و چشمشون رو ما بود قنبل کونم و دید زدن کوسم که تازه لیزرش کرده بودم توسط، نیما و زهرا باعث میشد حشر من دوچندان بشه حالا تنها چیزی که میخواستم کیر صادق بود توی کوسسسسسم مکیدن ممه هام و گردنم باعث شده بود کوسسسسمو بدجوری خیس کنه سر کیر گنده صادق رو که به سوراخم فشار دادم باعث شد بی اختیار یه آه بکشم از درد که حتی اکر نیما خواب هم میبثد بیدار میشد صادق از پایین شروع ب تلنبه زدن کرد و من پتو رو روی کمرم کشیدم تا بعد از اون ناله اینجوری حداقل ضایع رفتار نکنم، اما صادق پتو رو کشید کنار و پرت کرد اونور و گفت میخام نیما ببینه تو چه کوس و کووووونی دارییییی صدای تلنبه های صادق و اون رفت و امد کیری که توی کوسم بود باعث شد باز هم بیخیال بشم و فقط به سکس فکر کنممم منی که تو دنیای واقعی هیچکس بدون روسری نمیدید منو حالا کوس تپلم رو رو کیر عشقم به سمت دوستش گرفته بودم و از خدام بود که بیاد و منو بکنه یکم که گذاشت سرعت تلنبه های صادق رفت بالا و بعد چن دیقه تلنبه رگباری حجم زیادی از آب داغشو ریخت تو کوسم و باعث شد برای بار پنجم ارگاسم بشم و همونطور لخت بخابم رو بدن شوهرم. صبح که بیدار شدم یادم اومد دیشب رو اما صادق کنارم نبود و پتو روی بدنم بود در اتاق نیما هم بسته بود و صدای ریز ناله ایی میومد همونطور لخت درحالیکه ابکیر روی رونم میچکید رفتم پشت در گوشمو به در چسبوندم و فهمیدم بلهههههه هنر دیشب ما باعث شده این دوتا کفتر عاشق هم برن تو کار سکس و صدای تلنبه های نیما براحتی از پشت در قابل شنیدن بود که باعث شد از کار دیشبم و بدن نمائیم حین سکس بشدت راضی باشم. این داستان اولین سکس عمومیمون بود و بعدا توی خونه نیما هم ما یه سکس عالی با صادق پیاده کردیم که سر فرصت براتون آپلود میکنم در کنار سکسمون توی کوپه قطار شیراز_مشهد بوس کلاهک کیر و نوک ممه هاتون فعلا باااای نوشته: فاطیلوووو @dastannn99
0
5
وااای ، چی می دیدم؟ کون خوشگل پری خانوم که از زیر یه شرت سورمه ای ، قلمبه بیرون زده بود جلوی چشام بود. پری خانوم‌ یه وری رو به شیکمش خوابیده بود . کیرم دیگه داشت می ترکید. با اینکه لاپا و رونهای پری خانوم رو‌ دزدکی زیاد دیده بودم ولی اینبار فرق داشت. خیلی واضح و اشکار اون کون خوشگل جلو چشمم بود . داریوش از اتاق امد دمه در و بی مقدمه شلوار و‌شورتمو داد پایین و شروع کرد به ساک زدن. وای چشام‌روی کون پری خانوم قفل شده بود، دستم رو گذاشته بودم پشت گردن داریوش، و‌ با تمام قدرت فشار می دادم به سمت کیرم. دیگه قشنگ دماغ داریوش رو روی شیکمم حس می کردم، و کیرم وارد حلقش شده بود. لذت بی نظیری بود ، تا حالا اینقدر عمیق برام ساک نزده بود. قشنگ‌داشتم ته حلقش تلم می زدم‌. وای حیف بود در اون حالت کون نکنم. اروم‌زدم پشت کله داریوش که پاشو‌قنبل کن. کرم‌نرم کننده ای که همیشه قبل از رفتن خونه داریوش اینا تو جیبم می گذاشتم رو‌در اوردم سر کیرم زدم‌، داریوش رو‌به تخت مامانش خم شد و دستاشو‌گذاشت رو‌زانوش و کمرشو قوس داد که سوراخ کونش حسابی بزنه بیرون. سر کیرمو با سوراخش تنظیم کردم ، با نگام داشتم قلمبگی کص مامانش رو‌از زیر اون شورت سورمه ایش قورت میدادم. کیرمو‌یواش یواش فرو‌کردم‌تا حس کردم تا خایه ته کون‌داریوشم‌. گفتم : جوون داریوش، کص و‌کون مامانت رو نگا، پسر ، وشروع کردم تلم زدن تو‌کون داریوش. داریوش با صدای پچ پچ‌ جوری که مامانشو ار خواب بیدار نکنه گفت: از کون مامانم حال می کنی، اره؟ فکر کن الان تا خایه فرو کردی تو‌کونش. فکر کن داری مامانمو جر میدی، بزن ، محکم بکوپ ، شورت مامانمو می بینی ، فکر کن از لای کش شورتش ، کیرتو کردی تو‌سوراخ کون مامانم، مامان جنده ام ، فقط جرش بده، پاره اش کن، یه جوری تو‌کونش تلم بزن از کونش خون‌ بیاد، دیگه نتونه راه بره … داشتم وحشتناک تلم می زدم، می ترسیدم صدای شلپ شلپ خوردن کونش مامانشو بیدار کنه ، ولی مطمین بودم زیاد دوام نمیارم. حدسم درست بود ، چند تا تلم سنگین دیگه زدم و کیرمو تا اخر کردم تو و آبم رو خالی کردم‌ ته کونش. قشنگ احساس می کردم شیره جونم با چهار پنج تا پاشش تو عمق کون داریوش خالی شد. واقعا از نفس افتاده بودم و همونجوری ایستاده بدون اینکه کیرم رو از کونش در بیارم‌ ، خم شده بودم روش و نفس نفس می زدم. یهو مامان داریوش قلت زد به پشتش خوابید جوری که زانوهاش یکم خم بود و لاپاش کامل باز . انگار که مثلا می خواد کص بده چشمم افتاد به لای پاش، شورتش رفته بود لای شیار کصش و لپای کصش از دو طرف شرتش زده بود بیرون. همون جور که خم بودم تو گوش داریوش گفتم : وای بابک، کص مامانتو ببین ، وای ی ی ، جوون دست انداختم و‌کیرش رو‌گرفتم تو‌دستم و‌براش جلو عقب کردم‌، خودم هم که دوباره کیرم راست شده بود ، اروم مشغول تلم زدن شدم. وجود آب کیر قبلیم تو کونش ، برای تلم زدن آرام و روان خیلی کمک بود. دو تایی زل زده بودیم به لاپای مامانش. گفتم داریوش ، لامصب ، من الان سرم باید لای پای مامانت بود داشتم کص تپلش لیس می زدم‌، جووون کص این مامان جندتو‌ ، اوووف بابد اون لبای کسشو گاز می زدم‌ ، بعد کصشو‌با کیرم پاره می کردم‌ صحنه روی تخت دیوانه کننده بود ، پاهای مامان داریوش مثل وی باز بود و قشنگ می شد رونهای گوشتی و خوش تراشش رو‌ دید. گفتم داریوش مردی یا موندی من باید کص مامانتو بکنم، خودت ببین چه می کنی؟ شده بهش تجاوز کنیم ، شده بیهوشش کنیم‌، هر کاری که بشه ، من اون کص مامان جندتو‌ می خوام م م ادامه دارد (البته فقط در صورت استقبال) نوشته: @dastannn99
0
6
گفتم : اوکی ، الان چیکار کنم، گفت از روم پاشو‌یه فکر برات دارم از رو‌داریوش پاشدم‌، داریوش رفت تو اتاق خواب مامانش، برگشت تو دستش یه شرت توری قرمز مامانش بود با یه سری عکس، گفت بیا این شرت مامانم ، حال کن باهاش ، اینم عکساش که بزاری و به یادش باهاش حال کنی شرایط جوری شد که دوباره کیرم مثل سنگ سفت شد، داریوش به شکم خوابید منم رفتم روش. یه تف سر کیرم زدم و تا خایه کیرمو کردم‌تو کونش. خیلی راحت کیرم تا ته رفت. چون هنوز آب کیرم تو سوراخش بود ، رفت و برگشت کیرم خیلی راحت انجام می شد. شرت مامانشو گرفته بودم تو دستم و بوش می کردم، داریوش عکسای مامانشو کنارش پخش کرده بود، عکسهای عادی بود ، داریوش گفت ، بابک فکر کن الان کیرت تو کون مامانمه ، فکر کن الان داری سوراخ کون مامانمه جر میدی، عکس مامانش گرفته بود دستش ، بهم نشون می داد می گفت یادته دو هفته پیش امد بشینه سر سفره رو زمین ، یهو شرتش از زیر دامنش معلوم شد؟ یادته کص تپل مامانمو تو اون شرت سورمه ایش؟ دیدم چجوری لای پای مامانمو نگاه می کردی. فکر کن الان داری اون کص کپل رو‌تلم می زنی دیوونه شده بودم از حرفاش ، چنان محکم داشتم تلم می زدم که صدای شرق شرقش تو اتاق پیچیده‌ بود، داریوش حس کرد داره دوباره ابم میاد، گفت بابک از کونم در بیار بیا بزار تو‌دهنم . منم گوش کردم کیرمو کردم تو دهنش، برا اولین بار یکی داشت برام ساک می زد و حس خیلی خوبی داشت، کاملا داشتم حس می کردم که چقدر تجربه من تو سکس از داریوش کمتره عکس مامان داریوش رو از دستش قاپیدم، گرفتم جلو صورتم، برا بار دوم آبم امد ولی اینبار واقعا از ته جونم در آمد ، قشنگ حس کردم دو تا پاشش اول آبم مستقیم رفت ته حلق و معده داریوش ، یهو ولو شدم رو زمین . عالی بود داریوش یه نگام کرد و گفت خب بود؟ گفتم عالی بود، گفت حالا داشته باش برات کلی سورپرایز دارم. بعد اون روز دیگه ، تقریبا هر روز داریوش رو میکردم ، سعی می کردیم متفاوت هم باشه، یبار آبم می ریختم تو کونش، یبار ته حلقش، چند بار شرت و سوتین مامانشو پوشید، چند بار حتی لباسهای مامانش پوشید و دقیقا مثل مامانش راه رفت و حرف زد، منم تو ذهنم پری خانوم‌ رو‌تصور می کردم ، راه میافتادم دنبالش و کونشو از رو لباس انگشت می کردم، یا دستمو‌از بالای دامن مامانش که پوشیده بود می رسوندم به سوراخ کونش ، و می کردم توش جووووون ، پری خانوم ، چه کون گوشتی خوش دستی دارید ، اوففف، اواسط تابستان و تعطیلات مدرسه ایی بود و در ضمن هوا بشدت گرم بود. شانس ما کولر خونه داریوش خراب شده بود. منم مثل همه روزای تابستون خونه داریوش ولو بودم. دو‌تایی رو‌ز فرش اتاق داریوش دراز کشیده بودیم و‌داشتیم به سقف نگاه می کردیم , مثل خر داشتیم عرق می ریختیم ، داریوش روشو چرخوند ، و بی حوصله داشت هال رو‌ نگاه میکرد. یهو با دستش زد به پشت من که نگاه کن. مامان داریوش کنار پنجره ایستاده بود و داشت بیرون رو‌نگاه می کرد. بخاطر گرما یه پیراهن نازک یه سره بلند پوشیده بود ولی نور پنجره قشنگ ازش رد میشد پری خانوم زیر لباسش هیچی بجز یه شرت نپوشیده بود و قشنگ‌بدن زیباش دیده می شد داریوش: بابک مامانمو ببین من: جوون ، وای چه کصیه این مامانت داریوش دستشو از رو لباس رو‌کیرم گذاشت و منم شروع کردم با مالوندن کونش ، رونهای چاق و کون خوشگل مامانش قشنگ از زیر لباسش معلوم بود . پری خانوم پشتش به ما بود ، و بطور واضح می شد کپلی کصشو از زیر لباس نازکش دید . دو تا انحنای زیر کپلاش که از شورتش بیرون زده بود ، دیوانه کننده بود بعد مامانش رفت تو اتاق خواب خودش و در رو بست. داریوش:بکنیم؟ گفتم : اره ، با اون صحنه ایی که از مامانت دیدن الان فقط باید به یادش جرت بدم. برو کونتو بشور که اینبار بدجور می خوام کونتو پاره کنم. داریوش پاشد از اتاق رفت دستشویی تا کونشو تخلیه کنه و بشوره . چند دقیقه بعد ، داریوش ، امد در اتاق و با صدای اروم ولی پر هیجان گفت: بابک، پاشو بیا فوری پاشدم و دنبال داریوش راه افتادم تا در اتاق خواب مامان باباش که نصفه بسته بود داریوش انگشتشو به علامت سکوت روی دماغش گذاشت و‌ با دستش به در اتاق اشاره کرد من پاورچین رفتم طرف اناق و سرمو کشیدم تا داخل اتاق رو ببینم, وای خدا چی می دیدم داخل اتاق، مامان داریوش رو‌تخت با پیراهن نازکش خوابیده بود، پیراهنش بالا رفته بود و رونهای خوشگل و سفیدش معلوم بود ، البته هنوز شرتش دیده نمی شد. با دیدن این صحنه بلافاصله شق کردم‌. داریوش یه نگاه با لبخند به من کرد ، دو باره انگشتشو گذاشت رو‌دماغش و پاورچین رفت تو اتاق بالای سر مامانش. گوشه دامن مامانش رو گرفت و‌اونو بالا کشید
0
7
داستان کده: کص قلمبه مامان دوست کونیم (۱) 1401/12/21 #آنال #بیغیرتی #خاطرات_نوجوانی اسمم بابک هست و داستان در مورد خاطرات نوجونیمه . من و داریوش نزدیکترین دوستایی بودیم که از بچگی با هم بودیم. اختلاف سنمون فقط یکماه بود و خونه مون تو یه کوچه بود . تقریبا هر تجربه ایی رو با هم انجام دادیم. از اولین باری که با هم وایستاده به دیوار شاشیدیم تا اولین عکس زن لختی که دیدیم، همه اش باهم بودیم. یادم نمیره حتی جق زدن رو از هم یاد گرفتیم . هر دو مون یه چیزایی شنیده بودیم ، اما یواش یواش تصحیحش کردیم. مثلا از یه سری کودن شنیده بودیم که با صابون گلنار میشه جق زد ، اما اولین باری که چنین خریتی کردیم و سر شاشیدن بعدش تا یه روز از درد عربده می زدیم، به جد و اباد اون ننه جنده هایی که این کص شرا رو بلغور می کنند فحش دادیم. تو اوج دوران بلوغ جنسی و هورمون و شهوت بودیم که داریوش یواش یواش راهشو از من جدا کرد. اولین بار خوب یادمه، خونه داریوش نشسته بودیم و داشتیم یه فیلم پورن بایوسکشوال نگاه می کردیم. من تو جور کردن فیلم خیلی پخمه بودم ولی برعکس داریوش استاد این کار بود. بدیش این بود که ، مجبور بودم که همیشه فیلمهای به انتخاب داریوش رو نگاه کنم. این بار هم فیلم در مورد دو تا مرد بودند و یه زن. مرده کیرش رو از عقب کرده بود تو کون زنه، و مرده دیگه کیرش رو کرده بود تو کون این یکی مرده. ما که هر دو دیگه استاد جق شده بودیم، وازلین و‌ دستمال کلنکس رو‌گذاشته بودیم وسط ، و داشتیم حسابی جق می زدیم من به داریوش گفتم، اوف زنه چه کونی داره، جوون‌سوراخ کونشو‌ ببین دایوش گفت چه حالی می کنه اون مرد وسطیه ، فکر کن کیرت تو کون یه زنه خوشگله ، یه کیرم تو کون خودته من‌یه نگاه بهش کردم و شوخی گفتم‌ شرمنده امکانات کمه ، کون زن نداریم ، اما خواستی کیر واسه کونت دارم. داریوش یه نگاه به من کرد و با یکم مکس گفت جدا می تونی کون پسر بکنی؟ ، یه خنده کردم و گفتم اره، البته خودمونیم هیچ فکری در مورد اینکه کون کردن اصلا چجوری هست نداشتم. داریوش دستشو‌داراز کرد و‌وازلین رو برداشت ، یه انگشت پر ملات ازش زد مالید ، دمه سوراخ کونش. بعد چرخید و قنبل کرد به طرف من و با دو‌دستش لپ های کونشو از هم باز کرد و گفت بیا پس بکن توش. من که خشکم زده بود یهو بخودم امدم گفتم، بکنم تو کونت؟! گفت اره ، کیرتو‌فرو کن تو سوراخ کونم ، من همین جوری ایستاده بودم‌، و‌برا اولین بار به کون داریوش در اون حالت نگاه می کردم ، قبلا یه میلیون بار لخت هم رو‌دیده بودیم ، و حتی واسه هم جق زده بودیم ، اما اون صحنه که داریوش اینجوری جلوم‌ قنبل کنه ، سابقه نداشت. داریوش یه تشر زد که چرا خشکت زده بیا بکن دیگه، ترس هم نداشته باش ، قبلا هم تو کونم کیرهایی رفته که کیر تو پیششون نخود هم نیست. رفتم جلو‌و سر کیرمو گذاشتم دمه سوراخش، یکم فشار دادم و اسفنکنر کونش با یذره مقاومت سر کیرمو پذیرفت، یواش یواش کیرمو‌دادم جلو ، تا اینکه خایه هام رسید به لپ های کونش . حس خیلی عجیبی بود، تا اون موقع کیرم‌، هزار بار مشتمو حس کرده بود اما کون یه چیز دیگه بود. ناخوداگاه شروع کردم به تلم زدن، بعد سرعت و ضربه ام رو زیاد کردم، طوری که اینقدر تلم هام محکم شده بود که داریوش مجبور شد رو‌زمین بخوابه ، منم همین جوری که کیرم تو کونش بود روش دراز کشیدم. مدت زیادی طول نکشید که به بهترین ارگاسم زندگیم تا اون موقع رسیدم. بقدری ارضا شدنم شدید بود که چند لحظه چشام سیاه شد و مثله مرده رو‌داریوش افتادم هنوز کیرم‌تا ته ، تو کون داریوش بود. چند صحبت معمولی بینمون رد و بدل شد که یهو داریوش یه حرفی زد که با اینکه تازه ابم امده بود اما حس کردم‌، دوباره داره کیرم که هنوز تو کونش بود شق میشه داریوش گفت بابک ، تو موقعی که جق می زنی بیاد کی می زنی، منظورم زنایی که دور برت هستند رو‌می گم. گفتم خیلیا ، زن داییم، خواهر رسول، زن فریدون …گفت به یاد مامان منم می زنی؟ این دومین بار بود که امروز از دسته داریوش شوکه شدم، اما خیلی طبیعی جواب دادم ، اره خب ، پری جون خیلی خوشگله گفت: اره ، دیدم تا حالا چندین بار مامان منو بدجور دید زدی، همین پریروز که بد نشسته بود رو زمین ، داشت سبزی خورد می کرد ، منم دیدم دامنش جوری قرار گرفته که قشنگ میشه لاپاشو دید ، منم با پر رویی گفتم اره تازه شرت مامانت رو هم دیدم سفید بود. داریوش گفت : دوست داری الان منو به یاد مامانم بکنی ؟ گفتم اره، ولی از حالا بهت گفته باشم ، بر عکسشو نداریم ها ، گفت نه بابا ، من هیچ وقت به خاله زری نگاه بد نداشتم، تویی که هر وقت لنگ و‌پاچه مامان منو می دیدی می خواستی با چشمات قورتش بدی
0
8
سکس متفاوت سعید 1401/12/22 #جلق #روستا #حیوانات من اسمم سعید هست و 33سالمه کرمانی هم هستم راستش من بچه یکی از روستاهای اطراف کرمان هستم واسه همین سکس با عمه خاله اینجور چیزا نداریم ولی تا دلتون بخواد هرچی خر گاو تو روستا بود کردیم یه بارم دویدم دنبال مرغ همسایمون بالاخره گوشه دیوار گرفتمش تا کردم داخلش سریع رفت فکر کنم جنده بود خلاصه جایی که ما زندگی می‌کردیم دختر زیاد نبود واسه همین همه با صدای دختر شق میکردن یه روز از خواب بیدار شدم هنوز زیر پتو بودم یادمه برف می‌بارید کیرم همیشه صبحها زودتر از خودم بیدار میشه اومدم زیر پتو بیاد یه دختری بزنیم راس که شد بابام وسط کار اومد داخل اتاق فقط شانس آوردم زیر پتو میزدم خلاصه نصف موند یک ساعتی بعد اومدم بیرون دیدم دختر همسایمون علف گرفته دستش می‌برد واسه گوسفندا من صداش کردم کمک میخوای اونهم گفت زحمتت میشه من پیش خودم گفتم الان میرم تو طویله اونهم میاد میگه بخاطر کمکی که کردی بیا بکن علفها رو گرفتم رفتم تو طویله داشتم کارم میکردم دو برم هم نگاه می‌کرد که کجا بکنمش یهو صدا باباش اومد مردیکه با اون سبیلش اومده بود داخل منم نفهمیدم خلاصه دختر همسایمون از دور نگاه می‌کرد منم مثل خر یه ساعت کار کردم بعدش اون رفت من زیر چشمی نگاه کیرم میکردم تو کوچه میرفتم گفتم میرم خونه جقی میزنم ولی حمام ما تو حیاط بود از سرما کیرت بلند نمیشد اونجا هم نتونستم بزنم دیگه شب شده بود عمم با دخترش خونه ما بودن منم عزمم جزم کرده بودم تو یه سوراخی بکنم حمام دسشویی ما تو روستا بیرون هستن دختر عمم رفت بیرون دسشویی گفتم میرم همونجا میکنم تا ما رسیدیم اون ریده بود داشت میومد بیرون رسیدم بهش دستش رو گرفتم گفتم جهنم می‌ترسه همه بشنونن جیغ نمیزنه دستش رو که گرفتم داداشم اومد بیرون گفتم دستت بگیرم زمین لیزه زمین نخوری اون رفت داخل منم رفتم دسشوی دیگه گفتم اینجا باید بزنم داداشم اومده بود بشاشه پشت دره دسشویی وایستاده بود هی میگفت سرده زود باش منم که رفته بودم جقی بزنم نتونستم اومدم بیرون خلاصه شب سرد بود ما همه تو یه اتاق میخوابیم اونجا نمیشد کاری کرد صبح که بیدار شدیم برف دیگه بند اومده بود ولی سرد بود رفتم بالای روستامون ممد رو دیدم زیر درخت کنار دیوار نشسته گفتم گوه تو ده تومن شارژ نتم روشن کردم بهش گفتم بیا فیلم سکسی نگاه کنیم یکی دوتا که دیدیم نت من تموم شد یه نگاه بهمدیگه کردیم ولی دوتامون راست کرده بودیم من بهش گفتم به چی نگاه میکنی من نه میدم نه میکنم گفت ما یه خر ماده داریم بریم بزنیم منم که چند روز ضد حال خورده بودم و تو کف کس بودم گفتم بریم اول من نگهبانی دادم اون کرد نوبت من شد رفتم بکنم شلوارم تا پایین کشیدم تا نزدیک شدم خر دیوث شروع کرد ریدن تاپ تاپ انداخت رو زمین دیگه کیر من شل شد برگشتم ممد گفت چرا زود اومدی گفتم دیوث فقط به تو میده نذاشت بزنم از اونجا هم اومدیم داشتم میومدم سمت خونه دیگه داشتم با شانس خودم لعنت می‌فرستادم دختر عمم که دیشب اونجا بود دیدم از در حیاط اومد بیرون گفت سعید بابام نیست مادرمم رفته خونه شما منم یه لحظه یه فکر شیطانی زد بسرم گفتم الان میگه دیشب ضدحال خوردی الان بیا بکن خونمون هیچکس نیست تو همین فکر بودم دختر عمم گفت به چی فکر میکنی بیا دیگه گفتم چکار داری گفت میگم بابام نیست مادرمم رفته خونه شما گوسفند مون مریضه من زورم نمیرسه بیا کولش کن ببر پیش مش ممد بالا روستا اون یه چیزای از دامپزشکی میدونه میش رو مثل خری بردم تا پیش مش ممد موقع برگشتن به میشه گفتم تو یکی رو دیگه امروز میکنم اومدم بپیجم تو یه کوچه که طویله ی بود بکنمش عمم از یه جا مثل دسته بیلی رسید گفت دستت درد نکنه رفته بودم خونتون دنبالت بیایی گوسفند رو ببری من خودم نمیتونستم عمم اومد اون رو هم نشد بزنی. حالا منتظر یه فرصت هستم زدم حتما واسه دوستان تعریف میکنم [](سکس ناکام)**** نوشته: سعید @dastannn99
0
9
کون دادن به پیر مرد ۶۰ ساله تو سرعین 1401/12/22 #گی #پیرمرد سلام اسمم پویا هست ۲۵ سال داشتم دوران موهای فشن و شلوار تنگ و اینجور چیزا . من از ۱۸ ساله گی کونی بودم ولی کسی نمیدونست دوطرفه زیاد میرفتم یبار با دوستم گفتیم فصل زمستونه سرعین خلوت هستش بریم اونجا سکس کنیم داخل آب چون نوبتی بود سکس ما ۱ماه من میدادم ۱ماه اون بهم میداد رفتیم سرعین یه ابدرمانی پیدا کردیم که خلوت باشه رفتیم تو دیدم کسی نیست گفتیم یه آب بازی کنیم بعد حال کنیم قشنگ بخار بود تو فصل سرما بخار زیاد میشه اولش ساک زدم تو آب گفتیم بریم سونا اونجا کون بدم رفتیم سونا بخار قشنگ همه جارو نگاا کردیم رفتیم داخل هیجی دیدی نمیشد شورتمو در اوردم دولا شدم دوستم بکنه چون استرس داشتیم ۵ دیقه تلمبه میزد میرفت نگاه میکرد برمیگشت بازم میکرد رو سینه خوابیدم رو سکو تا دوسم بکنه اینبا نرفت نگاه بکنه ۱۰ دیقه تلمبه میزد که درو یکی باز کرد تا ما خودمونو جمع کنیم دید منم شرورتم پایین بود کشیدم بالا نشستم خاستیم بریم گفت میرم میگم الان دیدم یه پیر مرده اولش گفتم برو بگو دیدم راس میگه میخواست بگه گفتم خواهش میکنم نگو با دوستمون خواهش کردیم گفت باشه نمیگم بعد گفت به منم باید کون بدی وگرنه میگم چاره ای نداشتم گفتم باشه به دوستم گفت برو نگهبانی بده اون رفت گفت دراز بکش منم دراز کشیدم شورتمو کلا در اورد دراز کشید رو باسنم انقد سنگین بود نفس نمیتونستم بکشم خدایش تف هم نزد کیرش خیلی بزرگ بود گذاشت جلو سوراخم فشار داد رفت تو کونم هه ای فشار داد کیر انقد دراز بود کمی طول میکشید تخماش به کونم بچسبه ۵ دیقه تلمبه زد خیلی حال میکردم کیر بزرگ خیلی حال میده بعد گفت دولا شو دولا شدم بازم گذاشت تو کونم تلمبه زد تا خالی شدنی گفت بریزم تو کونت گفتم اره ریخت تو کونم بعد پاشد رفت دخل آب منم رفتم اونور نشستم این بود داستان من نوشته: پویا @dastannn99
0
10
تیپ سکسی زنم (۱) 1401/12/22 #بیغیرتی #همسر سلام امیرم ۳۳ ساله خانومم سپیده ۳۰ سالشه الان ۳ ساله ازدواج کردیم از قبل ازدواج خانومم اوپن مایند بود بهم گفته که قبل از من با چند نفر دیگه رابطه داشته منم مشکلی نداشتم زیاد آدم گیری نیستم داستان اون رابطه هاشم حتما میزارم ،خانومم ب خاطر این قضیه گیر نبودم هر وقت میریم بیرون تیپ های سکسی میزنه ، یک سری که خواهر زاده خانومم بخاطر مشکلی که تو براش تو آموزش و پرورش پیش اومده بود مدام زنگ زنگ میزد میگفت برو دنبال کارام یادم قضیه رو خانومم گفت و منم اوکی دادم گفتم بریم ،رفت حاضر شد اومد دیدم ی ساپورت مشکی نازک پوشیده شورت هم از زیر نداشت ساپورت نازکش باعث شده بود لایه های کسش تو چشم باشه ساق شلوارشم تا ی وجب بالا مچ پاش بود سفیدی رونای پاش تو چشم میزد ی مانتو کوتاه و جلو باز و ی لباس مجلسی که سینه هاش بیرون بود آرایش غلیظی هم کرده بود گفتم کجا تیپ زدی میخوای مگه بدی خندید گفت پس اندام به این خوشگلی فقط تو باید استفاده کنی الانم شاید نیاز شد ،خلاصه راه افتادیم تو راه دستم تو شرتش بود وقتی رسیدیم تو ورودیشون نگهبان خانومه نبود منم راه نمیدادن خانومم گفت بزار من صحبت کنم خانومم اون آقا رو صدا کرد گفت بیزحمت ما کارمون واجبه یک لحظه مانتو شو یکم باز کرد چاک کسشو نگهبانه تا دید گفت باشه، ولی مسئول اون قسمت نیستن به خانومم گفت باید هماهنگ کنم منم که چیزی نمیگفتم خانومم ی چشمکی زد بهم رفت داخل ورودی اونم تلفنو برداشت بعد گفت نیستن خانومم یکم رفت جلو تر دوباره لای مانتوشو باز کرد گفت خب خودتون ی کاری کنید نگهبانه گفت چه دلیلی داره خانومم هی پاهاشو بازی میداد میگفت جبران میکنم هر کاری شما بگین من حاضرم بکنم فقط کارمون راه بیافته نگهبانه خیلی پررو بود گفت شوهرتون آخه بیرونه خانومم گفت اونو بیخیال شما امر کن بعد دید خانومم از جلو تکیه داده به میز مانتوشم بازه متوجه شدم مرده داره کسشو می ماله زیر لب ی چیزایی میگفت خانومم گفت میشه بیایید تو ماشین صحبت کنیم اونم گفت باشه بعد اومد بهم گفت این کارو بسپار به من بیا نزدیک ماشین حواست باشه کسی نگاه نکنه نشستن مرد بعد ۵ دقیقه دیدم سینه های بزرگ زنمو داره میمکه اونم با اون آرایش غلیظش پیچو تاب میخورد بعدخانومم ساپورتشو کشید پایین مرده هم همینکارو کرد بعد بهم اشاره کردن بیا تو ماشین رفتم داخل سلام دادن مرده زن خوشگلت داره کاراشو میکنه تو نگران نباش اوکی میشه دیدم سر کیرش پره پیش آبه خانومم گفت آقاییم روشن فکره پاییه کارامه بعد خانومم گفت اوه ببین چقدر پیش آبش اومده امیر ،عشقم برام تمیزش میکنی من گفتم نه اذیت نکن زود باش، گفت امیرم میخوام تو ام بیشتر لذت ببری میدونم که دوست داری مرد نگهبانه گفت آقا امیر زود باش دیگه منم سرمو بردم نزدیک کیرش خانومم با دستای خوشگلش سرمو به سمت کیره اون هدایت کرد تازه ناخن هاشم کاشته بود کیر مرده رو گرفت منم سرشو مکیدم تمام پیش آبش اومد دهنم نگاه کردم به مرده قورت دادم چند تادیگه ساک زدم خانومم گفت بسه نگهبان گفت به خانومم ساپورتتو بپوش خانومم پوشید یکم از ساپورتو رو سوراخای کسشو پاره کرد سر کیرشو گذاشت فشار داد رفت تو خانومم جوون واااای میکرد عجب کیری داری مرده وزنشو انداخته بود رو خانوم کیرشو تا ته فرستاده بود تو سینه های زنمو می مالید منم گفتم اینجا خلوته شیشه هام دودیه ولی خطرناکه زود باشین زیاد امن نیست مرده گفت باشه امیر کس خانومت خیلی داغه آبم داره میاد خانوم گفت بریز توش قرص میخورم زود باش مرده چند تا تقه زد کیرشو یکم آورد بیرون ریخت رو و داخل کسش مرده گفت ممنون کاراتون رو خودم اوکی میکنم خانومم گفت جون دوس دارم ساپورتو در اورد از تو کیفش شورت مشکی داشت پوشید گفت بزار روش بمونه چقدر داغه بعد نگا کرد دید خیلی زیاده گفت امیر جان میشه یکم تمیزش کنی منم سرمو بردم رو کسشو لیس زدم آب منیش زیاد بود همه رو قورت دادم ولی توشم بود خانوم ساپورتشو کشید بالا گفت ممنون عزیزم بریم ولی معلوم بود ارضا نشده تو راه میگفت دوست دارم آبش الان وسط پامه خیلی حال میده کیرش خیلی کلفت بود آبشم چطور منم یکم منو من کنان گفتم خوشمزه بود بعد تو راه نگهبانه زنگ زد… نوشته: @dastannn99
0
11
برای اینکه بابک جرآت بیشتری پیدا کنه و با خیال راحت کار خودشو انجام بده شلوار و شورتمو کشیدم پایین تر ، چند سانت پایین تر از کونم که مثلا مزاحم مالش بابک نباشه یه مقدار که گذشت بابک پرسید بهتر شد دردش؟ منم در حالیکه از شدت شهوت لال شده بوده به زور گفتم آره داره بهتر میشه! دستت درد نکنه! کم کم حس کردم با یه دستش داره جای سوزن رو آروم می ماله و با اون دستش اون یکی لپ کونمو گرفته و یواش یواش لای کونمو داره باز می کنه … ادامه دارد نوشته: سیلور @dastannn99
0
12
داستان کده: تزریقات (۲) 1401/12/22 #گی #دکتر ...قسمت قبل یه نکته ای رو داخل پرانتز بگم که ، با اینکه از این موضوع چندین سال گذشته اما چون اولین و بهترین خاطره رابطه من با یک پسر بود کاملا توی ذهنم مونده ، حتی خیلی از جزئیاتش اما برای جذاب تر شدن بعضی جاها خودم چیزهایی بهش اضافه کردم که برای خواننده جذابیت بیشتری داشته باشه ، با این وجود بالای ۹۰٪ جریان عین واقعیت هست. حسابی شیو کردم و آماده شدم برم برای آمپول دوم ، به این امید که نظر بابک رو بتونم جلب کنم و به هدف خودم برسم هزار بار مرور کردم که چیکار کنم یا اگه حرف کشید به اونجایی که باید ، من چی بگم و … اون روز هوا نسبت به روزهای قبل کمی گرمتر بود، یه شلوار گرمکن یه بلوز و یه سوئیشرت پوشیدم و راه افتادم ، ۱۰ دقیقه بعد رسیدم و رفتم صندوق پرداختی رو انجام دادم و رفتم بخش تزریقات … دل تو دلم نبود که چی میشه… رسیدم اونجا دیدم یه جوونی با روپوش سفید از داخل اتاق اومد بیرون ، سلام کردم و گفتم آمپول دارم ، منو راهنمایی کرد داخل یکی از اتاق ها ، در مورد بابک ازش پرسیدم گفت امروز کاری واسش پیش اومده و من به جاش اومدم … خیلی ناراحت شدم ، اون همه فکر و برنامه ریزی و … خیلی اعصابم به هم ریخته بود اصلا نفهمیدم کی آمپول زد و وقتی به خودم اومدم دیدم توی مسیر برگشت خونه هستم … اما هنوز به فردا امیدوار بودم. فردا یک ساعتی زودتر آماده شدم همون لباس ها رو پوشیدم و راه افتادم ،یادم هست وقتی رسیدم درمانگاه استرس و اضطراب زیادی داشتم و چشمم فقط به بخش تزریقات بود که ببینم بابک هست یا نه؟ تصمیم گرفته بودم که اگر بابک نبود آمپول نزنم و بزارم برای فردا ، خلاصه صندوق پول پرداخت کردم و با فیش پرداختی به سمت تزریقات قدم بر می داشتم و نگاهم رو حتی یک لحظه از اون قسمت بر نمی داشتم ، توی افکار خودم غوطه ور بودم که یهو یکی سلام کرد ، برگشتم سمت صدا و دیدم بابک از پشت داره میاد سمت بخش تزریقات ، فکر میکنم مثل کارتون ها چشام برق میزد اون لحظه، سلام گرمی کردم و یه احوال پرسی مختصر و بهش گفتم دیروز هم اومدم نبودی! با هم متانت خاصی که توی صداش بود و باعث شده بود که من بتونم بهش اعتماد کنم گفت که یه کار مهم براش پیش اومده بود و به همین دلیل دیروز رو نبوده … رفتیم توی اتاق و روی تخت دراز کشیدم و مخصوصا همون سمتی که دیروز آمپول زده بودم و دادم پایین و همزمان که بابک داشت آمپول رو آماده می‌کرد داشتیم صحبت می کردیم و من می‌گفتم که پنی سیلین اون موقعی که میزنی خیلی درد نمی کنه اما بعدش جاش خیلی درد می‌کنه و … بابک هم میخندید و می گفت باید راه بری و … آمپول که آماده شد اومد بالای سرم و پرسید این طرف باید بزنم و اینکه دیروز اون طرف زدی؟ یکم الکی فکر کردم و بعد با حالتی که مثلا اشتباه کردم گفتم نه راستی باید اون طرف بزنی و بدون اینکه این طرف رو بدم بالا اون طرف شلوار و شورتمو کشیدم پایین… الان تقریبا بیشتر کون سفیدم بیرون بود و به نظرم هر کس اون صحنه رو میدید حتما در حس شهوتش یه تکون که چه عرض کنم زلزله ای اتفاق می افتاد، بابک پد الکلی رو گذاشت روی کونم و محل سوزن زدن رو ضد عفونی کرد ، مطمئن بودم که بیشتر از حد لازم الکل مالی طول کشید و خوشحال بودم به نظرم موفق شده بودم بابک رو احتمالا تحریک کنم و واقعا هم هر کس اون کون گنده و سفید رو میدید حتما تحریک می شد ،بابک گفت یه نفس بکش و آماده شو و این دفعه بر خلاف دفعه قبل اون یکی دستشو گذاشت روی کونم که مثلا محل سوزن زدن رو تحت کنترل داشته باشه و آمپول رو زد ، من اونقدر شهوتی شده بودم که اصلا درد آمپول رو متوجه نشدم و تمام حواسم به دست بابک بود که گذاشته بود روی کونم آمپول که تموم شد دستشو که اومد برداره تقریبا طوری که تابلو نباشه دستشو کشید به چاک کونم و پد رو گذاشت جایی که سوزن زده بود و این دفعه به نظرم اومد که طولانی تر این کار رو انجام داد و احتمالا مشغول تماشای کون من بود، طبق اون فکرهایی که توی ۱-۲ روز گذشته کرده بودم گفتم ، فکر کنم باید جای آمپول رو بمالم که بعداً کمتر درد بگیره بابک : یعنی اینقدر درد می‌کنه؟ من : آره خیلی بابک پد رو برداشت و گفت میخوای یکم بمالم شاید دردش کمتر بشه؟ من : آره ممنون از دیروز نمیتونم راحت بشینم اینقدر درد می کنه بابک خیلی آروم شروع کرد به مالوندن کونم ، من در اون لحظات توی ابرها بودم و داشتم کیف میکردم چند لحظه ای اون طرف رو مالوند و بعد دستشو گذاشت گذاشت روی قسمت پایین چاک کونم و با اون یکی دستش شروع کرد اون طرف کونمو مالوندن… اونقدر شهوتی شده بودم که احساس میکردم شورتم خیس شده، و تا اون روز یه همچین شهوتی رو به هیچ عنوان و در هیچ سکسی تجربه نکرده بودم …
0
13
مهتاب هم گفته بود منم هر كارى خواستم ميكنم عملا غير مستقيم گفته بود برات ظاهرو حفظ ميكنم جلوى اشناها اما دوست پسر ميگيريم ، اينطورى شد حاج نصیر هم ميدونست زنش يه جاى داره ميده اما نميدونست كه بكن زنش منم البته حدس ميزنم به روش نياورد چون ادم ديوثى مثل اون قطعا تهشو در اورده اما بخاطر پروژه با پدرم و همينكه فكر ميكرد پدرم نميدونست رو نكرده .خلاصه الان مهتاب همسر غير رسمى منه عملا و هر بازى كه بابا با حاج نصیر ميرن شمال سر پروژه يكى دو روز رو من شب ميرم پيشش ( پسراى دوقلوش ٢/٥ ساله هستن براى همين راحت ميرم ميام )مهتاب بخاطر اينكه مادرم يكبار بعد نااميديش از پدرم خودش تماس گرفت و كلى بد و بيراه گفت بهش كه خجالت بكش ١٠ سال ازت كوچيكه تو شوهر دارى ، ديگه خونه ما نميومد اما هم پدرم هم مادرم وقتى ميرفتم بيرون ميدونستن الان با مهتاب ميرم بيرون و تنها كارى كه مادرم ميتونست انجام بده معرفى كيسه ازدواج و دعوت از دوستا و فاميل و اشنا كه دختر دم بخت دارن بود كه شايد من از خر شيطون بيام پايين، راستش خيلى دلم ميخواد تموم كنم اين رابطه مريض رو اما توانايشو ندارم هم بهش وابسته شدم هم بشدت از سكس و بودن با مهتاب لذت ميبرم طورى كه هيچ دخترى به چشمم نمياد اما خوب من كه زن شوهر دار هميشه خط قرمزم بود و هميشه متعقد بودم كه اگر اينكارو بكنم قطعا روزى سرم مياد . درسته زن شوهردار خيلى رابطه جذابيه درسته سكس با زن بزرگتر از خودتون اذت بخشتره درسته تصاحب زن يك نفر ديگه يه حس هيجان وحشتناكى ميده اما خوب كار از بيخ اشتباه و مثل يك باتلاق ميمونه هر روز كه بيشتر بمونى بيشتر درگيرش ميشى ، اين اندازه لذت و هيجان رو براى همتون ارزو ميكنم اما نه از اين راه بلكه از يك رابطه درست موفق باشيد نوشته: تراداميكس @dastannn99
0
14
داستان کده: همسر غيررسمى من 1401/12/22 #زن_شوهردار #سن_بالا با سلام خدمت رفقاى گل شهوانى اول اينكه اگر غلط املايى ديديد به بزرگى خودتون ببخشيد خلاصه من نه كارم نويسندگيه نه تاحالا داستانى رو نوشتم .اينجا فقط ميخوام اتفاقات ٢ ساله گذشته رو براتون تعريف كنم ، دو نكته مهم بگم اول اينكه بجز اسامى بقیه واقعى مينويسم اما تا جاى كه امكان داره سعى ميكنم كمتر نياز باشه به اسامى اشاره كنم دوم اينكه تو اين داستان اتفاقات سكسى ميفته اما توضيحاتى در مورد سكس نميدم پس اگر منتظر شنيدن صفر تا صد يك سكس هستيد از اينجا به بعد رو نخونيد. اول از خودم بگم آرمان هستم ،داروسازى خوندم و الان مشغولم تو يه شركت داروسازى تو تهران ، ٣٢ ساله تك فرزند هستم و خانواده نسبتا مرفه دارم البته پدرم يه ارث نسبتا خوبى از پدر بزرگم بهش رسيد و اون هم انصافا هميشه مشغول كاره و هميشه پيشرفت كرده تو زندگيش البته مشكلات اخلاقى هم داره كه تو ادامه ميگم .پدرم بساز بفروشه و كلا راه كاريش اينه كه هر چند پروژه با شركاى جديدى كار ميكنه . مادرم استاد زبان تو دانشگاه ازاد هست يه زن نسبتا مذهبى بر عكس پدرم. پدرم الان كه داستان رو مينويسم اواخر پروژه هست كه با شريكش حاج نصیر كه دومين شراكتشونه داره انجام ميده .حاج نصیر همونطور كه از اسمش پيداست يه مرد ٥٤ ساله نما كاملا مذهبى اما از اون بيشرفاى روزگاره ترياكش به راهه و كس باز قهاريه ، شايد بپرسيد از كجا ميدونم ؟؟ بالا نوشتم پدرم مشكلات اخلاقى داره ، مربوط ميشه به همين كس بازى هاشون تقريبا هر دو هفته يكبار دو نفرى برنامه كس تو باغ داشتن تا اينكه يك روز خيلى اتفاقاى من تو باغ خودمون بودم و قرار بود دو سه تا از دوستام بيان كه شب برنامه كنيم كه يهو پدرم و حاج نصیر با دوتا زن جوون اومدن باغ و اين شد كه يك اتوى بزرگ از پدرم داشتم .( البته دو سه هفته با خودم كلنجار رفتم كه به مادرم بگم كه تصميم گرفتم بيخيال بشم چون ديگه تو سنى نبودن كه تفاوتى ايجاد بشه تو زندگيشون و فقط ابرو ريزى ميشد ) حاج نصیر قصه ما يه ازدواج ناموفق داشت بخاطر اينكه زنش نازا بود اونو طلاق ميده و يه زن ١٢ سال كوچيكتر از خودش ميگيره به اسم مهتاب ، مهتاب يه زنه سبزه قد متوسط باصورتى كه زيبا نبود اما خوب با عمل بينى و بوتاكس و ……اريش كردن تبديل به يه چهره بشدت حشرى شده بود . همونجور كه قابل حدسه يه زن با اين اختلاف سنى فقط بخاطر مسائل مالى زن حاجى نصیر ميشه ، حاج نصیر دوتا پسر دوقلو داره از مهتاب بخاطر همين خيلى بهش حال ميده ، مهتاب هم هميشه مشغول خريد و ورزش و از اين لاكچرى بازيهاست ( تو جاهاى كه امكان داشت بشناسنش هميشه با چادر بود اما جاهاى ديگه با مانتو بود اما نه زياد بى حجاب و باز ) رفت امد خانوادگى ما و حاجى زياد بود تقريبا هر هفته بايد كسعشراشو تحمل ميكردم ، مهتاب هم با مادرم سعى ميكرد صميمى بشه اما چون دنياشون باهم خيلى متفاوت بود اين رابطه فقط به رفت و امد خانوادگى ختم ميشد نه بيشتر ، مهتاب هميشه تو مهمونيا روسرى داشت اما پيراهن هاى بلند كه باسنشو كاملا بپوشونه و گشاد هم باشه از شر مانتو راحت كرده بود خودشو ، مهتاب يه لپ تاپى داشت چون زياد وارد نبود بيشتر وقتا اگر مشكلى داشت همراه خودش مياورد من همونجا كارشو را مينداختم تا يك روزى كلا لپ تاپ ريده شده بود بهش و اوردش منم گفتم اين كارش زياده بايد بمونه اما اصلا دوست نداشت بزاره بمونه و غير مستقيم سعى كرد اما چون اسرار بابام و حاج نصیر كه بزار بمونه تا فردا شب درست ميكنه مجبور شد ناخواسته رضايت بده ، شب بعد از رفتنشون بهم تكست زد و شروع كرد به حاشيه و بعد از كلى حاشيه سازى گفت عكس شخصى داره نگاه نكنم ، همين عكسا شدن وصله شروع پيام هاى مخفيانه من و مهتاب ( عكس با انواع لباس هاى زير فانتزى و دامن هاى كوتاه بود ) . بعد از ٢ ماه پيام فرستادن و تلفن صحبت كردن كارمون به سكس رسيد و كم كم از ماهى يكى دوبار شد سكس هفتگى تا مادرم مچ منو گرفت و به پدرم گفت ( مادرم فكر ميكرد پدرم ميتونه اوضاع رو درست كنه اما بنده خدا خبر نداشت شوهرش گند زده و بليطش زير دست پسرش گيره ) پدرم هم خواست دو نفرى صحبت كنيم كه بهش گفتم بيخيال من شو وگرنه به مامان ميگم گفت هر غلطى ميكنى بكن فقط حاجى نصیر ندونه تا اين پروژه كوفتى تموم بشه . اين وسط فقط حاج نصیر مونده بود كه ترس داشتيم از لو رفتن رابطه كه امار كس بازيهاشو دادم مهتاب اونم طبق نقشه يه دعواى اساسى را انداخت ( حاج نصیر هم از ابرو و ظاهر مومننانش ميترسيد هم نمى تونست طلاقش بده چون مهريه خيلى سنگينى داشت ، انكار هم نمى تونست بكنه چون خيلى مستند رو كرده بودم جريانو )
0
15
جندم کرد 1401/12/08 #تجاوز #دختر #چادری #دوست_پسر سلام میخوام داستان اولین سکسمو براتون تعریف من اسمم راضیه ۲۵سالمه سایز سینه هام۷۵پوستمم گندمی لاغرم محجبه داستان برمیگرده به ۳سال پیش یعنی سال ۹۸ اونموقع دانشجو بودم دوست پسر هم تا اونموقع نداشتم اهل دیدن فیلم های پورن اینا نبودم کاملا یه آدم مذهبی بودم ولی برعکس دوستام همه کاری میکردن بچه ها هی بهم میگفتن با پسر دوست شو خرجت میکنه تو فقط باید بوسش کنی از این حرفا بگذریم گذشت تا اینکه تو دانشگاه با به پسری آشنا شدم به نام پدرام قصد دوستی باهاش نداشتم ولی اینقدر پیله کرد تا قبول کردم من باهاش بیرون هم نمیرفتم یعنی خشک بودم خیلی نزدیک امتحانا بود خانواده تصمیم گرفتن یه هفته برن مشهد ولی من نمیتونستم برم چون امتحان داشتم خلاصه قرار شد اونا برن من یه هفته تنها بمونم بهمم اعتماد داشتن چون اهل هیچی نبودم دو روز بعد من امتحان داشتم خانواده منو گذاشت دانشگاه راهی مشهد شدن من رفتم امتحان دادم اومدم بیرون داشتم برای دوستم مائده تعریف میکردم که خانواده رفتن مسافرت یه هفته نیستن نمیدونم پدرام چجوری اینو شنیده بوده مائده بهم اشاره کرد پشت سرت میدونست من باهاش دوست شد تنهامون گذاشت پدرام گفت راضیه برنامت چیه گفتم برنامه خاصی ندارم گفتم بالاخره باهم بریم بیرون یه ذره فک کردم گفتم بریم رفتیم بیرون یدفعه گفت راضیه قلیون میکشی گفتم اره ولی کم گفت اوکی یکم از شهر خارج شدیم گفتم کجا داری میبری منو گفت بریم قلیون بکشیم دیگه گفتم اومدیم خارج شهر گفت الان میرسیم رسیدم به یه باغ پیاده شد در رو باز کرد رفتیم تو گفتم اینجا دیگه کجاست گفت باغمونه یه قلیون میکشیم میریم رفتیم تو سالن نشستم اونم رفت قلیون اماده کن منم با همون تیپ مذهبی نشسته بودم گفت چادرتو دربیار راهت باش گفتم اینجوری راحت ترم قلیون رو اورد کشیدم بعد یه ربع کشیدن قلیون سرم گیج میرفت پدرام گفت حالت خوبه گفتم اره میبری قلیونو گفت باشه حالم دست خودم نبود معلوم نبود چی تو قلیون بود آخرش هم بهم نگفت اومد پیشم نشست بغلم کرد میفهمیدم داره چیکار میکنه اما توان مقابله نداشتم چادرمو زد کنار از رو مانتو سینه هامو میمالید منم نمیتونستم چیزی بگم انگار مرده متحرک بودم دیگه نفهمیدم چی شد بیهوش بودم بعد که بلند شدم دیدم لخت مادرزادم یه دستمال خونی کنارمه با یه کاغذ روش نوشته بود زن شدنت مبارک راضی جنده اینم خون کست دنیا رو سرم خراب شد زدم زیر گریه بدبخت شده بودم پدرام اومد تو گفت به راضی جنده بیدار شدی شروع کردم فحش دادن بهش که یه دفعه گفت تازه اول کار صبر کن میخوام کلی ازت لذت ببرم دنبال گوشیم میگشتم زنگ بزنم به یکی نجاتم بده گوشیم دست اون بود گفت الکی تلاش نکن میدونم یه هفته تنهایی قراره باهات حال کنم گفتم غلط میکنی عوضی یدفعه یه عکس بهم نشون داد لخت خوابیده بودم رو زمین با خون دور کسم ازم عکس گرفته بود گفت بفرستم برا بابات شمارشو دارم ساکت شدم گفت آفرین حالا خفه شدی بیا غذاتو بخور که کلی کار داریم غذا رو به زور خوردم ۲ساعت بعد یه چیزی زد به کیرش بعد فهمیدم اسپری بود کیرش ۱۸سانت بود کلفت گفت بیا اینجا رفتم پیش به خاطر عکس هرچی میگفت میگفتم چشم گفت بخورش برام بدم میومد داد زد سرم با ترس کیرشو شروع کردم به خوردن آفرین جنده بخور دندون نزن حرومی گفت بسه خوابوندم رو زمین پاهامو از هم باز کرد افتاد روم کیرشو یدفعه تا ته کرد تو کسم دادم رفت هوا شروع کرد محکم تلمبه زدن گریه میکردم میگفت جووون چه کس تنگی داری راضیه جندمی راضیه از روم بلند شد برمگردوند کرد تو کسم موهامو از گرفت گفت چه اسبی رو دارم میکنم عجب حیوونی با حرفاش فقط گریه میکردم دوست داشتم تموم بشه دیگه همینجوری که داگی داشت میکرد شستشو کرد تو کونم داشتم میسوختم داد میزدم گفت این کون مال کیه هیچی نگفتم گفت میگم این کون ماله کیه گفتم مال توعه گفت افرین جنده کیرشو از تو کسم در اورد رفت تو یه اتاق وازلین اورد گفت حالا که این کون مال منه باید بکنمش یکم وازلین زد به کونم با انگشتاش باز کرد سوراخ کونمو منم فقط داشتم درد میکشم بعد کیرشو اروم با فشار کرد تو کونم چشمام داشت سیاهی میکرد یه۱۰دقیقه ای اروم کونمو کرد بعد برمگردوند گفت دهنتو باز کن دهنم باز کردم کیرشو کرد تو دهنم همه ابشو خالی کرد تو دهنم گفت یه قطره هم بیرون نیاد همشو قورت بده با بدبختی همشو قورت دادم بعدم رفتم دستشویی خودمو تمیز کردم اومدم بیرون لخت کردم تو اتاق درم روم بست تا یه هفته از کس کون گاییدم بعدم اورد گذاشتم در خونه رفت بعداونروز هم ۳ماه افسردگی داشتم به خاطر عکس هم به کسی نمیتونستم چیزی بگم بعد ۳ماه دیگه معتاد سکس شدم الان تبدیل شدم به یه جنده که هر روز اگه نده دیوونه میشه نوشته: راضیه @dastannn99
0
16
دلداریش دادم و گفتم خیلی تجربه خاصی بوده و ازش متشکرم بعد از اون داستان چند ماهی مجددا قهر کرد، ولی تا الان ۴ بار دیگه این رایطه رو تجربه کردیم آخرین بار هم با الهام هماهنگ کردم و یه دختره رو آورد که فقط از پشت سکس می کرد، سه نفری بدون زهره حال کردیم. الان دارم روی مخ زهره کار می کنم واسه رابطه چهار نفره فعلا که دوباره قهر کرده ولی من راهش رو بلدم نوشته: رسول @dastannn99
0
17
ولی بقیه اندامش عالی بودند. مخصوصا سینه های سایز ۷۵ که داشت مجرد که بود به زور ۶۵ بود ولی الان که بچه شیر داده بود و کمی بزرگتر شده بودند ، خیلی عالی بودند مخصوصا که پوست سفید و بی نقصی هم داشت. یه بار که راجع به سبک های ماساژ مطلب می خوندم چیزهای جدیدی فهمیدم واسه همین بعد از مدتی یواش یواش بحث ماساژ فول بادی و هپی رو با الهام مطرح کردم و بهش گفتم انجام بده که البته قبول نمی کرد و می گفت این کارها آخرش به سکس ختم میشه. راست می گفت ، ولی من انکار می کردم و خلاصه کاری که باید میشد ، شد. بعدا البته فهمیدم خیلی هم علیه السلام نبوده و با دیگران هم رابطه داشته. خلاصه دیگه برنامه هامون شده بود سکس و ماساژ. چه حالی هم میداد، باهاش سکس می کردم و بعدش که نئشه از سکس ولو میشدم روی تخت ماساژ، تازه میومد و ماساژم می داد. خیلی عالی بود حدود دو سال پیش بعد از اینکه زهره دوباره می خواست بعد از چند ماه کات کردن ، رابطه برقرار کنه بهش گفتم به شرطی که سه نفره رابطه داشته باشیم حاضرم ببینمش. قبول نمی کرد و کلی ناسزا و فحش داد و گریه اش گرفت و …. ولی نقطه ضعفش رو می دونستم، دلش واسه من تنگ شده بود و به هر قیمتی حاضر بود اینکار رو انجام بده دو سه ماهی این داستان ادامه داشت تا اینکه بالاخره قبول کرد ولی گفت به شرطی که قبلش همدیگه رو ببینیم قبول کردم، ولی بعد از اینکه همدیگه رو دیدیم و خواستم قرار رو هماهنگ کنم زد زیرش و گفت چون می خواسته منو ببینه قبول کرده و دیگه نمی خواد بیاد دوباره رابطه قطع شد تا اینکه مدتی پیش به بهانه تولدم دوباره تماس گرفت، اینبار دیگه بهش گفتم غیرممکنه که دیدار داشته باشیم و اگه می خوای منو ببینی باید باهم بریم پیش ماساژور واسه سکس و ماساژ. بالاخره قبول کرد هماهنگ کردم با الهام ( ماساژور) و به زهره هم ساعتش رو گفتم و رفتیم اونجا توی راه خیلی به خودش نفرین کرد و اشک ریخت ولی من دیوونه ی انجامش بودم باهم رفتیم اونجا، اسپری تاخیری گرفته بودم و بعد از اینکه الهام واسم ساک زد به زهره گفتم واسم بزنه، همه کارها رو با اکراه انجام میداد ولی من اهمیتی نمی دادم بهش گفتم واسم ساک بزنه ولی طوری که الهام نفهمه بهم گفت که چندشش میشه کیری که الهام ساک زده رو ساک بزنه. به جفتشون گفتم داگی بشند و وای …. چه صحنه ای جلوم بود. دو تا هلو که آماده گاییده شدن بودند. در حالیکه داشتم الهام رو می کردم انگشتم رو توی کون زهره کرده بودم و ازش می خواستم انگشتم رو با کونش فشار بده. از فشاری که با عضلات مقعدش روی انگشتم احساس می کردم لذت می بردم جاشون رو عوض کردم و عینا همینکار رو تکرار کردم. از زهره خواستم که بخوابه روی من و به الهام گفتم کیرم رو با دستت بگیر و وارد کوسش کن ، بعدش به الهام گفتم انگشتت رو چرب. کن و کون زهره رو آماده کن تا از کون بکنمش، گفت باشه و مشغول شد. من نمی تونستم چیزی ببینم ، چون زهره روی من دراز کشیده بود ولی متوجه ناراحتیش بودم. بعدا فهمیدم که همینکه الهام می خواسته انگشتش کنه با دستش زده روی دست الهام و اجازه نداده، اونم اون لحظه هیچی به من نگفته بود خلاصه بعدش پاشدم و به زهره گفتم داگی بشه تا از کون بکنمش ولی قبول نمی کرد و داشتم اصرار می کردم که یهو گفت الهام رو از کون بکن. گفتم باشه و به الهام گفتم داگی بشه، اون بدبخت هم چون پول میگرفت حرفی نمی زد، داگی شد و پشتش زانو زدم. به زهره هم گفتم کنار بشینه و بهش گفتش کیرم رو با دستش وارد کون الهام کنه چند دقیقه ای الهام رو کردم و همزمان داشتم از زهره لب می گرفتم البته تاگفته نماند که در تمام طول مدت سکسمون زهره ناراحت بود و تمام کارها رو با ناراحتی انجام میداد کارمون که تمام شد روی تخت دراز کشیدم و به الهام گفتم ماساژ رو شروع کنه زهره هم سریع لباس زیرش رو پوشید و یه گوشه نشست و توی خودش بود. ماساژ که تمام شد به زهره فتم درلز بکشه تا اون رو هم ماساژ بده ولی گفت لازم نداره، گفتم باشه . همیشه بعد از ماساژ یه دوش هم می کرفتم تا وقتی میرم خونه بوی همسرم بوی روغن رو متوجه نشه. به زهره اصرار کردم که باهم بریم حمام ولی لج کرده بود و می گفت نمیام منم به الهام گفتم ولش بیا تا باهم بریم. داخل حمام بودیم که صدای در رو شنیدم و فهمیدم زهره قهر کرده و رفته سریع حمام رو تمام کردم و باهاش تماس گرفتم وای رد تماس میداد. سوار ماشین شدم و توی مسیر تلفن رو جواب داد و آدرس داد، داخل یه پارک کوچک روی نیمکت نشسته بود و گریه می کرد رسیدم اونجا و شروع کردیم صحبت کردن، می کفت پشیمونه و رفتارش عین زنهای خراب بوده و ….
0
18
داستان کده: سکس سه نفره با عاشق قدیمی 1401/12/08 #نفر_سوم #سکس_گروهی #ماساژور اجناسی که می خواست رو از داخل قفسه ها انتخاب کرد و به من گفت میشه از بقیه مغازه ها هم خریدها رو بیارم اینجا تا از اینجا گاری بگیرم و اجناس رو ببرم سر بازار که ماشین بگیرم؟ گفتم باشه مشکلی نیست، راحت باشید. خانم محمدی تشکر کرد و موقع رفتن گفت اگه اشکالی نداره دخترم اینجا باشه تا من برگردم. دخترش حدود ۱۸ ساله بود و یه کاپشن سفید تنش بود، پوست سفیدی داشت و بی صدا اول حجره وایساده بود. من ۸ سالی ازش بزرگتر بودم. شاگردم رو فرستاده بودم دنبال وصولی و دیدم جلوی همسایه ها زشته که با یه دختر تنها داخل حجره باشم. صندلی رو بهش تعارف کردم و خودم اومدم بیرون روی پله ورودی مغازه ایستادم تا مادرش برگرده، ده دقیقه ای گذشت و شاگردم اومد. دیگه اومدم داخل و مشغول کارهام شدم یکسالی بود داخل بازار شده بودم و یه مغازه عمده فروشی پوشاک داشتم کار و کاسبی هم اصلا جالب نبود و ۴-۵ سالی طول کشید تا بدهی بالا آوردم و مجبور شدم جمع کنم. خانم محمدی که برگشت اجناس رو کمکش داخل گاری گذاشتم و خداحافظی کرد و رفتند. یه هفته بعد گوشیم زنگ خورد، دختر جوونی بود که همه مشخصاتم رو می دونست و خودش رو هم معرفی نمی کرد می گفت من بهش شماره دادم، ولی این اواخر به کسی شماره نداده بودم و می دونستم دروغ میگه. اصرار کردم همدیگه رو ببینیم .خیابان کاوه باهام قرار گذاشت. خیابان کاوه شمال اصفهان میشه، خیابونیه که به طرف تهران میره . وقتی رسیدم و سوار شد، دیدم دختر خانم محمدیه همون موقع پیش خودم گفتم اینها واسه کلاهبرداری از من نقشه کشیدند تا پولم رو ندن. تا نزدیکی های شاهین شهر رفتیم و دور زدیم، غیر مستقیم می گفت از من خوشش اومده و شماره ام رو از روی سربرگ فاکتوری که به مادرش دادم برداشته. نیم ساعتی نگذشته بود که تلفنم زنگ خورد و دیدم خانم محمدیه!! خیلی نگران شدم، به دخترش گفتم مادرته! با یه تعجب ساختگی گفت واقعا؟ گوشی رو جواب دادم ، حال و احوال پرسید و بعدش گفت لطفا گوشی رو بدید به زهره! گفتم زهره کیه؟ گفت همونی که بغل دستتون نشسته! حاشا کردم و گوشی رو قطع کردم. دوباره تمس گرفت بهش گفتم این حرفا چیه میزنید خانم محمدی و الان جایی هستم نمی تونم صحبت کنم. قطع کردم ولی دوباره تماس گرفت که دیگه جواب ندادم. به دخترش نگاه کردم و داشتم موقعیتم رو سبک سنگین می کردم و فکر چاره بودم . زهره سعی می کرد خودش رو نگران نشون بده ولی یه خونسردی عجیبی پشت این رفتارش بود که من رو می ترسوند. تا نزدیکیهای شاهین شهر رفته بودیم و الان داشتیم دوباره بر می گشتیم سمت اصفهان. منزلشون ابتدای خیابان غرضی بود وقتی رسیدیم به روبروی غرضی همونجا پیاده اش کردم و ایستادم تا درحالیکه دارم نگاهش می کنم به عاقبت اینکار فکر کنم. از پل عابرپیاده بالا رفت و از اونطرفش از پله ها پایین اومد، واسم دست تکون داد و یوا یواش دور شد. یادمه بعد از دو سه ماهی که از آشنایی ما گذشته بود گفت یه خواستگار دارم منم بهش گفتم مشخصاتش رو بده تا واست تحقیق کنم!! خلاصه پیچوندمش . مدتی که گذشت گفت تکلیفم رو نشخص کن و من قصد ازدواج دارم و …. اخلاقم طوری بود که نمی تونستم نه بگم واسه همین همش می گفتم خودم می خوام ولی خانواده ام مخالف هستند و اجازه اینکار رو نمیدند. پانزده سال بعد…… در پانزده سال گذشته کار نکرده باهم نداشتیم. به قول خودش عاشقم بود و واسه عشقش اینکارها رو می کرد. مادرش هم تا قبل از ازدواج دخترش و بعد هم ازدواج من در جریان رفت و آمدمون بود. حتی بعد لز ازدواج هم یکی دوبار که باهام تماس گرفت به مادرش گلایه کردم و بهش گفتم به دخترت بگو دیگه با من تماس نگیره ، ولی کو گوش شنوا! هر دو ازدواج کرده بودیم و در این مدت بارها رابطه ما قطع شده بود و هر بار مجددا اون دوباره ارتباط می گرفت و منم به خاطر سکس قبول می کردم یه بار داخل ایتستاگرام دنبال ماساژور می گشتم و یه خانمی رو پیدا کردم که باهاش تماس گرفتم و بعد از چند ماه که قبول نمی کرد و می گفت مشتری آقا قبول نمی کنه بالاخره مشتریش شدم و دیگه تقریبا هر دو سه ماهی یه بار واسه ماساژ پیشش می رفتم الهام یه خانم حدود ۴۴ ساله بود و تقریبا هم قد خودم بود ولی عضلات ورزیده ای داشت. قیافه و اندامش هم معمولی بود ، تنها نکته اش باسن بزرگی بود که داشت راستش از باسن بزرگ خوشم میاد ولی بزرگی باسنش به رونها و بقیه اندامش نمی خورد اگر یه کمی کوچکتر میشد خیلی بهتر بود. باسنش برعکس زهره بود که اصلا کون نداشت، زهره تقریبا پشتش صاف صاف بود و چون دو سه شکم هم زاییده بود، شکم آویزونی هم داشت.
0
19
جندم کرد 1401/12/08 #تجاوز #دختر #چادری #دوست_پسر سلام میخوام داستان اولین سکسمو براتون تعریف من اسمم راضیه ۲۵سالمه سایز سینه هام۷۵پوستمم گندمی لاغرم محجبه داستان برمیگرده به ۳سال پیش یعنی سال ۹۸ اونموقع دانشجو بودم دوست پسر هم تا اونموقع نداشتم اهل دیدن فیلم های پورن اینا نبودم کاملا یه آدم مذهبی بودم ولی برعکس دوستام همه کاری میکردن بچه ها هی بهم میگفتن با پسر دوست شو خرجت میکنه تو فقط باید بوسش کنی از این حرفا بگذریم گذشت تا اینکه تو دانشگاه با به پسری آشنا شدم به نام پدرام قصد دوستی باهاش نداشتم ولی اینقدر پیله کرد تا قبول کردم من باهاش بیرون هم نمیرفتم یعنی خشک بودم خیلی نزدیک امتحانا بود خانواده تصمیم گرفتن یه هفته برن مشهد ولی من نمیتونستم برم چون امتحان داشتم خلاصه قرار شد اونا برن من یه هفته تنها بمونم بهمم اعتماد داشتن چون اهل هیچی نبودم دو روز بعد من امتحان داشتم خانواده منو گذاشت دانشگاه راهی مشهد شدن من رفتم امتحان دادم اومدم بیرون داشتم برای دوستم مائده تعریف میکردم که خانواده رفتن مسافرت یه هفته نیستن نمیدونم پدرام چجوری اینو شنیده بوده مائده بهم اشاره کرد پشت سرت میدونست من باهاش دوست شد تنهامون گذاشت پدرام گفت راضیه برنامت چیه گفتم برنامه خاصی ندارم گفتم بالاخره باهم بریم بیرون یه ذره فک کردم گفتم بریم رفتیم بیرون یدفعه گفت راضیه قلیون میکشی گفتم اره ولی کم گفت اوکی یکم از شهر خارج شدیم گفتم کجا داری میبری منو گفت بریم قلیون بکشیم دیگه گفتم اومدیم خارج شهر گفت الان میرسیم رسیدم به یه باغ پیاده شد در رو باز کرد رفتیم تو گفتم اینجا دیگه کجاست گفت باغمونه یه قلیون میکشیم میریم رفتیم تو سالن نشستم اونم رفت قلیون اماده کن منم با همون تیپ مذهبی نشسته بودم گفت چادرتو دربیار راهت باش گفتم اینجوری راحت ترم قلیون رو اورد کشیدم بعد یه ربع کشیدن قلیون سرم گیج میرفت پدرام گفت حالت خوبه گفتم اره میبری قلیونو گفت باشه حالم دست خودم نبود معلوم نبود چی تو قلیون بود آخرش هم بهم نگفت اومد پیشم نشست بغلم کرد میفهمیدم داره چیکار میکنه اما توان مقابله نداشتم چادرمو زد کنار از رو مانتو سینه هامو میمالید منم نمیتونستم چیزی بگم انگار مرده متحرک بودم دیگه نفهمیدم چی شد بیهوش بودم بعد که بلند شدم دیدم لخت مادرزادم یه دستمال خونی کنارمه با یه کاغذ روش نوشته بود زن شدنت مبارک راضی جنده اینم خون کست دنیا رو سرم خراب شد زدم زیر گریه بدبخت شده بودم پدرام اومد تو گفت به راضی جنده بیدار شدی شروع کردم فحش دادن بهش که یه دفعه گفت تازه اول کار صبر کن میخوام کلی ازت لذت ببرم دنبال گوشیم میگشتم زنگ بزنم به یکی نجاتم بده گوشیم دست اون بود گفت الکی تلاش نکن میدونم یه هفته تنهایی قراره باهات حال کنم گفتم غلط میکنی عوضی یدفعه یه عکس بهم نشون داد لخت خوابیده بودم رو زمین با خون دور کسم ازم عکس گرفته بود گفت بفرستم برا بابات شمارشو دارم ساکت شدم گفت آفرین حالا خفه شدی بیا غذاتو بخور که کلی کار داریم غذا رو به زور خوردم ۲ساعت بعد یه چیزی زد به کیرش بعد فهمیدم اسپری بود کیرش ۱۸سانت بود کلفت گفت بیا اینجا رفتم پیش به خاطر عکس هرچی میگفت میگفتم چشم گفت بخورش برام بدم میومد داد زد سرم با ترس کیرشو شروع کردم به خوردن آفرین جنده بخور دندون نزن حرومی گفت بسه خوابوندم رو زمین پاهامو از هم باز کرد افتاد روم کیرشو یدفعه تا ته کرد تو کسم دادم رفت هوا شروع کرد محکم تلمبه زدن گریه میکردم میگفت جووون چه کس تنگی داری راضیه جندمی راضیه از روم بلند شد برمگردوند کرد تو کسم موهامو از گرفت گفت چه اسبی رو دارم میکنم عجب حیوونی با حرفاش فقط گریه میکردم دوست داشتم تموم بشه دیگه همینجوری که داگی داشت میکرد شستشو کرد تو کونم داشتم میسوختم داد میزدم گفت این کون مال کیه هیچی نگفتم گفت میگم این کون ماله کیه گفتم مال توعه گفت افرین جنده کیرشو از تو کسم در اورد رفت تو یه اتاق وازلین اورد گفت حالا که این کون مال منه باید بکنمش یکم وازلین زد به کونم با انگشتاش باز کرد سوراخ کونمو منم فقط داشتم درد میکشم بعد کیرشو اروم با فشار کرد تو کونم چشمام داشت سیاهی میکرد یه۱۰دقیقه ای اروم کونمو کرد بعد برمگردوند گفت دهنتو باز کن دهنم باز کردم کیرشو کرد تو دهنم همه ابشو خالی کرد تو دهنم گفت یه قطره هم بیرون نیاد همشو قورت بده با بدبختی همشو قورت دادم بعدم رفتم دستشویی خودمو تمیز کردم اومدم بیرون لخت کردم تو اتاق درم روم بست تا یه هفته از کس کون گاییدم بعدم اورد گذاشتم در خونه رفت بعداونروز هم ۳ماه افسردگی داشتم به خاطر عکس هم به کسی نمیتونستم چیزی بگم بعد ۳ماه دیگه معتاد سکس شدم الان تبدیل شدم به یه جنده که هر روز اگه نده دیوونه میشه نوشته: راضیه @dastannn99
0
20
بعد ۳ ماه ما از تهران رفتیم کرج و هنوزم دلم میخواد باهاش سکس داشته باشم امیدوارم از دوستانم خوشتون اومده باشه نوشته: آرین @dastannn99
0