اِلْ
Open in Telegram
پیانیست، نقاش و ننویسنده ای که اِلْ نام دارد. https://t.me/HarfChatBot?start=82212e0664c8
Show more291
Subscribers
No data24 hours
-57 days
-530 days
Posts Archive
291
پریا در جواب این عکس فرستاد:
«وإذا العُيـونُ تَحدّثتْ بلُغاتِهـا
قالـتْ مَقالاََ لم يَقُلْهُ خَطيـب»
291
[تو را خدانگهدار.]
به هزار بهانه، بیوفایی را در دل خود همچون گنحی از چشم اغیار پنهان داشتم، بیسبب و بیقرار، شعری نوشتم. چشم بر جهان فروبستم و چون دخترکی خیالزده، هر چه، جز پندارِ بودنش را از یاد بردم.
چون دیده بگشودم، هیچ نمانده بود نه او، نه آن شور نخستین. من بودم و منی که دیگر من نبود. عزیزان رفته بودند و خویشتنم را نیز با خود برده بودند.
آیا عشق چنین است؟
که پنداری همه چیز اوست، همه کس اوست؟
نه، نخواهمش. این احساس وحشی، این جنون بی پناه را، نخواهم. آنچه من با جان خود کردم، هزار دشمن نکرد.
نه شعری مانده، نه شوقی، نه امیدی.
زیر مهتاب خاموش، چشم به راه عزیزان ماندهام؛ شاید بازگردند و منِ خویشتنم را میان راه واننهاده باشند.
تو را بدرود میگویم، ای سوژهٔ خاموش هر هنر گذشتهام.
ای عزیزان،
بازگردید
گرچه دیر،
اما من دیگر بیدارم
از امروز
تا همیشه.
اِلْ
291
آقای شمس لنگرودی لایو گذاشتن و خوندن:
مرا به مغازه ببر و به ارزان ترین قیمت بفروش
به قیمت زندگی
291
درد داشتن این نتیجه کنکاش های ذهنیم، این درگیری، درد داره. قلبت رو یک جا رها میکنی، کنار راهی که دیگه ازش نخواهی گذشت، با آرومی ازش خداحافظی کنی.
با چشمایی که شاید دیگه مثل قبل نبینه، نگاهش میکنی برای آخرین بار.
من دارم تموم میکنم، حسی رو که من رو به یه جنون بی انتها میرسوند.
باید بزرگ شیم.
درد داره؛
روح و جسمم، هردو درد دارن.
رسیدم به جایی که بگم: ارزشش رو نداشت؛
تو همه چیز “نبودی”،
و اما من اینجام که همه چیزمو ندارم دیگه.
خداحافظِ چشمات.
خداحافظت سوژهٔ نوشتن.
خداحافظ نوشتن.
با اکراه، میرم
با اکراه میگم: خداحافظ.
