.Home.
Open in Telegram
"ریشه های ما به آب، شاخه های ما به آفتاب می رسد، ما دوباره سبز می شویم." 🕯 @Homebodiesbot
Show more2 778
Subscribers
-424 hours
+17 days
+2030 days
Posts Archive
2 778
چون بعضی رابطهها تا وقتی خوب پیش میرن که ما همون آدمی بمونیم که طرف مقابل به بودنش عادت کرده. وقتی تغییر میکنیم، مرز میذاریم، کمتر از قبل خودمون رو نادیده میگیریم یا دیگه حاضر نیستیم نقش همیشگیمون رو بازی کنیم، رابطه دچار تنش میشه. اونوقت باید ببینیم آیا رابطه ظرفیت تغییر کردن رو داره یا نه. سوال دیگهای که پیش میاد اینه که “آیا زخمهامون به ما کمک میکنن همدیگه رو بفهمیم، یا دارن بهانهای میشن برای اینکه هیچکدوممون تغییر نکنیم؟” و شاید ترسناکترین بخش ماجرا این باشه که گاهی چیزی که ازش میترسیم، لزوماً آسیب دیدن نیست، ناشناخته بودنه. اینکه اگر دیگه مجبور نباشیم برای دوست داشته شدن بجنگیم، اگر آرامش برامون غریبه نباشه، اگر درد دیگه بخش اصلی هویتمون نباشه، اونوقت چه چیزی ما رو به آدمهای اطرافمون وصل میکنه؟ کسی که سالها خودش رو با رنجهاش تعریف کرده، شاید ندونه اگر دیگه اونقدر رنج نکشه، چه کسی خواهد بود.
2 778
پیشنهاد میکنم فصل ۳۱ جافکری که مهمون برنامه سهیل رضایی هست رو گوش بدید. شاهکاره واقعا، تو یه اپیزود میگه:”برای آدم تروماتایزد درمان نشده، سالم ترین آدمها، ناامن ترین آدمها هستن.” انگار یه سوالی شکل میگیره که آیا جایی که در اون احساس تعلق میکنیم، واقعا به نفع ماست؟ یا فقط جاییه که به زخمی بودنمون عادت کردیم؟
چون ذهن و بدن ما فقط بر اساس چیزی که خوبه واکنش نشون نمیدن، تجربههای قبلی هم در واکنشهامون نقش دارن. انگار وقتی آسیب دیدی و رنج کشیدی، به قول سهیل رضایی میبینی “تو چقدر تو قبیله زخمیها امنی و نه تو قبیله سالمها.” ممکنه همین موضوع باعث شه به آدمهایی نزدیک شیم که دردهای مشابهی با ما دارن، چون رنج مشترک انسانها رو به هم نزدیک میکنه، دیگه کنار اونها لازم نیست برای فهمیده شدن همه چیز رو توضیح بدیم، رنجهامون براشون غریبه نیست و تجربههامون براشون قابل فهمه. اما مسئله از جایی شروع میشه که درد مشترک به تنها نقطه اتصال ما تبدیل میشه. اگر یکی از ما شروع به تغییر کنه، انگار دیگه به جمع تعلق نداره. انگار برای حفظ ارتباط باید همون آدم قبلی بمونه، همون آدمی که میشناختنش.
2 778
Repost from Cinnamon Girl
یه جایی از راه به خودت میای، زندگیتو نگاه میکنی، میگی من کجای راه رو اشتباه رفتم که یهسری اتفاقات برام افتاده؟ چرا اینقدر همهچیز سخت و پیچیدهست؟
ولی بعدش فکر میکنی و میبینی مشکل از تو نیست؛ این اصلِ زندگیه. اینجوریه که هر چیز کوچیکی که بخوای به دست بیاری، باید یه چیز دیگه رو از دست بدی و تاوانشو پس بدی؛ هر تجربهای، هر حالِ خوبی...
تجربهی جدیدی که کسب کردی، به حال بدی که بعدش تجربه کردی میارزه؟ صددرصد، چون تو دیگه اون آدم قبلی نیستی و اگه قرار باشه توی یه مرحله گیر کنی، دیگه رشدی هم در کار نیست که بتونه از پیچیدگیهای مراحل بعدی زندگی ردت کنه.
پس آرومتر میشی، به مسیر اعتماد میکنی و منتظر چیزایی میمونی که بخواینخوای برات اتفاق میافتن، چون
What’s meant for you will never miss you.
2 778
هوا دقیقا همونجوری شده که دلم میخواست، از صبح بیوقفه بارون میاد. اصلا قهوه بیشتر مزه میده، آهنگ گوش دادن بیشتر میچسبه و همین الان اولین کتاب پاییزمو تموم کردم. عصر میخوام برم باشگاه و توی این هوا بهترین تمرین کل زندگیمو داشته باشم. واقعاً تو همین لحظه نسبت به همهچیز احساس بهتری دارم و فکر کنم خوشحالترین آدم زمینم.
