334
Subscribers
-124 hours
-17 days
-530 days
Posts Archive
من همیشه از عشق میترسیدم.
نه از خودِ دوست داشتن، از عمقش میترسیدم؛
از اینکه یک روز کسی آنقدر برایم مهم شود که حال خوب و بدش، بخشی از حال من باشد.
از اینکه دل ببندم و دیگر نتوانم به سادگی خودم را از چیزی که دوستش دارم، جدا کنم.
همیشه سعی میکردم دوست داشتن را جایی نگه دارم که هنوز راه برگشتی وجود داشته باشد.
نمیگذاشتم کسی زیادی نزدیک شود،
نمیگذاشتم احساساتم زیادی ریشه بدوانند،
و هر وقت حس میکردم چیزی دارد جدی میشود، ناخودآگاه یک قدم عقب میرفتم.
انگار برای من، دوست داشته شدن هم چیزی بود که باید از آن میترسیدم.
چون باور داشتم هرچه بیشتر دوستت داشته باشند، بیشتر میتوانند دلت را بشکنند.
سالها همینطور گذشت؛
با قلبی که بلد بود احساس کند، اما بلد نبود خودش را به احساسش بسپارد.
تا اینکه یک روز،
دیدم برای اولین بار بودنِ یک نفر کنارم شبیه تهدید نیست؛
شبیه آرامش است.
دیدم دیگر از اینکه دلم برای کسی تنگ شود، نمیترسم.
از اینکه نگرانش باشم، از اینکه برایش ذوق کنم، از اینکه بخواهم بیشتر از همیشه دوستش داشته باشم.
و شاید زیباترین بخش ماجرا همین باشد؛
اینکه کسی، بیآنکه بخواهد، تمام باورهای قدیمی مرا درباره عشق عوض کرد.
به من یاد داد میشود کسی را دوست داشت و همچنان خودت بود.
میشود دلت را به کسی سپرد و مدام دنبال راه فرار نبود.
میشود دوست داشته شد و به جای ترسیدن، آرام گرفت.
حالا میدانم عاشق شدن برایم شبیه افتادن نیست؛
شبیه پیدا کردنِ جاییست که دلم میخواهد بمانم.
بعضی آدمها قرار نیست فقط وارد زندگیمان شوند؛
قرار است تعریفمان از بعضی چیزها را عوض کنند.
Repost from N/a
بچها این پیج خودمونه
با لایک و کامنت و این چیزا حمایتمون کنید💙
https://www.instagram.com/reel/Db8thrvs0Lr/?igsh=dzR4b3ZpN2I4YTBr&igsi=dzR4b3ZpN2I4YTBr
بعضیها نمیآیند که زندگیات را زیر و رو کنند؛
میآیند که کنارت بنشینند، یک تکه از خستگیات را بردارند و کاری کنند دوباره دلت بخواهد فردا را ببینی.
میانِ عجلههای دنیا،
چند دقیقه بیدلیل میایستم
چند دقیقه از دویدنِ روز کم میشود؛
و یادم میاید که
زندگی همیشه در لحظههای مهم نیست!
