diary two tired evils🐦⬛🌿
Open in Telegram
به دیلی مخلوط با دفتر خاطرات و اسکچ بوک دوتا جهنمی خوشومدید چنل فقط برای نقاشی نیست و پر از خاطره و روزمرگیه:> 🫐 @Meowmewofamily_bot ربات چنل https://t.me/+PFDB78M0QnYxMmY0 چنل nsfw ناشناس رامین: https://t.me/whatsChat_bot?start=sec-bdbeaefjif
Show more90
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-15430 days
Posts Archive
واقعا سطح بولی کردنتون خیلی رقت انگیزه
من وقتی میخوام یکی و تحقیر کنم تایم زیادی میزارم تا همه چیز و راجبش بفهمم و چیزی و بگم که واقعا ازارش بده
اقا جنده بودتون کار ندارم ، ولی الان به ما چی میاین اینجا جار میزنین ناموسا، الان افتخار داره؟🤣🤣🤣🤣
خیلی رقت انگیزین
مرسی وجود دارین که حداقل ماها به خودمون امیدوار شیم ممنون😘😘😘
بعد وسط اینا تصور کنید یه مادر جنده ای که اسمشو نمیبرمولی مثلا دخترم بود و همجا پشت سرم گوه خورده و کون لقش میومد کیر میکرد تو مغز و روان من🥰🥰🥰
البته بچه ها فک نکنین الان دیگه پاک شدم بچه خوبیم. نه هنوزم اون رفتارا رو نشون میدم ولی خب... سارا تو نطفه خفشون میکنه. #R
و اره...
تا اینکه دیگه سارا به یجایی رسید که صداش درومد. شروع کرد پس زدن من. به یه حدی بود که دستمو میاوردم بالا برای بغل کردنش، خودشو میکشید عقب.
گرچه من خوشم میومد ازین ترسیدنش
اولش ازش دوری کردم، گفتم شاید خودش باز برگرده ولی ای دل غافل. گذشت و گذشت تقریبا یه ماه باهاش حرف نزدم یهو به خودم اومدم دیدم هر لحظه دارم بهش فکر میکنم و با خودم درموردش خیال بافی میکنم. اره، ناجور عاشق شده بودم😂😂..... دیگه جدی جدی دلو دادم رفت.
و بهش پیام دادم خودم برای معذرت خواهی و اینا. خودم رفتم جلو. اونم پسم زد و خلاصه بعد کلی منت کشی گفت اگر واقعا دوسم داری، باید تو رفتارت نشونش بدی بهم تا باورت کنم وگرنه میزارم میرم.
منم اینجوری بودم که هه باشه بابا کاری نداره. اره اصلا هم کاری نداشت. کونم جر خور-....
حتی یه نوازش و بوسه ی درست درمون هم بلد نبودم... چ برسه به محبت کردن.
سارا هم بهتر از خودم منو میشناخت، میدونست بلد نیستم، دست گذاشت رو نقطه ضعفم. بو برده بود واقعا دوسش دارم ولی میخواست مطمئن شه
منم شرطشو قبول کردم ولی خب مگه به همین سادگیا بود ؟😂...
به قول سارا، قشنگ سه چهار دور منو تربیت کردن تا شدم اینی که الان هستم #R
بچه ها وقتی میگم سیاهی ینی واقعا سیاهیا😂... چطوری؟
روزای اولی که اومدم گرگان، همه چی روال بود. تحویلش میکرفتم. عاشقانه میبوسیدمش و . ... بعد چند وقت شروع کردم دیگه.
حالا جای اینکه دیگه اون افکار مریضمو رو ملت پیاده کنم، به صورت واقعی روی سارا پیاده میکردم. اره دقیقا همون افکار مریضی که داری بهش فکر میکنی 😄🫵
به یه حدی رسوندم سارا رو در عرض یکسال، که حتی باباش هم فهمید این بچه افسردگی شدیییییید داره. به مامانش گفت وردار دخترو ببر پیش روانشناس و روانپزشک. #R
بچها من عکس قبل از ورود رامی به زندگیم با بعدش و بزارممیفهمید چه فاجعه ای به زندگیمرسوخ کرده و خودمخبر نداشتم(عاشقش شدم)
خلاصه اره ...
گذشت و تقریبا یکی دو ماه همه چی روال بود که کم کم دیگه شروع کردم... ینی باید بگم سیاه شدن زندگی سارا ازینجا استارتش خورد. اونم چی؟
اولش از عکسایی که میداد خیلییی تعریف میکردم. بعد هی ذره ذره مجابش میکردم عکسای بهتر بده. همینطور گذشت که دیگه رسید به خودکار نود دادن. البته منم برای همراهی کردن باهاش بهش نود میددم ولییی خب. چیزایی که اون میداد، بیشتر و بهتر بود😔😂...
میدونین احساسات خوشمزه ای داشت. خیلی خیلی خوشمزه. حتی احساسات بدش هم خوشمزه بودن. چون احساسات بد معمولا مزه ی قهوه ی تلخ میدن ولی مال سارا طعم نسکافه و کاپوچینو و شکلات تلخ میداد. احساسات خوبش که بماند.... محشر بودن.
منم که تشنه ی محبت. شروع کردم بازی دادنش به میل خودم. تقریبا سه سالی همینجوری گذشت تا اینکه رسید به اعلام نتایج کنکور. و بله، بنده گرگان قبول شدم. 🤣🤣🤣
سیاهی عظیم تو زندگی سارا درواقع اینجاست #R
